TGViewer
وردة حمراء🥀 وردة حمراء🥀 @vardeahmar · 1.52K subscribers
Post #1614 1.47K
وردة حمراء🥀 سورة المعارج ۳۲ وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُون و آنان که امانت ها و پیمان هایشان را رعایت می کنند.
بی‌مقدمه گفت: می‌دانم چی نجاتش داد او حافظ بود حافظ آبروی آن زن.
با اصرار‌های زیادم هم موضوع را باز نکرد، اما منی که همیشه شیفته موضوعات و راز‌های سر به مهرم؛ همان‌هایی که کسی را از آن‌ها خبری نیست همچون گنج‌های دست نیافته‌، نمی‌توانستم به دست فراموشیش دهم.

راستش هفته‌ها به این حرف فکر کردم، حال که خودش زنده نیست و کسی از این ماجرا خبر دار نیست چگونه کشفش کنم، چگونه این معمای نجات بخش را رمز خوانی کنم.
شبی که با پدر و مادربزرگم در اتاق بالای ایوان نشسته بودیم و من طبق معمول سوال پیچشان کرده بودم؛ از خاطرات گذشته و احوالات این خانه.
مادربزرگ با حوصله و ذوق همچون دختری جوان پا به باغ خاطرات دور گذاشته بود و زیباترین و‌ خوش‌بوترین‌شان را برایمان گلچین میکرد.
این معما هم هر بار سوال‌های دیگرم را هول می‌داد که خود عرض اندام کند و به خواهش و تمنا از زبانم افتاده بود که خواسته او را نیز بازگو کند.

کم کم مقدمه چینی کردم از مرگ گفتم، از اینکه آدمی نمی‌داند کدام عملش نجات بخش است و کدام نیکی تو را نظر کرده ربت می‌کند.

باز معما دل دل می‌کرد و طاقتش از حرفهای من طاق شده بود که الان وقتِ پای منبر رفتن تو نیست.
منِ درونم با متانت می‌گفت: بچه‌جان تو چه میدانی با حکمت سخن گفت چیست.
پرسیدم: مادر، پدر در این سالهای زندگی برایت از ماجرای حفظ آبروی یک زن چیزی نگفته است؟!
آن لحظه کنجکاوی در صورت پدرم نیز هویدا بود و این نشان از بی‌خبریش می‌داد.
بعد از درنگی مادر بزرگ تعریف کرد که سالهای اولِ زندگیمان و یک بار هم این اواخر ماجرایی برایم تعریف کرده که علاقه‌ای نداشت کسی خبر دار شود، دیگر این همان ماجراست یا نه نمی‌دانم!
من و معما سراپا گوش شده بودیم و تشنه‌ی شنیدن.
مادربزرگ گفت: پدربزرگت دوران جوانیش، وقتی خیلی جوان بوده، حتی قبل از ازدواج با من، گویا ماجرایی در روستایمان رخ داده که زنی متاهل از یکی از روستاهای اطراف، شیفته یکی از مردان رعنای این جا میشود و بعد از جنگ و دعوایی بسیار و تهدید به خون‌ریزی‌های طرفین، این زن گویا به خانه‌ی مادر شوهرم (مادرِ پدربزرگم) پناه می‌برد و امانش می‌دهند.
پدرت تعریف میکرد، بعد از آنکه آب‌ها از آسیاب افتاد و معرکه خوابید شبی مادرم حیاط رفت و صدایم کرد: احمد جان برادرانت خام‌اند راستش به آنها فعلا اعتباری نیست تو از همه رشید‌تری، قرص ماه را نگاه! امشب همه جا مهتابیست و روشن، اهالی هم همه در خواب، بیا و مردانگی کن این زن را به روستایشان به خانه عمه فالنش ببر که خوبیت ندارد بیشتر این جا بماند.
با تعجب پرسیدم: این وقت شب، تنها این راه طولانی...
هنوز بهانه تراشیم‌هایم تمام نشده بود که مادر رشته‌اش را پنبه کرد و گفت: برای تو فکر نکنم سختی داشته باشد.

آن زن را بانگ زد بدرقه‌یمان کرد و گفت: پسرم مواظب امانتت باش.

پدرت تعریف می‌کرد راه افتادیم با آن زن جوان و به آخر روستا رسیدیم، سرم را به سوی آسمان گرفتم و از ته قلبم دعا کردم «یارب این بنده‌ات جوان است و نفس در کمینش، یاریم ده این امانت را به مقصدش برسانم و هر دو از شر هم در امان باشیم».
برایم قسم خورد آن مسیر طولانی در آن شبِ مهتابی و تنهایی، یک کلمه با آن زن سخن نگفتم و از ده قدمیش جلو رفته و حتی یک بار هم به عقب برنگشتم تا دم درِ خانه عمه‌اش. امانتی مادر را تحویلشان داده و تنهایی برگشتم...

نمی‌دانم این همان معما بود یانه. اما داستان گذشتن‌ها به خاطر خدا به وفای امانت داری خیلی وقتها شکل معما می‌گیرند. معماهایی که در عالم حقیقت چراغهای نورانیِ راهت می‌شوند، حتی اگر دور ایام و در تاریکی شب سر به‌ مهر شده باشند، همچون عهد و پیمان یک پسر به مادرش.

🖊ورده
More from @vardeahmar
  1. Oct 12, 2026و‌چه تسلایی بزرگ‌تر از اینکه بدانی در نگاه مؤمن، هیچ خداحافظی‌ای پایان مطلق نیست. ایمان، ح…
  2. Oct 10, 2026تو همان کسی می‌شوی که برایش تلاش می‌کنی، نه کسی که فقط دوست داری باشی... #خودنصیحتی
  3. Oct 7, 2026اللَّهُمَّ لَا سَهْلَ إِلَّا مَا جَعَلْتَهُ سَهْلًا، وَأَنْتَ تَجْعَلُ الْحَزْنَ إِذَا شِئ…
  4. Oct 7, 2026🌦🤍🌈
  5. Oct 6, 2026امام ابن‌قیم رحمه‌الله:« اگر اخلاص نداری، خودت را خسته نکن...» کمی باید مکث کرد و از خود پ…
  6. Oct 5, 2026زیبا؛ شبیه خواسته‌هایی که هنوز گفته نشده‌اند، اما نشانه‌های اجابتشان، زودتر از دعا سر می‌ر…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →