اولینها فرق دارند و اگر این اولینِ متفاوت، بازگشتن یا که نه، شروع راه هدایت و روشنی باشد دیگر چطور این دل فراموشش میکند!
دلم باز برگشت به آن اتاق کوچک و ساده در خانهی ما که علاوه بر نقطه شروع من، جای قالیبافی من و دختران همسایه بود.
یادش بخیر، تا خود غروب آن تلویزیون ۱۴ اینچ کوچک، بیوقفه آهنگ به خورد گوشهای بیچارهی ما میداد.
گوشهی اتاق، کمد قهوهای کهنهای هم بود که لاکهای رنگی و بعضی از این دست چیزها را از بزازهایی که به روستا میآمدند خریده بودم، برایم پنهان میکرد.
اتاق و اهالی اتاق و موزیک و دستان دختران بیخیال میبافتند و میبافتند تا اینکه خدا خواست که از دل، تا آن اتاق کوچک روستای کوچک در آن شب پررمز و راز که همه چیز به یکباره رنگی دیگر به خودش بگیرد و بندهای از گمراهی به سمت نور بیاید.
دوست بچگیاش دور شود و از برکت آن رفتن، تفسیرنور دستدومش در کمد اتاق به یادگار جا بگیرد و با نورش رنگهای تقلبی ببازند و از چشم ودلم بیوفتند.
و آن چادر مشکی پنهانی که در کمد نشست رنگ را از رخ تمام کاسیات و عاریاتهایم گرفت.
یاد آن پنجرهای که هر شب، مرا برای شنیدن اذانِ ماموستای خوشصدایی که تازه به دهاتمان آمده بود دعوت میکرد...
انگار هر چیزی که در اولین شوقهای برگشتن با آدمی بوده قدرتمندتر است در دوباره جان بخشیدن به این برگشتن.
مگر میشود آدم اولین قدم هدایتش را از یاد ببرد، نه نمیشود. اصلا هر وقت دل آدم زیر بار رنج دنیا میگیرد و گاهی راه گم میکند، دست میبرد در کیسه خاطراتش و کمی از آن نور برمیدارد و میپاشاند به قامت رنگ پریدهی زندگیاش...
من تا ابد مدیون و ممنون این شوقم.
#خاطرات
Post #1945
1.73K
فانوس ولینهای سراسر شوق،