خیال
پشتِ دیوارِ حیاط میپلکد
کبوترها میان شکوفههای نوشکفتهی شاخه
لم دادهاند
جویبار
سلام کوهستان را به آبادی آورده
و سنگها را به آغوش میکشد
بابونهها باحیا بهروی آفتاب میخندند
سبزه هنوز غرق خوشیِ لمس شبنمِ دیشب است
و اما دخترک...
دخترک پشت پنجره
با سکوتی صبورانه
منتظر شب است
تا ماه آمده و نگهبانش شود
که او در را برای مهمان پشت حصار واکند
و تا سحر نشسته بر تاب
او را برای فرداها ببافد...
🖊ورده
Post #1924
1.45K
