#پارت_۳
#بیست
#جلدچهارممجموعهکلیسا
حتی با اینکه همهجام پوشیده بود، بازم جلوی میشل حس لخت بودن میکردم. رفتم سمت کمد قرضیام تا یه شلوار گرمکن پیدا کنم.
«نه،» سامر گفت و وسط راه متوقفم کرد. «همین الان باید بری.»"
دهنم باز موند. "شوخی میکنی؟"
به ساعت روی عسلی کنار تخت نگاه کردم.
"ساعت هفت و نیم صبحه. شنبه هم هست. جایی برای رفتن ندارم."
از اون گذشته، چیزی که اون نمیدونه، اینه که من نمیتونم تو خیابون باشم.
کل دلیل اینکه ازش خواستم بیام پیشش، این بود که یه دشمن برای خودم درست کرده بودم. یه دشمن خیلی خطرناک.
اشکی که رو گونهاش میریخت رو پاک کرد.
"باید قبل از اینکه سعی میکردی با دوستپسر من بخوابی به این فکر میکردی."
باشه، تا الان باهاش راه میومدم. نمیخواستم احساساتش رو در مورد اون پدر بچه عوضیش جریحهدار کنم، ولی دیگه بیخیال.
"نمیتونی اینقدر احمق باشی رینا. واقعاً باور میکنی که من سعی کردم باهاش بخوابم، بعد اون رد کرده، بعد من زدم تو صورتش؟ واقعاً برات منطقی به نظر میاد؟"
"خفه شو سامر،" میشل داد زد. حتی اونم میدونست چقدر مسخره به نظر میاد.
"میشل کیر ول محلهست و عملاً با هر کسی تو محله همِل خوابیده، ولی تو باور میکنی که یهو اخلاق پیدا کرده و یه کون مفتی رو رد کرده؟"
پوزخند زد و اشکای تازهاش رو پاک کرد.
"تو یه دروغگوی کثیف و تلخی، و درست مثل بابات مغزت مریضه."
اگه چاقو هم بهم میزد، اینقدر عمیق زخمیم نمیکرد. با این حال، مهم نیست چقدر باهام بیرحمه، بازم نمیتونستم ازش متنفر باشم. شاید یه کتکی بهش میزدم، ولی نمیتونستم ازش متنفر باشم.
شونههام افتاد، شکست تمام وجودمو گرفت.
"یک ساعت بهم فرصت بده، از سر راهت میرم کنار."
رینا و میشل رفتن و من مشغول شدم به ریختن چند تا چیز ناچیزم تو یه کیسه زباله. فقط بیست دقیقه طول کشید تا لباسامو بپوشم.
میرم تو هال. رینا تو بغل میشل داره گریه میکنه و اون داره پشت سرش با گوشیش ور میره. تا میرسم تو، سرشو بلند میکنه منو نگاه میکنه و پوزخند میزنه.
از همه بدتر اینه که دیشب بهم گفته بود همین میشه. گفت اگه باهاش نخوابم، کاری میکنه رینا بندازتم بیرون. خُب، اون برد دیگه.
محل نذاشتم بهش، کلید اضافهاش رو گذاشتم روی اون میز کوچیک شیشهایِ جلو مبلی.
قبل از اینکه برم، یه لحظه وایسادم، امیدوار بودم خواهرم نظرشو عوض کنه. نه اینکه جایی برای موندن نداشته باشما، که اتفاقاً دارم، بلکه امید داشتم به خودش بیاد و بفهمه که من هیچوقت اینجوری بهش آسیب نمیزنم.
وقتی دیدم همچنان داره ازم دوری میکنه، سرمو تکون دادم و راه افتادم برم. بعد از این همه سال، هنوز باور داشتم بین ما امیدی هست.
شاید یه روز بفهمم آسیبی که مادرم به رابطهمون زده، غیرقابل جبرانه. وقتی با عصبانیت زدم بیرون، مطمئن شدم که درو محکم کوبیدم.
هرچند بیسروصدا رفتم، ولی واقعاً هیچجا برای رفتن ندارم. شک دارم کس دیگهای تو خانوادهام قبولم کنه.
Post #3245
137
- ❤ 7