نَفس هم همانند جسم عورت دارد و بهترین لباس برای عورتِ نَفس، تقواست. وقتی تقوا در دل کم شود، عورتِ نَفس آشکار میشود؛ همانند رودخانهای که زمانی که آب آن کم میشود حفرهها و سنگهایش که قبلا پنهان بودند، ظاهر میشوند.
مدتی است در خلوت با خودم، به اسم «المهیمن» فکر میکنم و بیشک شنیدن آن فایل زیبا در تعریف این اسم الله بر مسیر دل و فکرم بیاثر نبوده. «المهیمن» از ریشه میمنه به معنی سیطره و قدرت میاد و این یعنی ذات الله متعال سیطره کامل بر هستی دارد. از شنیدن صدای نفسهای ماهی در عمق و سیاهی دریا تا صدای پای مورچهایی در زیر سنگِ کوهی بالا بلند گرفته و صدای خاموشِ حرفهای ناگفته همه ما... چیزی از او پنهان نمیماند. معنای المهیمن را در حفاظت این جهان که از سیطره همهجانبهاش سرچشمه میگیرد را هم میتوان دید. و معنای دیگرش را در مصلحتاندیشی بینظیر پروردگار. الله متعال همچنان که سیطره کامل بر هستی دارد بیوقفه آن را اداره میکند آن هم به مصلحت، بدون دیدن کوچکترین کژی در آن.
از مهمترین باورهای عمیق به این اسم را در مادر سرورمان موسی میتوان دید. اویی که به آن الهام اعتماد کامل دارد. میداند المهیمن حافظ امانتهاست و از عاقبت آن سوی نیل باخبر است و حتی هدف از این مصلحت را هم برایش میگوید (و جاعلوه من المرسلین) تا نکند شکی به دل راه دهد. در این ماجرا نقش اسم المهیمن به واضحی دیده میشود. اراده، دوراندیشی و مصلحت اموری پر خیر برای بندهاش هر چند سخت و به قیمت جگرگوشه به آب سپردن است. و تویی که باید درس بگیری و عمیقتر المهیمن را بخوانی و مومن باشی به اینکه در پس تمام ناراحتیهای زندگی اراده کاملی جریان دارد که به مصلحت تو آگاه است، هرچند گاهی باید تمام دلخوشیهایت را رها کنی؛ شبیه سپردنش به دریا، اما پر خیرتر به سویت باز خواهد گشت. به قول آن عزیز هر جای زندگی به بنبست رسیدی مطمئن باش یکی از نامهای او را فراموش کردهایی. از جنس تمام گرههای تاریک، نامی مطابق با آن هست که به آن چنگ بزنی و سلامت به سپیدی صبح برسی. و شاید این روزها المهیمن...
ومیض| نورِ لطیفو اینکه چرا گفتم روزنامه و مجله چون حقیقتا کتابهای داستان برای کودکان خیلی در دسترس عام قرار نداشت و مثل الان فراگیر نبود، جمعش کتابِ شنگول و منگول و زیبای خفته و اینها بود که خب بنابر ذوق خیلی راغب به مطالعهشون نبودم.
خب تا اینجا گفتم ادامهش رو هم بگم که؛ بعد از چند سال، یک انقلاب در محله ما صورت گرفت و کانون فرهنگی کودک نوجوان در آن بازگشایی شد و این کانون یک کتابخانهی خیلی و خیلی بزرگ داشت. انواع و اقسامِ کتابها. «شما دیگر حس من را تصور کنید(؛ ...». که با لطف و محبت پدرگرامیام من و دیگر بچهها را هفتهای دوبار به این کانون میبردند و میآوردند و میز و پاتوق من هم دقیقا کنارِ قفسهی کتابهای علمی تخیلی بود(:
گویا اوضاع برای من خیلی متفاوت بوده! منی که در خانهیمان غیر از قرآن بزرگ چاپ پاکستانی پدرم که همیشه بالای طاقچه و روش با یه پارچه رنگی بافتهشده پوشانده شده بود، نوشتهایی دیگر پیدا نمیشد. مادر که خود بیسواد بود در همهمه کار دهات چه میدانست روزنامه و مجله دیگر چیست... و مدرسه روستا کم امکاناتتر از این حرفها بود، کتابخانه و کانون که رویایی بیش نبود... من بیشتر کارتونها را برفکی از تلویزیون قرمز کوچکمان میدیدم... عشق من به خواندن و نوشتن زمانی اوج گرفت که در سرگردانی و سردرگمی زندگی، مسیرم به کتابخانه ماموستای روستامان باز شد، تنهایی آن روزها، من را به آغوش امن کتابها کشاند در شبهای تابستانی زیر نورِ کم سوی دالان... این عشق به کتابها برایم خیلی باارزش است، چراکه با هدایت و ایمان آمد...
خیالت بابت آمد و شدهای زندگیت راحت، دست بردار از این دلشورههای پریشان. قلمها برداشته و جوهری که خشک شدهاند و کاتب آن، آگاه و حکیم مطلق است و البته از مادر به تو مهربانتر... تقدیرات زندگی، مطابق وسعت نفس توست، درست مانند لباسی متر شده به تن تو. آرام باش ..
بلاخره هرکسی یک گفتوگوهایی را بیشتر دوست دارد و من، همصحبتی دو مادربزرگم را با هم. راستش موضوع بیشتر مکالمههایشان مقایسه سبک زندگی قدیم با این روزهاست. از تغییر در همه چیز میگویند؛ از ازدواج و خانواده گرفته تا آداب و رسوم و ارزشهای معیارشده...انگار دوبازمانده همزمان از یک از دسترفته مشترک میگویند.
بیشتر گلایهشان از نبود ادب و احترام، ناشکری و چشم وهمچشمیهای این نسل است که چقدر زندگی را بر خود سخت کردهاند. از شروع زندگی نوعروسانهیشان میگویند، از حرمت و شرمی که به نسبت همسرانشان داشتند تا جایی که طلسم با اسم کوچک صدا کردنشان را بعد از پنجاه و اندی سال زندگی مشترک نتوانستند بشکنند. از قناعتی که زندگی را با چند بشقاق و فنجان استیل و کوزه گلی و حصیری با پشم گوسفندی شروع کردن تا سربه زیری برای خوردن یک لیوان آب در حضور بزرگان... از تنبلی و ناشکری زنان امروز میگویند و درد شانههای سایده خود را از کشیدن آب چاه و سوختن دست و صورتشان از تنور بیامان، بزرگکردن آن همه فرزند در آن روزهای سخت را به یاد هم میآورند. و حرف آخرشان همیشه این است؛ کاش الان همان روزها بود که با آن همه خستگی و فقر دلمان خوش بود و این دوران را نمیدیدیم.
منی که همیشه در سکوت به آنها گوش داده و مدام شنیدههایم از حرف آنها را با دیدههای امروزم مقایسه میکنم، میدانم این داستان سر دراز دارد. همیشه بابت حضورشان دلگرم و شاکرم که نسخه اصل زنانگی را قبل از آنکه ارزشهای دوران تغییرم دهند شناختم. مادرانی که همیشه برایم میگویند زن مظهر حیا و صبر است نکند فریاد برابری این روزها فریبت دهد تا جایی که بر حق اصل خویش ناشنوا شویی. زیبایی زن نجابت و وقار است که تیغ هیچ جراحی شکلش نمیدهد. اینکه زن باید خیاطی ماهر باشد و بداند متراژ زندگیها مثل هم نیست آنچه برای دیگری است در تن او نمیگنجد، باید صبورانه پینه کردن را بیاموزد هر چند قرار است بارها تلخی خون را از مکیدن انگشت سوزن خوردهاش بچشد. یاد بگیرد توازن رنگها را که سیاهی غم با سفیدی لبخند کم میشود، زردی عجز وترس را با سرخی توکل و تحمل خنثی کند... اما آنچه امروز در احوالات زندگیها میگذرد، شک ندارم دختر جوان امروز آن پیر زنی نیست که پنجاه سال دیگر آرزوی امروز را بکند و از مسیر زندگیش راضی باشد اویی که اینچنین از اصل خویش دور شدهاست. جای همهچیز عوض شده، همهچیز. 🖊ورده
حالا که تا این حد قباحت زشتیها کمرنگ و ردای بیانصافی حق را پوشانده و بنده بودن پروردگار جایش را به بردگی کردن برای نفس و دیدهشدن داده، تو باید بیشتر قدر این توفیق هدایت را بدانی. تمام حواست را جمع نمازهایت با حضور قلب و ذکر و دعایِ بدون وقفه و خستگی باشد و آنچه تو را بر این مسیر راهنما و ثبات میبخشد، فراموش نکن و بخوان...بخوان با تدبر که ایمان افزون بر ایمان به قلبت جاری شود. مبادا از این توفیق غفلت کنی که غفلت با خود کسلی و عجز میآورد، و کافیست نفست به این تنبلیها عادت کند آن وقت شیطان پاورچین پاورچین آمده و با نفست دست به یکی میکنند و افساری که دیگر دست تو نیست... فراموش نکن ایمان توفیق است ثبات قلبت را همیشه بر آن بخواه که مبادا از گمراهان باشی... اللهم ثبت قلبنا علی دینک...
سخن گفتن نعمت است و همراهی نعمتها با ازمایش، قانون دنیاست. تو باید حواست جمع کلامت باشد که ردّی پاک نشدنی از خود بجا بگذارد آن هم از نوع خوبش.
قلبها با حرفها منقلب میشوند، تا آنجا که حتی قلب پاکشده با حوض کوثر ممکن بود به ناحق متمایل شود.
گاهی حرف، همچون باران است که بر روح مغمومِ کویر مانندی در نیمه شب میبارد و با خود نور هدایت میآورد. و گاهی هم زبان همچون تیشه تیز و بیامان چارقدِ امیدِ قلبی را میبرد. حرفهای پرامید و سوقدهندهات به سوی خیر تصویری زیبا در ذهنی دیگری میسازد، حتی اگر خودت از آن بیخبر باشی مثلِ پروانهایی که بالهای زیبایش را نمیبیند، پس دریغ نکن. گفتن و شنیدنهای زندگی مومن مهماند و سرنوشت ساز، آنجاست که همیشه باید با خودش تکرار کند یا خیر بگویم یا سکوت کنم. 🖊ورده
درست در همان زمانهایی که گمان میبردیم دیگر نسیم شوق خداوندی و منهج محمدی بر ایوان قلبهای مسلمین نمیوزد و راه و رسم بیگانه بر دیاری که از قدیم الایام صدای الصلاه و الفلاح در آن پیچیده بود، جا خوش کرده و مجد و عزت را از آن ربوده، نور تابیدن گرفت. امتی را دیدیم و شناختیم که قلم از وصف و زبان از توصیفشان قاصر است. امتی که در تکاپوست تا از آسیب طوفان شبهات و شهوات بر تنها کشتی نجاتِ صبر و ایمان بنشیند و به سلامت بر جودی استقامت فرود آید، آن هم زیر سایهسار توحید.
مردمانی را دیدیم که مال و جان و فرزند بر کف گذاشتهاند تا آن پیوند دیرینه را باری دیگر از گسستن نجات و پرچم عزت و وقار را به اهتزاز در آورند.
امتی که تکرار عزت تاریخاند، آنها خالدان زمانند که غرشکنان بر سر دشمنی قیامت گریز و حق ستیز فرود میآیند. نوههای که زاده شدهاند که باری دیگر صفحات تاریخ امت را با جوهری خونین، رنگین کنند. آنها چنان در شوق شهادتاند که برای صاحبان زر و زور دنیا که تداعی نمیشود. در شور و اشتیاق محبوب آنها حنظلهاند که خوردن چند دانه خرما را معطلی برای رسیدن به بهشت میدانند. سنگینی هیچ سنگِ سختی فریاد احدٌ احد آنان را خاموش نمیکند چون مرز بینِ برده و آزاده را میشناسند. با تمام اینها باید آرزو کرد که این اسوهها را مسلمانان اسوهکنند؛ این بزرگی حیف است که چراغ راه نشود.
آرمان آنها بار دیگر ساختن یک تمدنست همچون مدینهایی که بوی پیامبر بدهد اینبار در اقصی...