#تحلیل غزل پسانیمایی شیون فومنی
شیون فومنی ( دی ۱۳۲۵_ ۲۳ شهریور۱۳۷۷)
تو قرص ماهی، شکسته در اشکم، این برکهواره
من تشنهتر شاهماهی! مینوشمت پارهپاره
از شور مرجانی آب- تا - نقرهٔ نان مهتاب
هر پاره از تو صدایی در من صدفگون اشاره
تا من بتابم صدا را - پاشیدهای واژهها را
بر مخمل ابری شب، چون خردهریزِ ستاره
مییابمت خانگیتر همخانهٔ چشم مادر
پیراهن شستهٔ گل بر ریسمانِ نظاره
بذر بلورم دریغا در خاک دستانت امّا
باران چه خواهد سرودن در دفتر سنگخاره!
ای عشق هنگامهپیشه، دستی بر آور چو تیشه
زخمی به سنگ تنم زن! تا وارهم چون شراره
دست من این شاخهٔ تر این سرکش نوبر آور
بگذار خاطر نیارد پاییز خود را دوباره
گفتی: چه تعبیرت از من؟ گفتم: که در شعر «شیون»
از آن نخستین، فراموش_ تو آخرین یادواره!
مهمترین ویژگی شعر در چارچوب شاخصههای مکتب ادبی نیما، تغییر رابطه میان ذهن و عین است . طبیعت دیگر صرفاً مخزن تشبیهات زیباشناختی نیست، بلکه به مادهای زنده برای تجربه و تولید معنا تبدیل میشود.
در بیت آغازین، «ماه»، «اشک»، «برکه»، «شاهماهی» و «آب» شبکهای تصویری میسازند که در آن عناصر طبیعت در یکدیگر حلول میکنند: «تو» هم ماه است، هم انعکاس ماه در برکه و هم ماهیای که «من» میخواهد آن را بنوشد. این چندلایگی استعاری و جابهجایی هویت اشیا یعنی گریز از تشبیه ثابت و حرکت به سوی تصویر زنده، شاخصه ادبی نیمایی ست. در اینجا تصویر نه یک آرایه منفرد، بلکه یک فرایند است که از «ماه» به «برکه»، از «برکه» به «ماهی» و از «ماهی» به «تشنگی» حرکت میکند.
شاخصه دیگر، مادیشدن امر انتزاعی است. «صدا»، «واژه»، «یادواره»، «عشق» و حتی «تعبیر» در شعر صورت جسمانی پیدا میکنند. «پاشیدن واژهها»، «خردهریز ستاره»، «بذر بلور»، «دفتر سنگخاره» و «زخم زدن به سنگ تن» نمونههایی از همین فرایندند. واژه دیگر ابزار نامگذاری جهان نیست؛ خود به مادهای تبدیل میشود که میتوان آن را پاشید، کاشت و در برابر مقاومت سنگ آزمود. این ویژگی، شعر را از بیان انتزاعی و ذهنگرایانه به تجربهمندی حسی نزدیک میکند. از منظر استعاره زنده نیز شعر واجد ساختاری پسانیمایی است. در «باران چه خواهد سرودن / در دفتر سنگخاره»، سنگ به «دفتر» و باران به «شاعر» تبدیل میشود؛ اما این جابهجایی صرفاً تشبیهی نیست، بلکه رابطهای تازه میان طبیعت، نوشتن و خاطره ایجاد میکند. طبیعت در اینجا «موضوع» شعر نیست، بلکه در فرایند معناسازی مشارکت دارد. همین امر را میتوان در «عشق هنگامهپیشه» و «دستی برآور چو تیشه» نیز دید؛ عشق نیرویی فعال و مداخلهگر است که باید در سنگِ وجود شکاف ایجاد کند تا سوژه بتواند «چون شراره» از آن رهایی یابد. همنشینی عناصر بومی و اقلیمی نیز شعر را به زیستار شمالی نزدیک میکند. «برکه»، «آب»، «مرجان»، «مهتاب»، «گل»، «ریسمان»، «باران» و «شاخهٔ تر». بااینحال، ارزش این عناصر محلی در تبدیل شدنشان به نظامی از نشانههای زیستشده است. طبیعت شمال به بخشی از منطق ادراک و عاطفه شعر تبدیل می شود.
زبان نیز از سطح زبان معیار و ادبیِ تثبیتشده فاصله میگیرد. ترکیبهایی مانند «صدای صدفگون»، «همخانهٔ چشم مادر»، «پیراهن شستهٔ گل» و «خاطر نیارد پاییز خود را دوباره» حاصل جابهجاییهای نحوی و معناییاند که زبان را از کاربرد عادی خارج میکنند. بهویژه «همخانهٔ چشم مادر» با تبدیل «چشم» به یک فضای سکونت، نوعی آشناییزدایی مفهومی ایجاد میکند. در اینجا زبان نه فقط حامل تصویر، بلکه مولد تصویر است.
سوژه نیز سوژهای یکپارچه و ایستا نیست؛ در سراسر غزل میان تشنگی، جستوجو، زخم، رهایی، یاد و فراموشی حرکت میکند. «من» در آغاز تشنه است، در میانه میکوشد به «تو» برسد و در پایان با تعبیر شعریِ «شیون» خود را در نسبت با خاطره و فقدان تعریف میکند و هویت شاعرانه اش در فرایند رابطه با دیگری ساخته میشود. پایان غزل ، «از آن نخستین، فراموش ، تو آخرین یادواره»، این فرایند را به سطح خودارجاعی شعری میرساند: شیون هم شاعر است و هم موضوعی در شعر، و «تو» از تجربه زیسته به «یادواره» تبدیل میشود.
از منظر فرم ارگانیک، پیوند ابیات بر شبکهای از آب، نور، صدا، واژه، سنگ، باران، درخت و فصل، وحدت درونی شعر را ایجاد میکند. فرم بیرونی سنتی با منطق تصویری جدید درهم میآمیزد و همین امر یکی از وجوه مهم پسانیمایی بودن شعر است.
شیون فومنی قالب غزل را در معرض تجربه نیماگرایانه از طبیعت، زبان، تصویر و سوژه قرار میدهد. شاخصههای اصلی مکتب ادبی نیما در این شعر: استعارههای زنده، مادیشدن مفاهیم، طبیعتمندی و اقلیممندی تصویر، آشناییزدایی زبانی، حرکت سوژه، پیوند ارگانیک تصاویر و تبدیل طبیعت به عنصر تولید معنا ست. شیون با بازتعریف امکانات غزل از درون تجربه پسانیمایی به معاصرشدن آن کمک میکند.
https://t.me/dr_Rahmankazemi