#پارت_۱
#بیست
#جلدچهارممجموعهکلیسا
*پرده اول*
چطور شروع شد
فصل اول
چطور شروع شد
تابستون
پنج سال پیش...
"آهای جنده بیناموس!" صدای جیغ جیغوی خواهرم از خواب آلودگی شدید درم میاره.
چشمامو باز میکنم و نور آفتاب تندی که از پردههای کنار زده میتابه، اشکم رو درمیاره. پلکامو میبندم و سعی میکنم تاری دیدمو کم کنم.
فقط یک ساعت خوابیده بودم. دیشب کابوسای بدی دیدم و اینقدر هوشیار بودم که نمیتونستم باهاشون کنار بیام.
"وای رای، الان وقت این اراجیف نیست." همینطور که سرمو دوباره تو بالشم فرو میبرم، ناله میکنم.
یک روز و نصفی میشه که چیزی نزدم. علامتای اولیه خماری دارن خودشونو نشون میدن. بالشم خیس عرقه و حسابی خستهام.
اما حتی اگه نئشه هم بودم، دلم نمیخواست با جیغ و دادای خواهر زیادی دراماتیکم از خواب بیدار بشم.
"باورم نمیشه سامر."
صدای بغضآلودش بهم میگه این بیدار شدن با دفعات دیگه فرق داره.
عادت دارم رینا سر هر چیز کوچیکی سرم داد بزنه. من دارم خونهی اون میمونم و اونم دوست داره اینو دائم بهم یادآوری کنه. ولی معمولاً وقتی داره سر چیزی دعوام میکنه، گریه نمیکنه.
تو تخت یک نفرهی کوچیک میشینم، اتاق دور سرم میچرخه قبل از اینکه بتونم تمرکز کنم. اگه یه کوفت و زهرماری یا قرصی پیدا نکنم، امروز بدتر از این میشه.
وقتی سرم بالاخره از چرخیدن میایسته، به سمت در نگاه میکنم و میبینم خواهرم با شکم گندهش، لباس صورتی با طرح گربهشو پوشیده و کنار دوستپسر عوضیش وایساده. همون لحظه میفهمم چه خبره.
"چی بهت گفته؟" از رینا میپرسم.
با دستش زیر چشماش رو پاک میکنه. با اینکه من ۲۳ سالمه و سه سال ازش بزرگترم، خیلیها همیشه فکر میکنن اون بزرگتره. شاید به خاطر اینکه قدش ۱۷۰ سانته و خیلی از من که ۱۶۰ سانت بیشتر نیستم، بلندتره.
"من حقیقتو بهش گفتم." میشل از پشت سرش داد میزنه. چشم کبودی که دیشب بهش داده بودم، باد کرده و تقریباً بسته شده.
چشمامو براش چرخوندم. میشل تو عمرش یه بارم راست نگفته، فکر نکنم اصلاً معنی کلمه حقیقتو بدونه.
"تو سعی کردی با دوستپسر من بخوابی؟" رینا با پوزخند میپرسه.
اونایی که واقعاً منو میشناختن، میدونستن که این یه دروغه محضه.
ترینا، بهترین دوست من، اگه اینجا بود، از این اتهام ریسه میرفت از خنده. من خیلی چیزا هستم بیشترش هم خوب نیست اما یه هرزه بیوجدان نیستم که بخوام دوستپسر بیارزش خواهرمو بکشم تو تختم. حتی منم چارچوب دارم.
"این چیزیه که بهت گفته؟"
"معلومه که اینو بهش گفتم، حقیقته." میشل به قالب کردن دروغش ادامه میده.
به اون احمقِ بیلیاقتی که خواهرمو حامله کرده بود، خیره شدم. من آدمها رو قضاوت نمیکنم، خودم تو موقعیتی نیستم که بخوام قضاوت کنم.
Post #3243
223
- ❤ 7
- 🍓 5