من هم از آن روزهای سرد زمستانی پر برف و پناه بردن به بخاریهای نفتی کنج کلاس خاطره دارم؛ خاطرهای تلخ که دلم از تداعیاش فرار میکند.
کلاس اول بودم و برای اولین بار پدربزرگم یک کاپشن زیبای خزدارِ مشکی با خالهای قهوهایی
جایزه به من داده بود و این ارزشمندتراش کرده بود برایم. آنقدر عزیز دلم بود که جز آن چیزی از درس و...حالیام نبود. بعد از بازی دویدم سمت بخاری، باید خشک میشدم ولی قضیه این بود که در این قصد خشک شدن، من تنها متقاضی نبودم. در گیرودار رقابت برای نزدیک شدن به بخاری در یک لحظه آستینم چسپید به بدنه داغ و منفور بخاری و ...
دلم میخواست از شدت غصه بمیرم ولی راهی نبود و باید غم سوختن لباس نو ومحبوبم و ادامهی سال را با آن لباس سوخته باهم در قلب کوچکم حمل میکردم. حالا هم هربار کاپشن میخرم برایم تداعی میشود و آن غمِ کوچک، بر منِ بزرگ سنگینی میکند.
کاش بعضی از خاطرات میمردند و هیچوقت زنده نمیشدند.
Post #1610
1.12K
أرِح قَلبی🤍 ر آن مدرسهی مثل بهشت ما، در آن روستای افتاده در دامنهی تککوهِ بلند، زمستانها هم عجیب زیبا بود. ما در کلاس بخاری نفتی داشتیم. وقتی پیچش را زیاد میکردیم از شدت داغ شدن بدنهاش قرمز میشد و یکی دوبار هم آتش گرفت حتی. عادت داشتیم زنگهای تفریح زمستان حسابی در آن حیاطِ وسیع و باغ بزرگ برف بازی و سرسره بازی کنیم و وقتی زنگ کلاس را میزدند همگی خیس آب سمت بخاری میدویدیم. چند نفری به نوبت دور بخاری حلقه میزدیم و مانتوهایمان را در نزدیکترین حالت به بدنه بخاری میگرفتیم و بیحرکت میایستادیم. وقتی لباس شروع به بخار میکرد، یعنی در حال خشک شدن بودیم و حس آرامش میگرفتیم که مثلا کارمان راه افتاده.