شب؟! خب راستش آدم را یاغی میکند.
به دهانِ فروبستهاش نگاه نکن، این سکون و تاریکی، انگار وادارت میکند بنشینی و زل بزنی به مردمک چشمهای واقعیت؛ همانهایی که در همهمه روز هزار راهرو را از آنها فرار کردهایی.
چشم؟! این چشمههای همیشه تَر با شب هم دستاند. جوری بغضهای گلو را بالا میکشد که تمام حرفهای ناگفتهات، سُر میخورند و دیوارهای قلب را بارانی میکنند.
شب و خیالی که بند نمیشود در پی یادهای ممنوعه.
قلبی که گرفتار میشود در دام آرزوهای دور و دراز.
میدانی شب طولانی و تاریک است برای رهایی از آن روی عبوس و ابروهای گره خوردهاش، بند دلت را گره بزن با ذکر و دعا و نماز تا نکند پاره شود...تا نکند پاره شود...
🖊ورده
Post #1622
1.57K