گویا اوضاع برای من خیلی متفاوت بوده!
منی که در خانهیمان غیر از قرآن بزرگ چاپ پاکستانی پدرم که همیشه بالای طاقچه و روش با یه پارچه رنگی بافتهشده پوشانده شده بود، نوشتهایی دیگر پیدا نمیشد.
مادر که خود بیسواد بود در همهمه کار دهات چه میدانست روزنامه و مجله دیگر چیست...
و مدرسه روستا کم امکاناتتر از این حرفها بود، کتابخانه و کانون که رویایی بیش نبود...
من بیشتر کارتونها را برفکی از تلویزیون قرمز کوچکمان میدیدم...
عشق من به خواندن و نوشتن زمانی اوج گرفت که در سرگردانی و سردرگمی زندگی، مسیرم به کتابخانه ماموستای روستامان باز شد، تنهایی آن روزها، من را به آغوش امن کتابها کشاند در شبهای تابستانی زیر نورِ کم سوی دالان...
این عشق به کتابها برایم خیلی باارزش است، چراکه با هدایت و ایمان آمد...
Post #1647
1.85K
ومیض| نورِ لطیف و اینکه چرا گفتم روزنامه و مجله چون حقیقتا کتابهای داستان برای کودکان خیلی در دسترس عام قرار نداشت و مثل الان فراگیر نبود، جمعش کتابِ شنگول و منگول و زیبای خفته و اینها بود که خب بنابر ذوق خیلی راغب به مطالعهشون نبودم. خب تا اینجا گفتم ادامهش رو هم بگم که؛ بعد از چند سال، یک انقلاب در محله ما صورت گرفت و کانون فرهنگی کودک نوجوان در آن بازگشایی شد و این کانون یک کتابخانهی خیلی و خیلی بزرگ داشت. انواع و اقسامِ کتابها. «شما دیگر حس من را تصور کنید(؛ ...». که با لطف و محبت پدرگرامیام من و دیگر بچهها را هفتهای دوبار به این کانون میبردند و میآوردند و میز و پاتوق من هم دقیقا کنارِ قفسهی کتابهای علمی تخیلی بود(: