در جمعی که مینشینید کمی حواستان را پی حرفها جمع کنید (هرچند سخت است) به طور واضح متوجه سيطرهی فکری دشمن، بر جوامع مسلمانمان میشوید. ملتی که به غیر از شکمی سیر و لذتهای آنی که با برچسپ آرامش و امنیتِ توخالی به آن معنا بخشیده، چیز دیگری نمیخواهد. این امت به جایی رسیده عزت را فراموش کرده و اهمیتی ندارد هر روز معاملهاش کنند. برده و غلامی را پسنديده چون لازم نیست دیگر قدمی بردارد راحت روی مبل لم میدهد. و چه ناپیداست تعصب بابت اصول دین و معیارهای اخلاقی که هر روز بیشتر از دیروز سایهاش بر این ملت کمتر میشود. فساد است که بر تن این جامعه زار میزند، اما در لباس آزادی که کسی شک نکند. تازه! آن طرفتر هم اگر بچههای امت هر روز زغال شوند غمی نیست، کولرِ اینجا روشن است کافیست...
مراقب باش...آرام قدم بردار که خار شوم گناه دامنت را نگیرد. بدان اولین چیزی که از دست میدهی آسودگی قلب است. قلب ناآرام، دیر انس میگرد و این بسیار تلخ است برای کسی که عادت به دوری ندارد و لذت خلوت با او را چشیده و حالا باید چوب سرکشیش را بخورد، تا دوباره پذیرفتهشود.
محرم گره خورده است با هجرت؛ جاگذاشتن برای رفتن به سمت نور و برای دیدار با پیروزی... محرم بود که سیدنا نوح بر کشتی نجات هجرت کرد و یا پیامبر موسی، از دل آب. به هرحال مهم ذات رفتن است. یا هجرت سرورمان بهسوی ساختن آرمانهای ماندنی با پشت سر گذاشتن وطن. نور که در درون شکل گرفت باید تاریکی حال را جا بگذاری و سرزمينی پیدا کنی که آفتابش روشن و راهش مستقیم است. آنجاست اول دلت و بعد قدمهایت مهاجر میشوند. #محرم
چند سال پیش قسمتهایی از ایناس را خوانده بودم، اما به لیست کتابهای نیمه خواندهی گوشیم اضافه شدهبود. روزی که نيلوفر پیشنهادش را داد باز یادش در خاطرم وزیدن گرفت، شاید حالا همان زمان نیاز من است، چراکه نشانهها در وقت نیاز از راه میرسند. امروز که قسمت آخرش را خواندم، حسِ سبکی عجیبی داشتم و انگار نوری بود که بر تاریکی مسیرم تابید با آنکه کتاب محتوایی ساده و روان دارد، اما درسهای عمیقی در آن نهفته است. از توجه ویژه به برکت حضور والدین و تلاش و پشتکاری که از توکل سرچشمه میگرد و امان از طمعی که تو را به رقابت دنیا بکشاند. میآموزد که مومن از برکت میخورد نه زیادت مال و اینکه ایمان همیشه نجاتبخش است و تسلی میدهد دردهای عمیق را و به تمام رنجها معنا میبخشد، حتی اگر از دید تو دیر شده باشد. و در آخر خوشا به حال کسانی که با عزم استوار در (و فی ذلک فلیتنافس المتنافسون) وارد میدان شدند.
«الرحمن» رمز بین ما بود. رمزی که در آن با رفتن او، "ما"به من شکست و خاطرهای به جا ماند. در آن روزهای دور و گرم تابستانی روستا، پدربزرگ همیشه به ستون کنج ایوان تیکه میداد و میگفت: بخوان... +چه بخوانم پدربزرگ؟ -الرحمن. الرحمن بخوان.. حالا که او نیست الرحمن همیشه و تا خود ابد برای من تداعیگر یاد اوست. نمیدانم معنی آیات آن را میدانست یا نه ولی یقین دارم عاقبت تکذبان را قلبش میدانست و از آن واهمه داشت که مبادا از آنان شویم..
از آن روزی که او بذر محبت این سوره را دلم کاشت، کوششم این است آیاتش را درک کنم و شاید تاکید مداوم او راهی برای نجات شد از قافله تکذبان برای من باشد. «الرحمن» چه زیباست شروع با این صفت زیبای الرحمن، نهایت گستردگی رحمت و فراوانی فضل و احسان برای(همهی) مخلوقات تا آسودگی را به قلبت بیاورد.
«علم القران» و حال خبر این رحمت بیبدیل را برایمان بازگو میکند و آن ارزانی داشتن علم قرآن به انسان است. این از منت و مرحمتی است که از رحمتِ بیحد او سرچشمه میگرد که با آموختن علم جامع قرآن به انسان نور را به تاریکی جهالت او تاباند؛ با فهماندن افضلترین علمها. تا با آن مسیر بندگی را بپیماید و به خوشبختی ابدی نایل شود. الرحمن صفتی عام است، پس قرآن هم برای عامهی مردم است ولی فقط مومنان از آن متذکر میشوند.
«خلق الانسان» و اما بعد... یادآوری خلقت انسان به عنوان اشرف مخلوقات و پسندترین خلق پروردگار. خلق انسان به دست خود نه با کن فیکون و این خود نشان از تفاوت خلقت اوست. الله متعال بعد از بیان آموزش علم قرآن به انسان، خلقتش را بیان میکند و این خود میتواند اشاره به نکات ریز مراحل خلقت انسان در قرآن باشد. همان علمی که در آن خلقت انسان به واضحی دیده میشود البته برای قلبهای متذکر.
«علمه البیان» و باز نعمتی دیگر... قدرت بیان و تکلم که خاص انسان است وجه تمایز است. حیوانات صدا دارند اما بیان که ندارند. این میتواند اشارهای به همان آموختن نامها در بدو خلقت به آدم باشد که خود نشانی از برتری بود بر تمام جن و ملائک. قدرت بیان و تفاوت زبان و لهجهها دال برقدرت پروردگار است انسانی را خلق کرده که با چند حرف بینهایت کلمه بسازد تا با آن ارتباط بگیرند و مهمترینش ثناگویی الرحمن باشند. و این نعمتهای هر آیه دلیلی بر الرحمن بودن پروردگار است و نهایت لطفش به انسان.
از زیبایی قرآن در منسجم بودن و ارتباط معنایی آیات قبل و بعد با هم است که هر ببیننده صاحب نظری را به تفکر وا میدارد.
و من چقدر ممنون تو هستم که با تاکید و تکرارهای همیشگی حب این آیات را در دلم کاشتی و امید است که در ثمرش تو هم از پاداشش سهمی ببری. #باقرآن #پدربزرگ
دقت کردهام هیچ درِ خیری در زندگیم باز نمیشود، مگر اینکه با خود ابتلایی به همراه دارد. و تو باید خیلی حواست جمع باشد که بیصبری و ناشکری یک رنج، دروازهی خیرت را نبندد. واضحتر بگویم انگار آن صبرانههاست که راهت را روشن و هموار میکند. الحمدلله علی کل حال🤍
اینقدر که صف کشیدید تو نانواییها و از اون طرف گونی آرد گذاشتی رو شونهت به سمت زیر زمین، تازه تنورم ندارید! یخچالم که لبالب از مرغ هورمونی پر کردی اندازهی انبار شاهان هم روغن و برنج سر هم کردی یه خورده بفکر نماز صبح قضا شده و قرآنِ خاک خوردهتم باش اینام جزء تدارکات، برای فردا پسفرداست باورکن. #تلخند
تا دیروز ابوجهلها شکم سمیههای زمان را میدریدند و فرعونها صدای نوزادها را خفه میکردند؛ جنگی نابرابر. جویهای خون جاری شد تا نکند اندیشهها رشد کنند. امروز استعمار رنگ دیگری گرفته، جنگی سرد، اما کشنده. بیصدا و در عوض، زخمهای عمیق برای ملتی از بیرون سرپا و از درون متلاشی. دشمن امروز تیرهای زهرآگینش را بهسوی ذهنها گرفته؛ استعمارِ فکری. دیگر زمان کشتن مادرها سر آمده، کافیست به او بفهمانی مادری دست و پاگیر است، اما در عوض یک زنِ مربی یا پرستار، مستقل و باارزش است. در خانه ماندن سدی محکم است سرراه رسیدن به اهدافت، اهدافی که او برایت تعریف میکند؛ باتلاقی رنگین به اسم رهایی. دیگر لازم نیست نفَس نوزادان را از بدو تولد ببرند اجازه میدهند پا بگيرند، بدوند، بخندند... اما همان راهی را میروند که برایشان ساختهاند. راهی مزین به خاک شهوت که تمام مسیر را گلهای زیبایِ سمی کاشتهاند. دیگر بذری سفید در قلبشان جوانه نمیزند، چراکه چشمها بصیرتی برای دیدن نور آفتاب حقیقت ندارند.
دیگر نیازی به تیزکردن تبرها برای امت نیست؛ شاخهها خود بیمارِ آفتاند...
خیال پشتِ دیوارِ حیاط میپلکد کبوترها میان شکوفههای نوشکفتهی شاخه لم دادهاند جویبار سلام کوهستان را به آبادی آورده و سنگها را به آغوش میکشد بابونهها باحیا بهروی آفتاب میخندند سبزه هنوز غرق خوشیِ لمس شبنمِ دیشب است و اما دخترک... دخترک پشت پنجره با سکوتی صبورانه منتظر شب است تا ماه آمده و نگهبانش شود که او در را برای مهمان پشت حصار واکند و تا سحر نشسته بر تاب او را برای فرداها ببافد...
امام مسلم در بخشی از حدیث ش(۲۲۳) سخنی از پیامبر را روایت میکنند که قابل تأمل است: 《...و همهی مردم شب را در حالی به صبح میرسانند که دربارهی خویشتن داد و ستد میکنند...》
خوب در مورد این جمله بیندیش، تمام ساعات شبانه روز، لحظاتی که تولد هر ثانیهاش با مرگ دیگری رقم میخورد چقدر باارزش و درخور اهمیت است؛ چراکه ابدیتت را با جوهر این روزها مینویسی. یکی نیست کسی که صبح را با تسبیح و استغفار به پیشواز خورشید میرود و آن ديگری که روزِ به نیمه رسیده را با خورد و نوش شروع میکند. کسی که هر روز به نبرد منیت درونش برخواسته و در مقابل تمناهای بالابلندش قدم علم میکند یکی نیست با کسی که افسار زندگیش، در دستِ نفسِ دنیا خواهش است. دوست من بیا که این تجارت را هر صبح و شام به خود یادآور شویم که عمر امروز امانتیست، که با آن فردایمان را معامله میکنیم. حواسمان جمع باشد چه را در عوضِ چه میدهیم. این معامله که حد وسطی ندارد، چراکه:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا هر که نفس خویش را پاکیزه داشت، رستگار شد. و هر کس آن را آلوده ساخت، ناامید و محروم گردید. و تمام...