نفسِ زیادهخواه ما آدمها را به قول مادربزرگ، مگر خاکگور چشم طمعاش را پر کند.
همیشه مثل بچهای قدرنشناس، بهانهگیر است. و شیطان هم بیخ گوشش نشسته و در آتش طمع و ناسپاسیش میدمد..
رنج نشدنها و نبودنها از دریچهی ابتلا همیشه به سوی آدمی میآیند و او بیخبر از حکمت پشت دیوار، مدام از پنجره به تصویر کوچک و ناکامل آرزویش خیره شده و زانوی غم بغل گرفته، باحسرت تماشا میکند.
تمرین و تکرار میخواهد که چشمانت نعمتهایت را ببیند و قلبی سلیم که آنها را دوست بدارد و قلب غافل به زبان، فرمان الحمد بدهد.
در زندگیام زیاد تمرین دیدن نعمت میکنم حتی گاهی در دفتری سفید و دور از چشم بقیه آنها را مینویسم. نبرد قلم و پچپچ پشت گوشم هميشه بپاست و گاهی مغلوب این معرکه میشوم.
اما مواقعی هست؛ ندایی، نشانهای در اوج نیاز بهسویت میآید و زخم قلبت را بابت هرآنچه که دورت کرده بود، دوا میکند.
و نور روشن و نوی این روزهای من اولِ 《الکوثر》است.
با انکه آن روز دور کودکی را که در سینهام حک شد، یادم نمانده؛ شبیه آن نامهای که با دوستت در باغ کوچک حیاط برای فرداها دفن میکنی، و منی که انگار بعد از سالها فراموشی، تازه آن را یافتهام.
نامه چالشده را میگشایم، میگوید برایم که خیرهای فراوانی عطا شده...
میگوید کسی به کوثر واقعی میرسد که این خیرهای نزدیک را بیابد و زیادتش را با شکر به سوی خودش بخواند و برای هر آنچه که نیست و قرار بر این بود نباشد، داشتهها را از یاد نبرد و راه را برای نفس ناسپاس و شیطان کفر پیشهی گمراهکننده باز نگذارد.
نامه را بر قلبم میگذارم ولی افسوس که دستهای غافل و فراموشکارم مدام آن را زیر خراوری خاک چال میکنند...
#یادآوری
Post #1958
1.38K