#پارت_۵
#بیست
#جلدچهارممجموعهکلیسا
حرکتی روی پلهها توجهمو جلب کرد. یه مرد قد بلند و لاغر داشت از پلهها میومد پایین و کتشو میپوشید.
حدود چهل و خوردهای سالش به نظر میرسید. شقیقههاش کمی جوگندمی شده بود و دور چشماش و دهنش خط افتاده بود. یه نگاه عصبی بهم انداخت قبل از اینکه برگرده سمت ترینا.
"داری میری؟" ترینا با عشوه به مرد گفت.
وقتی دستشو کشید رو سینه مرد، نگاهمو برگردوندم. من تو موقعیتهای معذبکننده یا پُرفشار خیلی راحت نیستم. لعنتی، اصلاً کلاً آدم بدردبخوری نیستم.
"ساعت دوازده پرواز دارم. پولتو روی پاتختی گذاشتم." این قسمت آخر رو آروم گفت، انگار من نمیدونم بهترین دوستم پولشو از کجا میاره.
کاری که ترینا میکنه رو بعضیا بهش میگن تنفروشی. خودش ولی به خودش میگه شوگر بیبی. با مردهای مسنتر قرار میذاره که از نظر مالی ساپورتش کنن.
"باشه. دفعه بعد که اومدی شهر میبینمت؟"
مرد لبخند زد و سرشو بالا و پایین کرد. برگشت سمت من و گفت:
"خوشحال شدم دیدمت."
"آه، منم همینطور. امیدوارم از خدمات لذت برده باشید." تازه فهمیدم چی گفتم، یهو پریدم.
چشمای مرده گرد شد. ترینا یه ناله کرد و دستشو گذاشت رو پیشونیش. اونم سریع بعدش زد بیرون. تا در پشت سرش بسته شد، ترینا برگشت سمتم.
"واقعاً، عوضی؟"
شونهامو بالا انداختم.
"میدونی وقتی عصبی میشم چجوری میشم. تازه، منو یاد یکی از مشاورهای قدیمی ترک اعتیادم انداخت." اینو گفتم و لرزیدم، چون شباهتشون تو ذهنم دوباره زنده شد.
"خُب، اون نیست." برگشت و رفت تو هال.
دنبالش رفتم و وسایلم رو هم تو راهرو گذاشتم.
"به خدا قسم هرکی ویاگرا رو ساخته باید خرشو گرفت. نمیدونم چرا همه دلشون میخواد تا صبح سکس کنن."
پرت شد رو مبل و یه بلانت نصفه سوخته رو از تو جاسیگاریِ روی میز جلو مبلی برداشت. کنارش نشستم و سرمو تکیه دادم به پشتی مبل.
ترینا بلانت رو روشن کرد و بوی شیرین گل تو هوا پیچید. دهنم برای یه پک آب افتاد.
دادش دست من، منم گذاشتمش رو لبم و یه پک عمیق زدم. دود رفت تو ریههام و سریع حس کردم بدنم داره ریلکس میشه. بازدم کردم و سرفه کنان دادمش دست ترینا.
"قیافهات داغونه." اینو گفت و یه پک دیگه زد. "آخرین بار کی خوابیدی؟"
چشمامو بستم و گذاشتم گل کار خودشو بکنه.
"دیشب حدود دو ساعت خوابیدم."
Post #3247
388
- ❤ 22