#پارت_۱۷۶
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
زل دستش رو گذاشت رو سینهش و گفت:
«اوه، خدا رو شکر.»
نگاه کردم به بیست که بیصدا به درختا خیره شده بود. هر چی بیشتر تو جنگل عمیق رفته بودیم، هوشیارتر شده بود.
تو مسیرمون به این نقطه، فقط چهار تا کوهنورد دیگه دیدیم.
دو تا مرد که قیافهشون به شکارچیها میخورد و دو تا خانم. هر دو خانم دخترای دانشجو بودن. به دلایلی، دیدن اونا بیست رو مضطرب کرده بود.
«زل و لوسیان، تموم کنین این چادر رو بزنین. منی، به هاوک کمک کن غذا رو برای شام بیارین بیرون.»
پسرا سریع حرکت کردن تا کاری رو که ازشون خواستم انجام بدن. همهشون از روزی که استخدامشون کردم خیلی عوض شدن.
منی اصلا دهنش رو نمیبنده و سخته با اون بچهی شوکزده و گوشهگیر قبلی مقایسهش کرد.
زل راحتتر شده. دیگه خودش رو قایم نمیکنه. لوسیان و ست هنوز با رابطهشون کنار نیومدن، ولی دارن یاد میگیرن با هم کنار بیان. هاوک همون هاوکه.
این بچه، آرومترین آدمی بود که تا حالا دیدم. اعتماد به نفسش بیشتر شده. اما بزرگترین تغییر مربوط به بیست میشه. واقعاً بیشترین پیشرفت رو داشته.
یاد گرفته چطور معاشرت کنه. دیگه از لمس شدن زیاد فرار نمیکنه و وقتی باهاش مهربون باشی، جا نمیخوره. هنوز هم مثل الان عقب میکشه، ولی کمتر شده.
رفتم سمتش، حواسم بود سر و صدای کافی ایجاد کنم. این آدم از اونایی نیست که یواشکی بری سراغش.
وقتی کنارش وایسادم، پرسیدم:
«چی انقدر حواستو جمع کرده؟»
موهای بلوند طلاییش رو بالای سرش گره زده بود. دستاش کنارش بود و تو مشت گره شده بود.
گفت: «اینجا امن نیست.»
به اطراف نگاه کردم. زیاد جای بازی پیدا نکردم، ولی برای کمپ زدن کافی بود. با این حال، اسلحههام همراهم بود و میدونستم همهی پسرا هم سلاحشون رو دارن.
قبل از اینکه چیزی بگم، وایسادم. این بچه رو اونقدر خوب میشناختم که بدونم نگران ما نیست.
وقتی فهمیدم نگران کیه، گفتم: «اون دخترا.»
برگشت سمتم، اون چشمای سبز دریاییش باریک شد.
«لوسیان میگفت اینجا خیلیها ناپدید میشن.»
لعنتی. لوسیان و همهی تحقیقاتش.
«اون دخترا امنن. اگه نمیدونستن دارن چیکار میکنن، اینجا نمیاومدن. تازه، اونا تو مسیرن. ریلکس باش، بیست.»
دوباره نگاه کرد سمت جنگل قبل از اینکه برگرده سمتم.
«اونا بهم لبخند زدن. مادرم میگفت دخترا وقتی منو میبینن فرار میکنن و جیغ میکشن. میگفت میتونن شرارت منو ببینن.»
برگشت سمتم و من آسیبپذیری رو تو چشماش دیدم.
هر چقدر هم که با این بچه کار کرده بودم تا برنامههای ذهنی مادرش رو از سرش بیرون کنم، هنوز یه ذره از چرت و پرتهای مادرش مونده بود.
Post #3235
128
- ❤ 8