بچه که بودم روی پشتبام خانه حین زلزدن به غروب، به آینده و درست همین روزها را تصور میکردم که برای خودم دختری جوان شدهام و در ذهنم برای این رسیدن، با شوق صبوری میکردم.
و الان در آیندهی همان روزها، با حسرت به زیباییهای آن روزهای گذشته فکر میکنم؛ به آن غروبهای بچگی همان رویاهای دخترانه که لابهلای بازیها میرویید.
چه عجیب است این تاببازی زمان زندگی، مدام در گذشته شور آینده در سر میپروراند و در همان آینده باز در تمنای گذشته است...
Post #1966
1.37K