یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه🎭
ناشناسمون: 👀💌
Me: @shahadstar52bot
آرشیو چنل:
@shahabb_star
Post #7626
104

𝙎 @shahabbuddin
Showing posts older than #7628 · Back to latest

Forwarded from تلفن خونه☎️
تعریف من از آقای فرهادی این است که ایشان متفکری است مثل یک نویسنده. نویسنده ابزار کارش قلم است، اما یک کارگردانِ متفکر، ابزار کارش دوربین و تیمی است که او هدایت میکند. او سعی میکند تالیفش به واسطهی سینما ارائه دهد. همان طور که کارگردان های بزرگ تاریخ دنیا هم متفکرینی بودند که اگر خواستند مثلا فیلم های تجاری هم بسازند، تفکر حرفِ اول را میزند، میبینیم که به وسیلهی سینما سعی کرده که حرفش را به تأثیرگذارترین شکل، بیان کند. دسیکا مثلا در «دزد دوچرخه» کوروساوا با «ریش قرمز» و «هفت سامورایی»، هیچکاک در «پنجره عقبی» یا «روانی». به هر حال مسیری که آقای فرهادی هم برای خودشان انتخاب کردند، به عنوان یک سینماگر خیلی دوست دارم. دلم میخواهد بازیگری یا کارگردانی، برایم ابزار بیان فکرم باشد.

خوش شانسی من این بود که توی دبیرستان چون درسخوان نبودم همهی نخبهها رشتهی ریاضی میرفتند، بعدش علوم تجربی بود و هر کس هم که جا میماند میفرستادند علوم انسانی. خوشبختانه من در دبیرستان علوم انسانی خواندم و الان هم احساس میکنم که اساسا پایهی اصلی سینما و هنرهای نمایشی روی علوم انسانی دور میزند چون روانشناسی یکی از شاخههایش همین است. مدتهاست به صرافتِ تاسیسِ چنین مدرسهای فکر میکنم که پایهاش علوم انسانی باشد و دانشجوها موظف باشند حداقل دو سه ترم علوم انسانی پاس کنند. حتما دانستن روانشناسی، جامعه شناسی، تاریخ، جغرافیا، ادبیات، تاریخ هنر، اینها حتما در پیرنگهایی که برای فعالیتِ حرفهای یک سینماگر بعدا قرار است رقم بخورد، تاثیر خیلی زیادی دارد.
درباره این نقش در همان فیلم دو سکانس هست که ما شخصیتِ حجت را اصلن عصبی نمیبینیم. یکی زمانی است که او در مراجعه به بانک، با ادب و احترام با نادر حرف میزند، دومین جا هم در سالن بیمارستان است، زمانی که نادر و سیمین باهاش سلام و علیک میکنند و چون حجت هنوز نمیدونه ماجرا چیه مثل یک انسانِ خیلی مودب بلند میشه و میگه: «سلام! خیلی خوش اومدین…» کمکم کل ماجرا را که متوجه میشه، دچار فروپاشی عصبی میشه، چرا که آن اتفاق میتوانست برایش نیفتد. مسئله این است که اگر بنا باشد من درد یک نقش رو به نمایش بگذارم، ادایش رو نمیتوانم در بیاورم. باید یک کاری بکنم یا آن درد در تجربههای شخصی و زندگیام وجود داشته یا اگر نداشته، باید بروم و مابه ازایی برایش پیدا کنم که تا حدودی آن را حس کنم و آن شخصیت را با نگاه و رفتار و کنشهایش درک کنم و از خودم بپرسم: «این آدم دردش چیه؟» بعد واکنش مناسب و متناسب نسبت به نشان دادن او، در ایفای نقش داشته باشم…
یک فیلم را با این ویژگی بازی کردم بهنام «برادرم خسرو» که احسان بیگلری کارگردانی کرد، در مابقیِ قصهها بُعدِ عصبیِ نقشها بهخاطرِ شرایطی بوده که در قصه به وجود آمده و شخصیتها روانپریش نبوده اند. در مورد فیلم برادرم خسرو باید بگویم که من تجربهای بابت اسکیزوفرنیها یا دوقطبی بودنِ پارهای آدمها، نداشتم. ولی با کنجکاوی بسیار دنبال کردم که معنا و جزئیاتِ این بیماری چگونه هست؟ میگفتم لابد کسی که دو گونه شخصیت متفاوت دارد دو قطبی است. یا کسی که احتمالا دنیای درون و بیرونش با هم هماهنگی ندارد، نمیتواند اینها را با هم هماهنگ کند، در واقع برای ایفای آن نقش سعی کردم عدم تعادل آن آدم را به نمایش بگذارم. چون در نهایت اسمِ بیماریهای روانی هرچه که باشد، نداشتنِ تعادلِ روحی است. حالا هر کسی یک چیزی میگوید ولی در نهایت عدم تعادل است.
مثلا در فیلمِ «حوض نقاشی» ساختهٔ مازیار میری، نقشِ یک آدمی را بازی کردم که سندروم اوتیسم دارد، در این فیلم هم کشفم این بود که وقتی به کسی که دچارِ نارسایی خاصی هست نگاه میکنم ابتدا فکر میکنم ممکن است از دید من او انسانی غیرعادی باشد ولی اگر از دید او نگاه کنم او خودش را غیرعادی نمیداند و فکر میکند زندگی عادیش رو دارد میکند، لابد طبیعی دارد حرف میزند، فکر میکند و…
این بود که کشف کردم و فکر کردم که بهتر است سعی نکنم به عنوان یک بازیگر، ادایِ یک اوتیسمی را بازی کنم. باید نقش انسانی را بازی کنم که در درون خودش دارد طبیعی فکر میکند ولی ابزار بیانی او که بدنش هست، یا به خاطر ویژگی اوتیسمی که دارد واکنشی بیشتر از این ندارد یعنی نمیتواند کمکش کند و به خاطرِ همین، از بیرون ممکن است غیر عادی به نظر برسد، یا در «جدایی نادر از سیمین» ساخته اصغر فرهادی، خیلیها میگفتند نقش را عصبی بازی کردهای، میگفتم چرا این شکلی قضاوت میکنید؟
اعتقاد دارم بازی در نقش باعث میشود که شناخت درستِ آدمی که داری نقشش را بازی میکنی درست و طبیعی نشان داده شود. شما مثلا اگر خودتان آدم بیرونیای هستید، نمیتوانید نقش یک آدم درونی را به واسطهٔ روحیه خودتان بیرونی بازی کنید چون باید خلقیات آن آدم را درست بشناسید و از خودتان فاصله بگیرید تا بتوانید همان نقش را درونی ایفا کنید. بعضی وقتها تقریبا نقشها مطابقِ روحیهٔ خودتان است. یعنی احساس میکنید که خیلی از شما دور نیست، مثلا این آدم خشمش را شبیه خودتان بروز میدهد یا بهتش را و غمش را یک جورِ دیگر. بهنظرم یک جور عشقبازی است وگرنه اگر بخواهید صرفا یه سری کارها را از حس خارج کنید و مسائل تکنیکی را فیزیکی در نظر بگیرید، بازیتان بیخود و حوصله سر بر میشود.