بلاخره هرکسی یک گفتوگوهایی را بیشتر دوست دارد و من، همصحبتی دو مادربزرگم را با هم.
راستش موضوع بیشتر مکالمههایشان مقایسه سبک زندگی قدیم با این روزهاست.
از تغییر در همه چیز میگویند؛ از ازدواج و خانواده گرفته تا آداب و رسوم و ارزشهای معیارشده...انگار دوبازمانده همزمان از یک از دسترفته مشترک میگویند.
بیشتر گلایهشان از نبود ادب و احترام، ناشکری و چشم وهمچشمیهای این نسل است که چقدر زندگی را بر خود سخت کردهاند.
از شروع زندگی نوعروسانهیشان میگویند، از حرمت و شرمی که به نسبت همسرانشان داشتند تا جایی که طلسم با اسم کوچک صدا کردنشان را بعد از پنجاه و اندی سال زندگی مشترک نتوانستند بشکنند.
از قناعتی که زندگی را با چند بشقاق و فنجان استیل و کوزه گلی و حصیری با پشم گوسفندی شروع کردن تا سربه زیری برای خوردن یک لیوان آب در حضور بزرگان...
از تنبلی و ناشکری زنان امروز میگویند و درد شانههای سایده خود را از کشیدن آب چاه و سوختن دست و صورتشان از تنور بیامان، بزرگکردن آن همه فرزند در آن روزهای سخت را به یاد هم میآورند.
و حرف آخرشان همیشه این است؛ کاش الان همان روزها بود که با آن همه خستگی و فقر دلمان خوش بود و این دوران را نمیدیدیم.
منی که همیشه در سکوت به آنها گوش داده و مدام شنیدههایم از حرف آنها را با دیدههای امروزم مقایسه میکنم، میدانم این داستان سر دراز دارد.
همیشه بابت حضورشان دلگرم و شاکرم که نسخه اصل زنانگی را قبل از آنکه ارزشهای دوران تغییرم دهند شناختم.
مادرانی که همیشه برایم میگویند زن مظهر حیا و صبر است نکند فریاد برابری این روزها فریبت دهد تا جایی که بر حق اصل خویش ناشنوا شویی.
زیبایی زن نجابت و وقار است که تیغ هیچ جراحی شکلش نمیدهد.
اینکه زن باید خیاطی ماهر باشد و بداند متراژ زندگیها مثل هم نیست آنچه برای دیگری است در تن او نمیگنجد، باید صبورانه پینه کردن را بیاموزد هر چند قرار است بارها تلخی خون را از مکیدن انگشت سوزن خوردهاش بچشد.
یاد بگیرد توازن رنگها را که سیاهی غم با سفیدی لبخند کم میشود، زردی عجز وترس را با سرخی توکل و تحمل خنثی کند...
اما آنچه امروز در احوالات زندگیها میگذرد، شک ندارم دختر جوان امروز آن پیر زنی نیست که پنجاه سال دیگر آرزوی امروز را بکند و از مسیر زندگیش راضی باشد اویی که اینچنین از اصل خویش دور شدهاست.
جای همهچیز عوض شده، همهچیز.
🖊ورده
Post #1638
1.7K