#پارت_۱۷۷
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
گفت: «ولی اونا بهم لبخند زدن.» قبل از اینکه دوباره برگرده سمت درختا.
«بچه، یه چیزی میخوام بگم، و نمیخوام به هیچ شکل دیگهای برداشت کنی جز اونجوری که من میگم. مادر تو دیوونهی عوضیه. یعنی گردو، بادوم، پسته، همهی مغزای خراب و قاطیه.»
برگشت سمتم و یکی از لبخندای نادرش رو زد. منظورم اینه که این لبخندا از دیدن یه ساسکواچ (پاگنده) هم کمیابتره.
«ببین بیست، من نمیخوام بهت دروغ بگم. تو این کار، ما به خوشبختی ابدی نمیرسیم. تو هیچوقت اون خونهی حیاطدار با نردههای سفید، زن و بچه رو نخواهی داشت. نهایت چیزی که میتونی آرزو کنی، یه راهبهست که دهنبند نمیخوره. اما اینو بهت میگم. هیچ چیزیت ایراد نداره، و اگه میتونستی خانواده داشته باشی، یه زنی رو پیدا میکردی که تو رو بفهمه. اون درکت میکرد و قضاوتت نمیکرد. و به هیچ عنوان وقتی تو رو میدید، فرار نمیکرد و جیغ نمیکشید.»
تنها مشکل این کار اینه که من پسرهام رو از هر شانسی برای داشتن یه خانوادهی خودشون محروم کردم.
این منو آزار میده. من بچههای فوقالعادهای دارم که هیچوقت نمیتونن تو دنیای واقعی زندگی کنن. همهشون لیاقتش رو دارن.
به بیست گفتم: «یالا. بریم به برادرات کمک کنیم.»
«باشه.»
برگشتیم پیش بقیه تا قبل از اینکه آفتاب کامل غروب کنه، چادر رو بزنیم و شام درست کنیم.
یه جیغ بلند سکوت جنگل رو پاره کرد و از خواب بیدارم کرد. تو کیسه خوابم پریدم و نگاهی به پسرا انداختم. لوسیان تو کیسه خوابش جمع شده بود.
چراغقوه روشن و یه کتاب کنار سرش. هاوک و زل پشت به پشت هم سمت چپم خوابیدن. منی کنار پاهای من، روی کیسه خوابم جمع شده. کیسه خواب بیست خالیه.
تفنگم رو برداشتم، از تو کیسه خوابم اومدم بیرون و از لبههای چادر رد شدم. تو تاریکی اطراف رو کاوش کردم، به چشمام وقت دادم تا عادت کنن.
آتشی که قبلاً درست کرده بودیم، چیزی جز خاکسترای در حال مرگ نبود.
بیست رو هیچجا نمیبینم. ضامن تفنگم رو باز کردم و یه چراغقوه یدک برداشتم. با تفنگ و چراغقوه، هردو رو جلوی خودم نگه داشتم و شروع کردم به راه رفتن به سمتی که فکر میکردم صدای جیغ از اونجا اومده بود.
Post #3236
168
- ❤ 10