تا دیروز ابوجهلها شکم سمیههای زمان را میدریدند و فرعونها صدای نوزادها را خفه میکردند؛ جنگی نابرابر.
جویهای خون جاری شد تا نکند اندیشهها رشد کنند. امروز استعمار رنگ دیگری گرفته، جنگی سرد، اما کشنده. بیصدا و در عوض، زخمهای عمیق برای ملتی از بیرون سرپا و از درون متلاشی.
دشمن امروز تیرهای زهرآگینش را بهسوی ذهنها گرفته؛ استعمارِ فکری.
دیگر زمان کشتن مادرها سر آمده، کافیست به او بفهمانی مادری دست و پاگیر است، اما در عوض یک زنِ مربی یا پرستار، مستقل و باارزش است. در خانه ماندن سدی محکم است سرراه رسیدن به اهدافت، اهدافی که او برایت تعریف میکند؛ باتلاقی رنگین به اسم رهایی.
دیگر لازم نیست نفَس نوزادان را از بدو تولد ببرند اجازه میدهند پا بگيرند، بدوند، بخندند...
اما همان راهی را میروند که برایشان ساختهاند. راهی مزین به خاک شهوت که تمام مسیر را گلهای زیبایِ سمی کاشتهاند.
دیگر بذری سفید در قلبشان جوانه نمیزند، چراکه چشمها بصیرتی برای دیدن نور آفتاب حقیقت ندارند.
دیگر نیازی به تیزکردن تبرها برای امت نیست؛ شاخهها خود بیمارِ آفتاند...
#روزنوشت
Post #1926
1.62K