#پارت_۱۷۵
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
فصل ۶
بیست
پریست
«پریست، مطمئنی اینجا حیوون نداریم؟ آخه من دارم این کتابو میخونم، توش نوشته بیشتر آدما تو جنگل میمیرن تا هر جای دیگه...» لوسیان فریاد زد، همون موقع که من کتابی رو که داشت میخوند از دستش قاپیدم و انداختم تو آتیش.
«هِی!»
«دوقلو، اگه یه بار دیگه بهت بگم کونتو بلند کن و به برادرات کمک کن که این وسایلو خالی کنن، ولت میکنم همینجا تو این جنگل بمونی.»
نمیدونم چه گوهی خوردم که این پسرا رو آوردم کمپ.
همهشون تازه از دوره آموزش فارغالتحصیل شدن و الان دیکن هستن. به شدت بهشون افتخار میکنم، ولی نگران هم هستم.
شاید برای همینه که منم با خودشون کشوندن اینجا وسط ناکجاآباد. میخواستم یه کار دیگه باهاشون بکنم قبل از اینکه زندگیشون به گا بره.
هاوک گفت: «من از اینجا خوشم میاد.»
و خنککننده رو گذاشت زمین.
ده مایل پیادهروی کردیم تا به این نقطه برسیم. میخواستم پسرا رو اونقدر از مسیرای اصلی دور کنم که به هیچ کوهنورد دیگهای برنخوریم.
لوسیان غر زد: «برای اینه که نمیتونی ببینی چقدر ترسناکه.»
هاوک خندید. «خوب بود، لوسیان.»
«بابا پریست!» منی با اون صدای عمیقش اسمم رو صدا زد.
هر چی بیشتر از اون صدای عمیق استفاده میکنه، بیشتر تو مغزم میچرخه که این صدای کیه. دو تا از صداها رو فهمیدم.
اون صدای دماغی که اغلب استفاده میکنه تقلیدی از فیلیسه، همون پرستار رک و پوستکنده و بیپروا بود. صدای بریتیشش تقلیدی از مددکار اجتماعیه که مهربون و دلسوز بود.
این صدای عمیق هنوز رازه. یه صدای چهارم هم داره که خیلی کم استفاده میکنه. فقط یه بار تا حالا شنیدمش.
«بله، منی؟»
«فکر کنم نون سوسیسا رو تو ماشین جا گذاشتم.»
پایههای چادر رو که دستم بود انداختم زمین، چرخیدم و با غضب نگاش کردم.
«حالا بهم میگی؟»
منی شونهای بالا انداخت.
زل با غرور اعلام کرد: «داریم زندگی به سبک خشن رو تجربه میکنیم. نیازی به نون سوسیس نداریم.»
لوسیان داد زد: «نون سوسیسا رو پیدا کردم!»
Post #3234
157
- ❤ 10