من جزء کسانیام که نور زیاد اذیتم میکند و دلیلش بر میگردد به پانزدهسال قبلتر و شايد بیشتر.
روزهایی که تنها در خانهی کوچکِ تاریکمان میماندم و همگی حتی مادرم برای گذراندن زندگی، کارهایی که اگرچه سخت، ولی نیاز زندگی ما بود، مجبور بود کار کند.
اتاق ما عصر زودتر از بقیه خانهها تاریک میشد، اما من درونم در ذهن کودکانهی خودم حکم صرفهجویی صادر کردهبودم.
شاید من تنها کسی بودم آن آگهی تبلیغاتی برق اضافه خاموش را رعایت میکردم تا حدی که هیچ لامپی روشن نمیکردم با این استدلال که وقتی همه در کار و سختیاند، چرا فیش برق برای من یک نفر سنگین شود.
تا نزدیک عشاء که همه برمیگشتند کماکان خانه در تاریکی بود و به آن لامپ کمجان حیاط اکتفا میکردم.
الان که خانهیمان بزرگ و نورگیر شده و سختی تنگی معیشت اینطور نیست که من ترس فیش برق داشته باشم باز چشمان من از نور زیاد گریزانند تا حدی که نور گوشیم را هم نمیتوانم زیاد کنم و کسی صفحهاش را درست نمیبیند.
اهل خانه همیشه از این عادتم ایراد میگیرند. میگویند فلان دیوانه تاریکی دوست داشت...
باگذر این همه سال حتی دلیل این خوی نور گریزیم را برایشان نگفتهام که دیوانگی نیست دل رحمِ آن بچهی سالهای دور برای خستگی شما چنیناش کرد...
عادتها چقدر سخت و چسپندهاند؛ جدا نمیشوند به سادگی، مخصوصاً آن عادتهایی که روزگاری برایش در وجودت دلیل بافتهای و دیگر جزی از تو شده.
برای که توضیح دهم که نور را دوست دارم ولی دوستش ندارم...
#خاطرات
Post #1961
1.55K