"عباس العقاد" براي "مي زيادة" نامهای نوشت و او جواب نامهاش را نداد، نامهی دیگری برایش فرستاد و نوشت: «امیدوارم عمدا پاسخم را نداده باشی... تحمل «تنبیه» برایم آسانتر است، تا اینکه گمان کنم «بی توجهی» کردهای...»
مراقب باش! تنبیه نفست را مجالی برای خالیکردن میدان، جهت جولان شیطان قرار ندهی او خوب بلد است پازل را در ذهنت به نفع خودش بچیند و تو حتی شک هم نکنی. تازه جهت تربیت نفست خوشحال هم باشی.
بچه که بودم روی پشتبام خانه حین زلزدن به غروب، به آینده و درست همین روزها را تصور میکردم که برای خودم دختری جوان شدهام و در ذهنم برای این رسیدن، با شوق صبوری میکردم. و الان در آیندهی همان روزها، با حسرت به زیباییهای آن روزهای گذشته فکر میکنم؛ به آن غروبهای بچگی همان رویاهای دخترانه که لابهلای بازیها میرویید. چه عجیب است این تاببازی زمان زندگی، مدام در گذشته شور آینده در سر میپروراند و در همان آینده باز در تمنای گذشته است...
نفس آدمی متزلزلتر از آن است که بخواهی تعریفش را بکنی یا برای فلان توفیق درونی تشویقش کنی. این جدال درونی تو در مقابل نفست در جهت تربیت و رشدش هیچ وقت به چنان مرحلهای از کمال در دنیا نمیرسد که خیالت بابتش آسوده شود یا که بخواهی اعتمادی بکنی که دیگر چنان بزرگشده که بتواند دور از مراقبه و دستگیری تو بدون لغزش قدم بردارد. نکته قابل توجه این که سلیقهی نفس بسته به موقعیت و زمانهای مختلف ممکن است تغییر کند؛ یعنی چیزی که امروز برایش بیرغبت است و تو به نوعی خیالت را راحت کردهای، فردا به طرز عجیبی به سویش میل پیدا کند و نتواند در مقابل دعوت فریبایش نه بگوید. تو را چنان به چالش بکشد که خود را گم کنی، چبسا این گم شدن، تاوان همان تعریفی است که نابجا از نفست کردی. خدانکند روزی که در شکست دیگری از نفسش، برای خودت کف زده باشی، اینجاست که دنیا دارمکافات است تو هم نفست را بازندهی همان کارزاری میبینی که دیگری شکست خورده بود و تو آن را از خودت دور میدیدی. یادت باشد کار نفس در دیدن مصیبتهایی که هر بار در نفسی را میکوبد تنها عافیت خواستن است نه آسوده بودن؛ حتی اگر به آن بیمیل باشی.
قلبت همین را از حال غزه درک کند کافیست که بداند در مقابل رنج غزه، هر چه را که نامِ غم بر آن گذاشته پوچ است. انگار غزه رنج واقعی را باری دیگر برایمان معنا کرد.
من جزء کسانیام که نور زیاد اذیتم میکند و دلیلش بر میگردد به پانزدهسال قبلتر و شايد بیشتر. روزهایی که تنها در خانهی کوچکِ تاریکمان میماندم و همگی حتی مادرم برای گذراندن زندگی، کارهایی که اگرچه سخت، ولی نیاز زندگی ما بود، مجبور بود کار کند.
اتاق ما عصر زودتر از بقیه خانهها تاریک میشد، اما من درونم در ذهن کودکانهی خودم حکم صرفهجویی صادر کردهبودم. شاید من تنها کسی بودم آن آگهی تبلیغاتی برق اضافه خاموش را رعایت میکردم تا حدی که هیچ لامپی روشن نمیکردم با این استدلال که وقتی همه در کار و سختیاند، چرا فیش برق برای من یک نفر سنگین شود. تا نزدیک عشاء که همه برمیگشتند کماکان خانه در تاریکی بود و به آن لامپ کمجان حیاط اکتفا میکردم. الان که خانهیمان بزرگ و نورگیر شده و سختی تنگی معیشت اینطور نیست که من ترس فیش برق داشته باشم باز چشمان من از نور زیاد گریزانند تا حدی که نور گوشیم را هم نمیتوانم زیاد کنم و کسی صفحهاش را درست نمیبیند.
اهل خانه همیشه از این عادتم ایراد میگیرند. میگویند فلان دیوانه تاریکی دوست داشت... باگذر این همه سال حتی دلیل این خوی نور گریزیم را برایشان نگفتهام که دیوانگی نیست دل رحمِ آن بچهی سالهای دور برای خستگی شما چنیناش کرد...
عادتها چقدر سخت و چسپندهاند؛ جدا نمیشوند به سادگی، مخصوصاً آن عادتهایی که روزگاری برایش در وجودت دلیل بافتهای و دیگر جزی از تو شده. برای که توضیح دهم که نور را دوست دارم ولی دوستش ندارم...
نفسِ زیادهخواه ما آدمها را به قول مادربزرگ، مگر خاکگور چشم طمعاش را پر کند. همیشه مثل بچهای قدرنشناس، بهانهگیر است. و شیطان هم بیخ گوشش نشسته و در آتش طمع و ناسپاسیش میدمد..
رنج نشدنها و نبودنها از دریچهی ابتلا همیشه به سوی آدمی میآیند و او بیخبر از حکمت پشت دیوار، مدام از پنجره به تصویر کوچک و ناکامل آرزویش خیره شده و زانوی غم بغل گرفته، باحسرت تماشا میکند.
تمرین و تکرار میخواهد که چشمانت نعمتهایت را ببیند و قلبی سلیم که آنها را دوست بدارد و قلب غافل به زبان، فرمان الحمد بدهد. در زندگیام زیاد تمرین دیدن نعمت میکنم حتی گاهی در دفتری سفید و دور از چشم بقیه آنها را مینویسم. نبرد قلم و پچپچ پشت گوشم هميشه بپاست و گاهی مغلوب این معرکه میشوم. اما مواقعی هست؛ ندایی، نشانهای در اوج نیاز بهسویت میآید و زخم قلبت را بابت هرآنچه که دورت کرده بود، دوا میکند. و نور روشن و نوی این روزهای من اولِ 《الکوثر》است. با انکه آن روز دور کودکی را که در سینهام حک شد، یادم نمانده؛ شبیه آن نامهای که با دوستت در باغ کوچک حیاط برای فرداها دفن میکنی، و منی که انگار بعد از سالها فراموشی، تازه آن را یافتهام.
نامه چالشده را میگشایم، میگوید برایم که خیرهای فراوانی عطا شده... میگوید کسی به کوثر واقعی میرسد که این خیرهای نزدیک را بیابد و زیادتش را با شکر به سوی خودش بخواند و برای هر آنچه که نیست و قرار بر این بود نباشد، داشتهها را از یاد نبرد و راه را برای نفس ناسپاس و شیطان کفر پیشهی گمراهکننده باز نگذارد.
نامه را بر قلبم میگذارم ولی افسوس که دستهای غافل و فراموشکارم مدام آن را زیر خراوری خاک چال میکنند...
ای پروردگارم... ای که ندای پنهان قلبها را شنوایی و شوق نهفتهی دور رویا را بینایی پناهم بده از رنجی که یادت را در دلم بکاهد و از اشکی که برای غیر تو از صحن رویم بچکد میدانم که از آنان نیستم؛ از همان جملهی نیکان تو که ذکرت از دلشان نمیافتد و نگاهشان بهغیر کرمت نیست امواج پر شوق دریای درونشان جز در ساحل امنت آرام نمیگیرد میدانم که دورم و راه طولانی خستهی بیراههام و ماندن بر مسیر راست نیازمند صبر سیاهیم بسیار است و جلایش ناممکن، مگر با نور جمالت بیقرارم و جز یاد تو چیزی سکنابخشم نیست مبادا رهایم کنی که طوفان نامهربان اندوه، ثمر باغ کوچک قلبم را ببرد و برای چشمانم جز سرابی دور جا نماند... پروردگارم رهایم نکن ...
شنیدم که از دانشجوی موفق پارسال برای دخترش مشاوره تحصیلی میگرفت. بله راه آنانی که رسیدهاند همیشه مطمئنتر است و قابل اعتمادتر. انسان در زندگی نیازمند الگوست. رهرویی پیش از خود که بدانی بر مسیر درست بوده و چاه و مردابها را دور زده و حال به در سرمنزل نیکش رسیده. قرآن با بازگوکردنِ زندگی پيشينيان، الگوها را برای ما معرفی کرده و این لطف تا جایست که مسیر گمراهان را هم علامت زده. از دلایل اصلی ناآرامی و درون سرد و تاریک آدم امروز این است که بجای اینکه برای مسیریابی بهسوی پیروزی از راه آنانی برود که به قله رسیدهاند مدام خود را به ناشیانی میسپارد که جدا از نابلدی راه، رویای فتح هم ندارند. آنها به همان سبزههای دشت امروز دلخوش کردهاند غافل از آنکه طوفان، در راه است و همه را جز آنانیکه به مقصد رسیدهاند، با خود به وادی سرگشتگی، همان درههای بیعمق و تاریک میبرد. خوشا به حال آنانی که الگوی راستین را یافتهاند و اینک با وجود سختی راه و دعوت بیراهههای جذاب و بیحصار، با قلبی مطمئن قدم بهپیش میبرند. به مقصد میرسند؛ شاید دیر و پرزحمت اما حتما...
و گاهی تو دلت را تنگ چیزهای کوچکی میبینی که دور از انتظارت بوده؛ چراکه با پیشفرض نادرست همیشه بودنش، قدر ندانسته از دست دادهای. آدمی همین است گاهی بايد سوگواری غفلتهایش را بکند و بابت آن رخت سیاه دم نزند...
اولینها فرق دارند و اگر این اولینِ متفاوت، بازگشتن یا که نه، شروع راه هدایت و روشنی باشد دیگر چطور این دل فراموشش میکند!
دلم باز برگشت به آن اتاق کوچک و ساده در خانهی ما که علاوه بر نقطه شروع من، جای قالیبافی من و دختران همسایه بود. یادش بخیر، تا خود غروب آن تلویزیون ۱۴ اینچ کوچک، بیوقفه آهنگ به خورد گوشهای بیچارهی ما میداد. گوشهی اتاق، کمد قهوهای کهنهای هم بود که لاکهای رنگی و بعضی از این دست چیزها را از بزازهایی که به روستا میآمدند خریده بودم، برایم پنهان میکرد. اتاق و اهالی اتاق و موزیک و دستان دختران بیخیال میبافتند و میبافتند تا اینکه خدا خواست که از دل، تا آن اتاق کوچک روستای کوچک در آن شب پررمز و راز که همه چیز به یکباره رنگی دیگر به خودش بگیرد و بندهای از گمراهی به سمت نور بیاید.
دوست بچگیاش دور شود و از برکت آن رفتن، تفسیرنور دستدومش در کمد اتاق به یادگار جا بگیرد و با نورش رنگهای تقلبی ببازند و از چشم ودلم بیوفتند. و آن چادر مشکی پنهانی که در کمد نشست رنگ را از رخ تمام کاسیات و عاریاتهایم گرفت.
یاد آن پنجرهای که هر شب، مرا برای شنیدن اذانِ ماموستای خوشصدایی که تازه به دهاتمان آمده بود دعوت میکرد... انگار هر چیزی که در اولین شوقهای برگشتن با آدمی بوده قدرتمندتر است در دوباره جان بخشیدن به این برگشتن.
مگر میشود آدم اولین قدم هدایتش را از یاد ببرد، نه نمیشود. اصلا هر وقت دل آدم زیر بار رنج دنیا میگیرد و گاهی راه گم میکند، دست میبرد در کیسه خاطراتش و کمی از آن نور برمیدارد و میپاشاند به قامت رنگ پریدهی زندگیاش...