فرم مهمتر است یا محتوا؟ این یک سؤال قدیمی و کلیشهای است. پاسخ منطقی به آن این است که «بستگی دارد». مثلاً در مورد یک موسیقیِ باکلام، احتمالاً فرم مهمتر است. در مورد یک فیلم، هر دو در یک درجه اهمیت قرار دارند و در مورد یک کتاب، محتوا مهمتر است. پس در مورد قرآن نیز، همانطور که تلقی سنتی و عامه بر این است، محتوا مهمتر به نظر میرسد. اما نوید کرمانی (شخصیت جالب او را در اینجا بیشتر بشناسید) در کتاب زبان به مثابه معجزه میگوید معجزه اصلی قرآن و آنچه محتوای آن را هم خاص میکند، فرم آن است.
🔹مهمترین خط استدلال کرمانی این است که لفظ «قرآن» به معنای «کتاب» یا «نوشته شده» نیست. «بایبل Bible» یعنی «نوشته شده» ولی لفظ «قرآن» یعنی «خواندنی». به همین دلیل است که «قرآن برخلاف عهدین، حتی پس از اختراع دستگاه چاپ نیز به عنوان متنی خواندنی باقی ماند.» تاثیر قرآن با خواندن عربی و با ادای آواها و هجاهای بلند و کوتاه و مَدها و توقفهایی که به بهترین وجه در قرائتهای قاریان مصری صورت میگیرد، آشکار میشود.
🔹کرمانی با اشراف فوقالعادهای که بر ادبیات آلمانی و ریشههای زبان و تسلط بر عهدین دارد، قرآن را در مقایسه با سایر آثار دینی و ادبی بررسی میکند و به نظر من حرف طلایی او جایی است که اسلام را با مسیحیت مقایسه میکند و میگوید:
«عیسی» و «قرآن» متناظر یکدیگر هستند، نه عیسی و محمد. عیسی و قرآن، هر کدام در دین خود محوریت الهیاتی دارند. به این نحو که هر دو کلمه خداوند هستند. یکی به پوست و گوشت انسانی تبدیل شده و دیگری به سخن. به این ترتیب، قرآن در اسلام، در حالت بسیار کلی، همان عیسی در مسیحیت است – خدای زمینیشده، نه تجسمیافته، بلکه به لفظ درآمده.
🔹بخش جالبی از استدلالهای کرمانی در زمینه گسترش اسلام است. او میگوید: اسلام به واسطه متن قرآن گسترش یافته و اسلام شاید تنها دینی است که زبان خود (عربی) را دارد. اسلام هر جا رفته، زبان عربی را یا کاملاً و یا تا حدود زیادی با خود برده است. این به دلیل موضوع مهمی است که کرمانی تحت عنوان «ترجمهناپذیری» قرآن بیان میکند. از نظر او ترجمه قرآن به زبانهای دیگر، موضوع جدید و متاخری است و در قرون اولیهی پس از ظهور اسلام به هیچ وجه تصور بر این نبوده که قرآن باید ترجمه شود. در عوض، این عقیده وجود داشته که هر مسلمانی باید زبان عربی را بداند. یعنی مسلمان باید خودش را با زبان قرآن تطبیق دهد، نه قرآن را با زبان خودش.
🔹در نهایت، نتیجه سیاسی و اجتماعی این نگاه را کرمانی تحت مفهوم «گشودگی معنایی» تشریح میکند. او میگوید: «شعرگونگی قرآن در وهله اول در وزن و قافیه آن نیست، بلکه در معانی فراوانی است که در یک عبارت گنجانده شده و معنای محتمل آن در یک یا چند تفسیر منحصر نشده است.» درستی حرف کرمانی را کسانی که برای فهم یک عبارت قرآن به تفاسیر مختلف رجوع کردهاند و اختلاف تفسیری را دیدهاند، خوب درک میکنند. (یک نمونه آن را در اینجا اشاره کردهام.)
بر این اساس، ترجمهناپذیری قرآن و جنبه زیباییشناسی آن نشان میدهد که تفسیر قطعی در اختیار هیچکس نیست. کرمانی مثالهایی از اسلام القاعده و سایر گروههای افراطی اسلامی میزند که مدعی هستند یگانه فهم درست از قرآن را دارند و هر برداشت دیگری را کفرآمیز میدانند. تقلیل قرآن به اوامر و نواهی که در اینجا از قول نصر حامد ابوزید اشاره شده نیز نتیجه همین تلقی است.
کرمانی با تاکید بر پذیرش گشودگی معنا میگوید:
«بخش عمدهای از آنچه امروزه به عنوان فرهنگ اسلامی شناخته میشود، از جمله شاهکارهای شعر، معماری، هنرهای تجسمی، موسیقی، عرفان و فلسفه، صرفا متاثر از خارج مرزهای اسلامی نبودهاند. [یا به اصطلاح امروزی ما غربی و سکولار نبودهاند.]
بسیاری از ارزشها و انگیزههای این آثار در تضاد آشکار با هنجارهای قرآن قرار دارند، اما با این حال، در دیدگاه عموم مردم، این آثار کفرآمیز تلقی نمیشوند. برای مثال، کافی است انگیزههای اصلی در بیانهایی مانند "شراب"، "عشق"، میل به همجنس و میل به روابط آزاد در شعر، عقلگرایی افراطی در فلسفه، شکوه و جلال مساجد، ترانههای شورانگیز، اعتقاد به برابری ادیان در عرفان اسلامی و تمسخر کردن همه صاحب نظران از جمله صاحب نظران دینی از سوی تلخکهای مشهور در ادبیات قومی مختلف را در نظر بگیریم.
خواست اصلی بنیادگرایان این است که دین «الهی» را از لوث فرهنگ «بشری»، و به طور خاص از فرهنگ دینی بشری، پاک کنند. آنها تمایل دارند به متن خالص بازگردند و تمام پدیدههای تاریخی که با دیدگاههایشان سازگار نیست را کفرآمیز بشمارند. بتشکنی فرهنگی و دینی، همانطور که وهابیان در عربستان سعودی یا طالبان در افغانستان به طور افراطی بدان پرداختهاند، نشاندهنده خطر جدی در این مسیر است.»