یک شب تابستانی که در پارک نشسته بودیم، دختری جوان را دیدم که سگی پشمالو و سفید در بغل داشت و به گمانم فرزندش را آورده بود هوا خوری(خودشون بچهم صداشون میکنند دیگه!!)
سگ ساکت اطراف را میپایید، تا اینکه ماشینی از کنارش رد شد که از پنجره عقب، سگی شبیه خودش سرش را بیرون آورده بود. به محض دیدن سگ شروع کرد به پارس کردن، و از ذوق شدید و میل به سوی او چیزی نمانده بود با قلادهاش خفه شود.
سگ در ماشین هم با دیدنش اگر صاحبش او را نگرفته بود بیشک خودش را به بیرون پرت میکرد.
راننده از ذوق سگها زد کنار و سگش را پیاده کرد. دو سگ با سرعت به سمت هم دویدن و از سر و کول هم بالا رفته و صداهای عجیبی از خود در میآوردند که نمایانگر ذوق و خوشحالی بود.
حالا مسئله نجس بودن سگ در محیط خانه و آسیبهای اجتماعی سگ پروری را بگذاریم یه گوشه! واقعا این چه ظلمی علیه حیوانات است که آنها را مجبور به زندگی با غیر خود میکنند؟!
دلم عجیب به حالشان سوخت از آن ذوقی که برای هم کردند .. دقیق مثل کسی که بعد از مدتها عزیزش را دیده باشد!
به پاس حرمت حیوانات چه ظلمی را به آنها روا میدارند این حیوان ستیزان...
او که عزیزش دور شده بود خوب میدانست خداحافظیهای زندگی چقدر غیر منتظرهاند نه فرصت برای عذرخواهی هست نه جبران و نه حتی برای باری دیگر محبت کردن و در برق چشمانش خیره شدن... باد اجل چه سرزده میآید و برگ زندگی را به مردابی تاریک میبرد. حواست جمعِ عزیزانت باشد...🥀
با وجود رنجهای پنهان در پشت سکوتهای طولانی اما، در قلبش امیدوار بود؛ به آمدن بارانی که این کرختی را از تن رنجور چشمانش بشوید. او به اجابت نداهای در خفا دلبسته بود و شاید در این یخزدگی، قلب او تنها سبزینه جهان بود. 🖊ورده
شب؟! خب راستش آدم را یاغی میکند. به دهانِ فروبستهاش نگاه نکن، این سکون و تاریکی، انگار وادارت میکند بنشینی و زل بزنی به مردمک چشمهای واقعیت؛ همانهایی که در همهمه روز هزار راهرو را از آنها فرار کردهایی. چشم؟! این چشمههای همیشه تَر با شب هم دستاند. جوری بغضهای گلو را بالا میکشد که تمام حرفهای ناگفتهات، سُر میخورند و دیوارهای قلب را بارانی میکنند. شب و خیالی که بند نمیشود در پی یادهای ممنوعه. قلبی که گرفتار میشود در دام آرزوهای دور و دراز. میدانی شب طولانی و تاریک است برای رهایی از آن روی عبوس و ابروهای گره خوردهاش، بند دلت را گره بزن با ذکر و دعا و نماز تا نکند پاره شود...تا نکند پاره شود...
وردة حمراء🥀سورة المعارج ۳۲ وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُون و آنان که امانت ها و پیمان هایشان را رعایت می کنند.
بیمقدمه گفت: میدانم چی نجاتش داد او حافظ بود حافظ آبروی آن زن. با اصرارهای زیادم هم موضوع را باز نکرد، اما منی که همیشه شیفته موضوعات و رازهای سر به مهرم؛ همانهایی که کسی را از آنها خبری نیست همچون گنجهای دست نیافته، نمیتوانستم به دست فراموشیش دهم.
راستش هفتهها به این حرف فکر کردم، حال که خودش زنده نیست و کسی از این ماجرا خبر دار نیست چگونه کشفش کنم، چگونه این معمای نجات بخش را رمز خوانی کنم. شبی که با پدر و مادربزرگم در اتاق بالای ایوان نشسته بودیم و من طبق معمول سوال پیچشان کرده بودم؛ از خاطرات گذشته و احوالات این خانه. مادربزرگ با حوصله و ذوق همچون دختری جوان پا به باغ خاطرات دور گذاشته بود و زیباترین و خوشبوترینشان را برایمان گلچین میکرد. این معما هم هر بار سوالهای دیگرم را هول میداد که خود عرض اندام کند و به خواهش و تمنا از زبانم افتاده بود که خواسته او را نیز بازگو کند.
کم کم مقدمه چینی کردم از مرگ گفتم، از اینکه آدمی نمیداند کدام عملش نجات بخش است و کدام نیکی تو را نظر کرده ربت میکند.
باز معما دل دل میکرد و طاقتش از حرفهای من طاق شده بود که الان وقتِ پای منبر رفتن تو نیست. منِ درونم با متانت میگفت: بچهجان تو چه میدانی با حکمت سخن گفت چیست. پرسیدم: مادر، پدر در این سالهای زندگی برایت از ماجرای حفظ آبروی یک زن چیزی نگفته است؟! آن لحظه کنجکاوی در صورت پدرم نیز هویدا بود و این نشان از بیخبریش میداد. بعد از درنگی مادر بزرگ تعریف کرد که سالهای اولِ زندگیمان و یک بار هم این اواخر ماجرایی برایم تعریف کرده که علاقهای نداشت کسی خبر دار شود، دیگر این همان ماجراست یا نه نمیدانم! من و معما سراپا گوش شده بودیم و تشنهی شنیدن. مادربزرگ گفت: پدربزرگت دوران جوانیش، وقتی خیلی جوان بوده، حتی قبل از ازدواج با من، گویا ماجرایی در روستایمان رخ داده که زنی متاهل از یکی از روستاهای اطراف، شیفته یکی از مردان رعنای این جا میشود و بعد از جنگ و دعوایی بسیار و تهدید به خونریزیهای طرفین، این زن گویا به خانهی مادر شوهرم (مادرِ پدربزرگم) پناه میبرد و امانش میدهند. پدرت تعریف میکرد، بعد از آنکه آبها از آسیاب افتاد و معرکه خوابید شبی مادرم حیاط رفت و صدایم کرد: احمد جان برادرانت خاماند راستش به آنها فعلا اعتباری نیست تو از همه رشیدتری، قرص ماه را نگاه! امشب همه جا مهتابیست و روشن، اهالی هم همه در خواب، بیا و مردانگی کن این زن را به روستایشان به خانه عمه فالنش ببر که خوبیت ندارد بیشتر این جا بماند. با تعجب پرسیدم: این وقت شب، تنها این راه طولانی... هنوز بهانه تراشیمهایم تمام نشده بود که مادر رشتهاش را پنبه کرد و گفت: برای تو فکر نکنم سختی داشته باشد.
آن زن را بانگ زد بدرقهیمان کرد و گفت: پسرم مواظب امانتت باش.
پدرت تعریف میکرد راه افتادیم با آن زن جوان و به آخر روستا رسیدیم، سرم را به سوی آسمان گرفتم و از ته قلبم دعا کردم «یارب این بندهات جوان است و نفس در کمینش، یاریم ده این امانت را به مقصدش برسانم و هر دو از شر هم در امان باشیم». برایم قسم خورد آن مسیر طولانی در آن شبِ مهتابی و تنهایی، یک کلمه با آن زن سخن نگفتم و از ده قدمیش جلو رفته و حتی یک بار هم به عقب برنگشتم تا دم درِ خانه عمهاش. امانتی مادر را تحویلشان داده و تنهایی برگشتم...
نمیدانم این همان معما بود یانه. اما داستان گذشتنها به خاطر خدا به وفای امانت داری خیلی وقتها شکل معما میگیرند. معماهایی که در عالم حقیقت چراغهای نورانیِ راهت میشوند، حتی اگر دور ایام و در تاریکی شب سر به مهر شده باشند، همچون عهد و پیمان یک پسر به مادرش.
أرِح قَلبی🤍ر آن مدرسهی مثل بهشت ما، در آن روستای افتاده در دامنهی تککوهِ بلند، زمستانها هم عجیب زیبا بود. ما در کلاس بخاری نفتی داشتیم. وقتی پیچش را زیاد میکردیم از شدت داغ شدن بدنهاش قرمز میشد و یکی دوبار هم آتش گرفت حتی. عادت داشتیم زنگهای تفریح زمستان حسابی در آن حیاطِ وسیع و باغ بزرگ برف بازی و سرسره بازی کنیم و وقتی زنگ کلاس را میزدند همگی خیس آب سمت بخاری میدویدیم. چند نفری به نوبت دور بخاری حلقه میزدیم و مانتوهایمان را در نزدیکترین حالت به بدنه بخاری میگرفتیم و بیحرکت میایستادیم. وقتی لباس شروع به بخار میکرد، یعنی در حال خشک شدن بودیم و حس آرامش میگرفتیم که مثلا کارمان راه افتاده.
من هم از آن روزهای سرد زمستانی پر برف و پناه بردن به بخاریهای نفتی کنج کلاس خاطره دارم؛ خاطرهای تلخ که دلم از تداعیاش فرار میکند. کلاس اول بودم و برای اولین بار پدربزرگم یک کاپشن زیبای خزدارِ مشکی با خالهای قهوهایی جایزه به من داده بود و این ارزشمندتراش کرده بود برایم. آنقدر عزیز دلم بود که جز آن چیزی از درس و...حالیام نبود. بعد از بازی دویدم سمت بخاری، باید خشک میشدم ولی قضیه این بود که در این قصد خشک شدن، من تنها متقاضی نبودم. در گیرودار رقابت برای نزدیک شدن به بخاری در یک لحظه آستینم چسپید به بدنه داغ و منفور بخاری و ...
دلم میخواست از شدت غصه بمیرم ولی راهی نبود و باید غم سوختن لباس نو ومحبوبم و ادامهی سال را با آن لباس سوخته باهم در قلب کوچکم حمل میکردم. حالا هم هربار کاپشن میخرم برایم تداعی میشود و آن غمِ کوچک، بر منِ بزرگ سنگینی میکند. کاش بعضی از خاطرات میمردند و هیچوقت زنده نمیشدند.
راست گفتی طلاییترین روزهای زندگی همیشه آنی نیست که در جمعِ دوستان گل گفتی و شنیدی و خندههای از ته دل سر دادی. باورکن بهترین روزهای آدمی سختترین و بغرنج ترین آنهاست؛ همان تنهایی و خستگیهای دور از انتظار که سبب شد تو از قبل خود نیکوتر شویی، همچون کربنی تحت فشار. سختی را به قیمت الماس شدن باید به جان خرید، خصوصا در این دوران کمیابی الماس.
آری عزیز من پایان، ارزش مسیر را نمایان میکند این سختیها را مدارا کن.
وردة حمراء🥀داستان ام سلیم همسر ابوطلحه انصاری را شنیدهاید؟! همانی که پسرش فوت میکند و همسرش که به خانه میآید از او پذیرایی کرده و بعد با زیباترین الفاظ خبر مرگش را میدهد و ازش به عنوان عاریه پروردگار یاد میکند... راستش دیشب در ذهنم بقچه روایات روستا را که میگشتم…