#پارت_۱۷۴
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
فصل ۵
منی
پریست
چهار روز از وقتی که میلوی رو از بیمارستان فراری دادیم میگذره و این بچه دهنش رو نمیبنده!
«بابا پریست!» میلو با اون صدای عمیق و عجیبغریبش اسمم رو صدا میزنه، در حالی که از روی کابینت آشپزخونه میپره رو یخچال.
«عالیه، میلو!» زل هورا میکشه. همیشه این چرت و پرتا رو تشویق میکنه.
منم در حالی که پیشونیم رو میمالم، میگم:
«به خدا قسم، اگه گردنت بشکنه میلو، نمیبرمت بیمارستان.»
ما تو اوکلاهاما هستیم و امروز میخوام برم بچه واکر رو ببینم. مدتیه دنبالش تو شهر چرخیدم تا بهتر بشناسمش. تا الان از چیزایی که دیدم خوشم اومده. بچه جنگنده ایه.
ست کنارم نشست و پرسید: «امروز میری اون بچه رو بگیری؟ دیشب پروندهشو خوندم. محشره.»
برگشتم سمتش و گفتم: «تو چرا رفتی تو وسایل من؟»
اونم شونهای بالا انداخت، عصبانیت من براش مهم نبود.
«خودت گذاشته بودی بیرون.» تکیه داد به مبل و پاهاش رو گذاشت رو میز عسلی.
منی کنارم ولو شد و پاهاش رو زیرش جمع کرد. با لهجه بریتیش گفت:
«مایلیم بالاخره برادر جدیدمون رو ببینیم.»
شبی که از بیمارستان آوردیمش بیرون، منی برای اولین بار حرف زد. با همون لهجه بریتیش بهم گفت ممنون.
اولش چیزی به ذهنم نرسید، تا اینکه شروع کرد بیشتر حرف زدن. متوجه شدم صداش انگار عوض میشه.
هنوز نفهمیدم چرا صداهاش تغییر میکنن. تا الان فقط چهار تا صدا ازش شنیدم.
بلند شدم و گفتم: «به زودی میبینیدش. وقتی برگشتم، شما پسرا رو میبرم پیتزا بخوریم.»
همهشون که کنار هم رو مبل تلویزیون میدیدن، صدا زدن:
«باشه!»
منم تحسین میکردم این پیوندی که همین الان بینشون شکل گرفته بود.
وقتی رفتم تو اتاق خواب، تلفن زنگ خورد. برداشتم و نشستم رو تخت.
«پریست هستم.»
«سلام، ناتانیل جوان.»
همه وجودم قفل کرد. سالها بود این صدا رو نشنیده بودم. نه از وقتی که ده سالم بود و تو دفتر پاپ تو کلیسا وایساده بودم.
پرسیدم: «چه کاری از دستم برمیاد؟»
میدونستم اگه این آدم بهم زنگ زده، یه چیزی میخواد.
اونور خط خندید. «همیشه از اشتیاقت برای رفتن سر اصل مطلب خوشم اومده. یه لطف دیگه ازت دارم.»
«اون لطف قبلی هنوز پابرجاست. داری یه لیست بلندبالا از لطفا جمع میکنی.»
یه خنده دیگه کرد. «ارزشش رو دارن.»
«این بار چیه؟»
«یه نیروی جدید برات دارم. یه نیروی شخصی.»
از اینکه کنجکاو شده بودم بدم میومد. نمیخواستم بیشتر از این با مرد اونور این تلفن سروکار داشته باشم.
«اسمش چیه؟»
«گابریل تیلور. قول میدم؛ ارزش این سفر رو خواهد داشت.» با اینکه دلم میگفت بچه رو همونجا که هست ول کنم، کنجکاویم غالب شد.
«باشه، بگو این گابریل رو کجا پیدا کنم.»
***
Post #3233
194
- ❤ 12