TGViewer
Channel Public Channel
پریشان‌خوانی

پریشان‌خوانی

@post_book

پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Subscribers
385
Photos
244
Videos
24
Links
295

Showing posts older than #638 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #637 622
🔻بيشتر بحرينی‌ها حرف «قاف» را «کاف» و حرف «ميم» را «ياء» تلفظ می‌کنند و در گويش خود جابجایی‌های زيادی دارند.

🔻برخی را نيز دیدم که «کاف» را تبدیل به «قاف» می‌کردند و بالعکس.

🔻حتی کسی را ديدم که در نماز خود چنين می‌خواند: «اياق نعبد و اياق نستعين، اهدنا الصراط المستکيم». در عجب شدم و او را گفتم که کاش این دو حرف را جابجا کنی.

🔹از دجله تا گنگ
🔹سفرنامه سید هبه‌الدین شهرستانی به هند
🔹ترجمه محمدرضا مروارید
🔹انتشارات سپیده‌باوران. مشهد ۱۳۹۴

🔻🔻🔻
@post_book
Post #636 771
🔻کتابخانه‌ها همیشه برایم جالب بوده‌اند. انگار یک خانه امن هستند که هر چه شلوغ‌تر باشند، آدم احساس امنیت بیشتری در آنجا می‌کند و هر چه قدیمی‌تر باشند، نشانه اهميت بيشتر در آن شهر است.

🔻ورود به کتابخانه هيچ اما و اگری ندارد. هیچ کس دم در جلوی آدم را نمی‌گیرد، هيچ کس کارت شناسايی نمی‌خواهد و حتی وقتی آدم دارد لابه‌لای قفسه‌های مختلف کتاب جست‌وجو می‌کند، هيچ مسئولی آدم را نمی‌پاید.

🔻معماری کتابخانه کمی مرعوب‌کننده است و شکوهش در لحظه اول آدم را میخکوب می‌کند اما فضای آرامی که دارد بلافاصله‌ شکوه را به صمیمیت تبدیل می‌کند. به عبارتی دیگر، انگار خود آدم هم بخشی از آن شکوه پنهان می‌شود.
🔻🔻🔻
@post_book
Post #635 401
🔻 ما برای با هم بودن برنامه‌ریزی شده‌ایم. راهبرد انقلابی و کلیدیِ گونه ما معاشرت کردن است. ما با دیگران خوشحالیم. مغز ما از طریق تعامل با دیگران رشد می‌یابد و وقتی مغز ما به طور طبیعی رشد نیابد اغلب قابلیت‌های اصلی انسانی از ما گرفته می‌شود.

🔻ما انسان‌ها به صورت منحصربه‌فرد به صورت حیوانات گلّه‌ای، به هم وابسته و تعاملی خلق شده‌ایم و استعداد فوق‌تصوری در تعامل بین انسان با انسان داریم که نتایج این تعامل دنیای ما را شکل داده است و در آینده هم به همین صورت ادامه خواهد یافت.
🔻🔻🔻
@post_book
Post #634 547
🔻 می‌گویند وقتی خروشچف داشت برکنار می‌شد، نشست دو نامه نوشت، توی پاکت گذاشتشان و لاک و مهر کرد و داد دست جانشینش و گفت: نامه‌ها را تا وقتی گند نزدی باز نکن. وقتی گند زدی نامه اول را باز کن و وقتی گند بزرگ‌تری زدی نامه دوم را.
جانشینش گفت چشم و گذشت تا اولین گند را زد.
جانشین نامه اول را باز کرد و دید نوشته شده: تمام تقصیرها را بینداز گردن من.
به این دستور عمل کرد و همه چیز به‌خوبی حل و فصل شد.
گذشت و مدتی بعد گند بزرگ‌تری زد. سپس نامه دوم را باز کرد و دید نوشته شده: حالا بنشین دو تا نامه بنویس.
تا گند بعدی.
🔻🔻🔻
@post_book
Post #633 1.26K
چه لذتی بردم از خواندن این ترجمه دلنشین نیایش ابوحمزه به قلم جناب استاد جهانبخش، که مدتی در پی آن بودم و سرانجام نسخه چاپ اول آن را يافتم..
🔸سَرورم! تو را به زبانی می‌خوانم که گناهش آن را گنگ گردانيده است.
🔸پروردگارا! به دلی با تو راز می‌گویم که بِزِه‌اش آن را تباه ساخته است.
🔸پروردگارا! ترسان و خواهان، امیدوار و بیمدار، می‌خوانمت.
🔻🔻🔻
@post_book
Post #632 409
🔻 خاکستر
🔹۳۹ داستان از نجیب محفوظ
🔸ترجمه محمدرضا مرعشی‌پور
🔹انتشارات نیلوفر

🖌اگر نمی‌خواهی با ما به باشگاه بیایی، به يکی از قهوه‌خانه‌های مصر جدید برو. قهوه‌خانه‌های شهرمان زیبا هستند؛ از آنها نزديک خانه‌مان هم پيدا می‌شود.

حرف حساب می‌زند، اما او قهوه‌خانه ماتاتیا را دوست دارد. سال‌های سال پاتوق بوده.

راهیِ ايستگاه اتوبوس شد. متین و باوقار گام برمی‌داشت. بالابلند بود. عصا به دست داشت اما به آن تکیه نمی‌کرد. خیلی‌ها با شگفتی آمیخته به تحسین و تمجید نگاهش می‌کردند.

در قهوه‌خانه، زیر تاق قوسی نشسته به‌شوخی با خود گفت "انگار کسی در قهوه‌خانه‌ نیست"!

قهوه‌خانه‌ خالی نبود اما کسی از دوستان و آشنایان او ديده نمی‌شد. عادت داشت به صندلی‌ها بنگرد که عزیزان ازدست‌رفته‌اش را بر خود جا می‌دادند و چهره‌ها و جنب‌وجوششان را در خيال زنده می‌کرد و نیز مناقشه‌هاشان را پیرامون خبرهای "مقطم" و بازی‌های گرم تخته‌نرد و بحث‌های سیاسی‌شان را.

خدا خواست که جنازه‌هاشان را يکی پس از دیگری تشییع کند و در سوگشان بگرید.
🔻🔻🔻
@post_book
Post #631 293
‌
🔻من سندبادم، تو مسافر
🔸ناسفرنامه‌ها
🔹نغمه ثمینی
🔸نشر فنجان

🖌چند روزی در بیروت می‌مانیم. زیباست. زیبایی‌اش توصیف‌ناپذیر است. ديوارهای سنگی بلند دارد و گیاهان سرکش که از لابه‌لای ترکِ ديوارها بيرون زده‌اند. خيابان‌های سنگفرشی و کافه‌های دلربا. منظره اقیانوس و صخره‌ها در میانش نفس‌گیر.
مردمانش اما خود داستان دیگری دارند. زیبایند همچون اساطیر، قوی و بلند و استوار، یک‌جور زيبايی غیرقابل دسترس انگار، و خودشان انگار بی‌خبر از این زیبایی. مهمان‌نواز و گرم و شوخ‌طبع‌اند.
آدم فکر می‌کند این زیبایی بدیهی است و از کف‌نرفتنی. آدم فکر می‌کند این آدم‌ها ‌با این زیباییِ غیرعادی جاودانه‌اند.
🔻🔻🔻
@post_book
Post #630 463
🌹امروز یکی از این مجموعه صوتی تصویری هدیه گرفتم.

🍀رسید از دست محبوبی به دستم🍀
Post #629 296
🔻سفر به سرزمین‌های غریب
🔹سونیا نمر
🔹ترجمه قاسم‌ فتحی
🔸 نشر ادامه

🖌خیلی وقت‌ها غصه‌های آدم‌ها آنها را به هم وصل می‌کند. هر کدام ما از اندوه‌مان به دیگری پناه می‌بریم.

@post_book
Post #628 474
🔻وقتی همه دروغ می‌گویند، دیگر کسی نمی‌داند که چه کسی دروغ می‌گوید.

@post_book
Post #627 563
🍀نخستین بهار
🔹وضّاح خَنفر
🔹ترجمه محمدرضا مروارید
🔹نشر هرمس ۱۴۰۱

🌈 در طليعۀ دهۀ اول قرن هفتم، مکه در چنين وضعيتی بود:
فرو رفته در ماديات،
گسسته از ميراث کهن،
آويخته بر پردۀ کعبه به سودای سود و تجارت و سروری،
و گريخته از هر دين و آيين و تعهد.

🔻سران مکه در گرماگرم گرفتاری‌ها و آمدوشدها و تجارت‌هايشان، اندک‌اندک فهميدند که جان تازه‌ای به خانه‌ها و منازلشان راه می‌يابد و دور از غوغای بازارهای مکه و هياهوی انجمن‌های شهر، هسته‌های اوليۀ آن شکل می‌گيرد.

🔻کار با زمزمه شروع شد اما رفته‌رفته اوج گرفت.

🔻در آغاز، آن را نيز چونان پندهای ورقة بن نوفل، گذرا پنداشتند، اما خيلی زود دريافتند که اين روح و آن زمزمه‌ها تا ژرفای زندگی آنها هم ريشه دوانده، به خانه‌هاشان راه يافته، و منافع و معيارهای اجتماعی و تجاری آنها را زيرورو کرده است؛ سخنی که محمد بن عبدالله آن را به گوش اين و آن می‌خواند، گيرايی شگفت‌انگيزی داشت، و در آن سرشتی عصيانگر، شيوه‌ای پيشرو و نويدی به آينده‌ای تازه نهفته بود.
@post_book
Post #626 526
🖌 اسم کره شمالی بد در رفته است که حکومتش چنین است و چنان و مردمانش محروم از چه و چه...

🔹"ما هماهنگ شده‌ایم" را بخوانید تا دریابید که حکومت چین با همه ابزارهای فناوری که به مردمانش ارزانی داشته، چگونه جیک‌وپوک رفتارهای آنها را زیر نظر دارد و نه تنها تا مرز چهره‌نگاری از آنها پیش رفته، بلکه با تبلیغ اپلیکیشن‌ها و بازی‌های موبایلی آنها را به این بستر سوق داده است.
ما هماهنگ شده‌ایم واگویه سختی‌های زندگی در سايه حکومت چین با همه ويژگی‌های امروزین آن است.
🔻🔻🔻
@post_book
Post #624 340
◼️اينجا خاورميانه است
و هر کجای خاک را بکَنی
دوستی،
عزيزی،
برادری
بيرون می‌زند


▫️ گروس عبدالملکيان
🔻🔻🔻
@post_book
Post #623 303
🖌 اگر قرار بود در اين سفر فقط از اين مزار به آن مزار يا از اين شهر به آن شهر بروم،
چقدر خسته‌کننده و يکنواخت می‌شد.

🖌اين طرف و آن طرف رفتن‌های يکّه و تنها، اين فرصت طلايی را در اختيار من قرار داد که با مردمانی تازه آشنا شوم
و به ماجراجويی‌هايی غيرمنتظره دست بزنم.

🖌شيوه اقامت از طريق شبکه CS به من اجازه داد که
فرهنگ و تاريخ و تمدن و آينده ايران را از چشم جوانان ايرانی و با نگاهی داخلی، بشناسم،
و درهايی را بر روی من باز کرد که هرگز بر روی يک گردشگر معمولی گشوده نمی‌شود.
🔻🔻🔻
@post_book


✍🏻 خوشحال می‌شوم که ديدگاه‌های خود دربارۀ اين سفرنامه را از طريق ايميل زير با من در ميان بگذاريد
info@postbook.ir
Post #622 250
🔸 این هم آخرین تصوير از عمرو بدوی، مسافر کاناپه‌گرد مصری که اینک سرگرم تورگردانی بین‌المللی است.
🔻🔻🔻
@post_book
Post #621 233
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6️⃣4️⃣1️⃣ (فرستۀ فرجامين)

🔸 روز بيستم/2

🔹اکنون می‌توانم تفاوت ميان دو واژه «مسافر» و «گردشگر» و فرق سفر و تور با کشف و ماجراجويی را بفهمم؛ امری که با حضور در تورهای سازمان‌يافته و همراه با راهنمايان و اقامت در هتل‌ها هرگز و هرگز به دست نمی‌آيد و با تماشای سنگ‌های قديمی مساجد و معابد و آرامگاه‌های باشکوه حاصل نمی‌شود. از اين به بعد، در سفر آن‌چه بيش از هر چيزی برای من اهميت خواهد داشت، آشنايی با مردم و فرهنگ آنان است. بسيار خرسندم که اين تجربه را با سفر به ايران شروع کردم که پيوندهای تاريخی و سياسی گسترده‌ای با ما دارد و در دين و تاريخ مشترکات بسياری با داريم، اما تهمت‌های ناروای بسياری را بر ضد آنان در سر می‌پرورانيم. اميدوارم که نگارش خاطرات اين سفر را بدون خستگی پيگيری کنم و سيمای ديگری از ايران را دست‌کم از ديدگاه خودم و برخی از ايرانيانی که آنان را ديده‌ام به نمايش بگذارم؛ اما باز هم ترديدی ندارم که نوشته من نيز تنها گوشه‌ای از حقايق اين کشور را بازتاب می‌دهد.

🔹آرزو دارم که شما هم سفر تک‌نفره به سرزمين‌های مختلف را تجربه کنيد و بکوشيد تا با انسان‌هايی ناشناس آشنا شويد؛ مطمئن باشيد که نه تنها هيچ کس در پیِ آزار شما نيست، بلکه کسانی را خواهيد يافت که همواره از شما پذيرايی خواهند کرد. اگر به اندازه کافی جسور و بی‌باک هستيد، به جامعه Couch Serfers اين عاشقان سفر و گردشگری بپيونديد و همواره با افرادی دوست‌داشتنی روبه‌رو شويد، و اگر از اقامت در خانه‌های آنان بيم داريد، می‌توانيد تنها با آنان ديدار کنيد و به کشف رازهای پنهان سرزمينی که به تماشای آن رفته‌ايد بپردازيد. بدانيد که تنها با نگاه به پوسته خارجی و مشاهدات سطحی، آشنا شدن با هر چيزی ناممکن است.

🔹اکنون برای شروع مرحله ديگری از سفر و ورود به يک صحنه ماجراجويانه تازه، درانتظار رسيدن به افغانستان هستم؛ سرزمينی که ديدار از آن خالی از خطر نيست. برنامه سفر خود را جز با تعدادی از دوستان، با کسی در ميان نگذاشته‌ام و بيم آن دارم که پدر و مادرم از پای نهادن من در اين خطه پرماجرا نگران شوند، اما ايمان دارم که اگر ترس را پشت سر بگذارم و چشمم تنها به سفر دلنشين پيشِ رو باشد، همه چيز مطابق ميل، پيش خواهد رفت، با اين حال، به نظر می‌رسد که اين بار، شايد يک جا را اشتباه محاسبه کرده باشم؛ همين که يکی از همسفرها مسلسل کلاشينکوف خودش را به رخ دوستانش کشيد، همه رشته افکار من از هم گسست . . . برای سفر تازه «مسافر کاناپه‌خواب در افغانستان» چه آغاز نويدبخشی رقم خورده است!

🌈با لطف خدا، به پايان رسيد
✍🏻 قاهره ـ سپتامبر 2014

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #620 221
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5️⃣4️⃣1️⃣

❇️ روز بيستم/1

🔸آخرين روز؛ در آستانه افغانستان

🔹«حاجی حاجی ... تهران؟»... شاگردشوفر با تکرار اين جمله، در راهرو اتوبوسِ عازم هرات پشت سر من راه افتاده بود که مبادا اين مسافر بيگانه اشتباهی سوار اتوبوس او شده باشد. وقتی توضيح دادم که واقعاً عازم هرات هستم و قصد سفر به تهران را ندارم، از من خواست که ويزای افغانستان را به او نشان بدهم، تا مرا قبول کند. وسايلم را در يکی از صندلی‌های خالی گذاشتم و به اين اميد که شارژر دوربين را در بخش اشيای گمشده پيدا کنم، به طرف سالن ايستگاه راه افتادم. حامد متن يک سؤال در باره گم شدن شارژر در اتوبوسِ ديروز تهران ـ مشهد را روی کاغذ کوچکی به زبان فارسی نوشته بود تا در پرس‌وجو از کارگران ايستگاه که انگليسی نمی‌دانند، از آن استفاده کنم. تلاشم بی‌فايده بود. جايی پيدا کردم و نيم ساعت قبل از حرکت اتوبوس ،چای و صبحانه سريعی خوردم.

🔹صبح زود پس از تشکر از حامد که پذيرايی فوری از من را پذيرفته بود، با او خداحافظی کرده بودم. از گم شدن شارژر دوربين متأسف شد و دعا کرد که بدون دوربين، سفر موفقی داشته باشم و از من خواست که برای ثبت چيزهايی که می‌بينم، به جای عکس، واژه‌ها را به کار بگيرم. او تا کنون به کشور همسايه‌شان افغانستان نرفته است و آرزوی ديدن آن را هم ندارد.
🔹وقتی برگشتم، اتوبوس تقريباً پر شده بود. عده‌ای از کارگران افغانی شاغل در ايران که به مناسبت عيد قربان برای ديدار خانواده و اقوام خود به کشورشان برمی‌گشتند، به جمع مسافران پيوسته بودند. از زمان حرکت اتوبوس کولردار VIP مدتی گذشت. اوضاع اين اتوبوس قديمی چندان اميدوارکننده نيست، نهايتِ آرزويم اين است که من را سالم به هرات برساند. بالاخره آقای راننده، با دو ساعت تأخير، و با اين اميد که ده تا مسافر تازه از راه برسند و همه صندلی‌های خالی پر شود، ساعت ده صبح اتوبوس را راه انداخت.

🔹شهر مشهد، پشت سر ما دور و دورتر می‌شد و هر چه جلوتر می‌رفتيم راهی که به مرز می‌رسيد، شکل کويری‌تری به خود می‌گرفت. با شوقِ ديدارِ سرزمين افغانستان، تنها و بی‌کس در اتوبوس نشسته بودم و خاطرات بيست روز گذشته و جاها و آثاری را که ديده يا نديده بودم، در ذهنم مرور می‌کردم. اين احساس در من زنده شد که ـ چه بسا در رؤياها و خاطرات ـ دوباره به‌زودی ايران را خواهم ديد. يک‌يک کسانی را که از طريق شبکه CS با آنها آشنا شده و آنها را در شهرهای مختلف ايران ديده بودم، از خاطر گذراندم. در آستانه هر سفری، همواره تقدير به کمک من آمده و شگفتانه‌ای را پيش روی من نهاده است. ديدار با هر يک از اعضای جامعه ‌CS باب تازه‌ای را برای يافتن دوستانی بهتر و بيشتر در برابر من گشوده است. اگر قرار بود در اين سفر فقط از اين مزار به آن مزار يا از اين شهر به آن شهر بروم، چقدر خسته‌کننده و يکنواخت می‌شد. اين طرف و آن طرف رفتن‌های يکّه و تنها، اين فرصت طلايی را در اختيار من قرار داد که با مردمانی تازه آشنا شوم و به ماجراجويی‌هايی غيرمنتظره دست بزنم. شيوه اقامت از طريق شبکه CS به من اجازه داد که فرهنگ و تاريخ و تمدن و آينده ايران را از چشم جوانان ايرانی و با نگاهی داخلی، بشناسم، و درهايی را بر روی من باز کرد که هرگز بر روی يک گردشگر معمولی گشوده نمی‌شود.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #619 189
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣4️⃣1️⃣

❇️ روز نوزدهم/7

🔹از حامد و دوستش اجازه خواستم که وسايلم را جمع‌وجور کنم که صبح زود راه بيفتم، ولی اتفاق غيرمنتظره‌ای روی داد. همين که خواستم باتری دوربين را شارژ کنم، هر چه گشتم شارژر آن را پيدا نکردم. همه جای اتاق و کيف و کوله را زير و رو کردم، اما نبود که نبود. گويا ديروز که برای پيدا کردن شلوار راحتی کيف خودم را در صندوق بغل اتوبوس به هم ريخته‌ام، آن را گم کرده باشم. لعنتی نثار راننده و اتوبوس و ايستگاه کردم؛ هر طور حساب کنيد، فاجعه است که يک دوربين با لنزهای مختلف به بهای هزاران دلار در اختيار داشته باشيد و به دليل نداشتن يک شارژر چند دلاری نتوانيد از آن استفاده کنيد، آن هم نه در مسير رفتن به يک آبشار يا يک ساحل دريا، بلکه در راه بازديد از کشوری مثل افغانستان که افراد اندکی از آن ديدن کرده‌اند. فرصت عکسبرداری در آن کشور يکی از آرزوهای هر کسی است که سفر به اين سو و آن سوی جهان را دوست داشته باشد. همه آرزوهايم در مورد تهيه عکسی مثل تصوير «شربت‌گل» دختر افغانی چشم‌سبزی که مشهورترين عکس روی جلد مجله تايم شده است، بر باد رفت. اکنون چه بايد کرد؟

🔹سردرگمی غيرقابل‌وصفی بر من چيره شد، از لطمه‌ای که خورده بودم، در آستانه فروپاشی روانی قرار داشتم؛ چرا که دوربين من مارک SONY است و من هميشه برای پيدا کردن قطعات يدکی آن با مشکل روبه‌رو هستم و معمولاً لوازم آن را از آمريکا می‌خرم؛ حالا در ايران چه کنم؟ پيدا کردن شارژر در اينجا از عجايب هفتگانه و يافتن آن در افغانستان در شمار عجايب نود و نه گانه است. هزاران فکر جنون‌آميز و بی‌باکانه و پرهزينه در ذهنم چرخيد و چرخيد؛ يکی از آنها اين بود که همين فردا به قاهره برگردم و شارژر يدکی خودم را بردارم و از آنجا مستقيماً به افغانستان برگردم. يکی ديگرش اين بود که يکی از دوستانم را برای ديدن خودم به ايران دعوت کنم و به او بگويم که شارژر يدکی را هم با خودش بياورد، حتی اين را با دوستانم در ميان گذاشتم و دو نفر از آنها به دليل دشواری‌های امنيتی سفر به ايران حتی حاضر نشدند، مفت و مجانی به اينجا بيايند. بنابراين شايد اصلاً قيد سفر به افغانستان را بزنم. ويزای من سه ماه اعتبار دارد؛ چه بسا فرصت ديگری دست بدهد و چند ماه بعد بتوانم از قاهره به افغانستان بروم، اما نمی‌دانم که شرايط کاری من اجازه اين کار را می‌دهد يا نه؛ چرا که همه همکارانم به دليل گرفتن مرخصی‌های طولانی ـ که خودم خدا را خيلی برای آن شکر می‌کنم ـ به من حسادت می‌کنند.

🔹تا ساعت چهار صبح، غرق در اين افکار پريشان بودم و فکر می‌کردم چه کار می‌توانم بکنم و حتی يک لحظه هم خوابم نبرد. بيش از چند قدم با افغانستان فاصله نداشتم؛ بنابراين تصميم گرفتم به سفر خودم ادامه بدهم؛ شايد خداوند گشايشی فراهم کند. دوربين و لنزهای بی‌مصرف آن را جابه‌جا کردم؛ شايد فردا پيش از سفر يک دوربين نو که بدون ترديد از دوربين موبايل کيفيت بهتری دارد، تهيه کنم؛ اما فردا پنجشنبه است که تعطيل رسمی است و بيشتر مغازه‌ها دو روز بسته هستند؛ شايد هم آن را در هرات يا بخرم يا از يکی از عکاسی‌های آن شهر به‌امانت بگيرم.

🔹همه اميدم به اين است که فردا صبح پيش از سوار شدن بر اتوبوس عازم هرات، شارژر را در پايانه مسافربری پيدا کنم. هفته آينده عيد قربان است؛ بنابراين يک گوسفند ديگر هم نذر کردم به اين اميد که شارژر در ايستگاه اتوبوس پيدا شود. خوش‌شانسی‌ای که بيشتر اوقات اين سفر با من بود، اکنون جای خودش را به نااميدی و اندوهی بس بزرگ داده بود.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #618 163
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3️⃣4️⃣1️⃣

❇️ روز نوزدهم/6

🔹دوباره به خانه حامد برگشتم که يکی از دوستانش برای خوش‌آمدگويی به او پس از بازگشت از سفر به ديدارش آمده بود. با هم چای خورديم و قليان کشيديم. دوست حامد همکلاسی او در دانشکده مهندسی بوده، اما تحصيل را رها کرده و اينک در کار دلالی قطعات يدکی است. از حضور يک مصری در ايران خيلی به وجد آمده بود و از من خواست که احساس خودم در باره ايران و مردمش را با او به اشتراک بگذارم. هم‌چنين از من خواست که عکس‌هايی را که از خيابان‌های مشهد گرفته‌ام، به او نشان دهم. تا پيش از آن‌که باتری دوربين تمام شود، به‌سرعت تصاوير را برايش به نمايش درآوردم. روی يکی از عکس‌ها که مغازه‌ای در اطراف حرم را نشان می‌داد توقف کردم؛ تصوير مغازه‌ای بود که زنجيرها و حلقه‌های عجيب و غريبی می‌فروخت. خنده‌ای کرد و توضيح داد که اينها ابزار و ادوات «زنجيرزنی» در مراسم مشهور شيعيان برای بزرگداشت خاطره کربلا است. به ياد صحنه‌هايی پخش‌شده در اينترنت و بخش‌های خبری افتادم که برای زنده نگه داشتن ياد واقعه کربلا، مردم با زنجيرهايی از همين قبيل چنان بر سر و پشت خود می‌زنند که از صورت و بدن‌های نيمه‌برهنه‌شان خون سرازير می‌شود، تا مراتب پشيمانی خود از ياری ندادن به [امام] حسين در برابر سپاه يزيد بن معاويه را که به شهادت در آن سرزمين انجاميد، اعلام کنند. از او پرسيدم: «آيا در اين مراسم کربلايی، همه همين کار را می‌کنن؟» دوست حامد توضيح داد که مراسم ايرانی‌ها بيشتر همراه با اطعام و سفره انداختن است و معمولاً نذرهای قربانی خود را در همين ايام ادا می‌کنند و در يک کلام، می‌توان گفت که مراسمی از اين دست از رفتارهای بسيار نادر در ميان شيعيان ايران و عراق است.

🔹اگر قرار باشد بر اساس رفتارهای شاذّ و نادر برخی از پيروان مذهب تشيع، در مورد مسلک آنان داوری کنيم و هواداران آن کيش و مذهب را کافر بدانيم، پيروان اديان ديگر هم کاملاً حق دارند که با استناد به رفتار سازمان‌هايی نظير «القاعده» يا «داعش» در باره همه دين اسلام و به‌خصوص مذهب سنی چنين قضاوتی داشته باشند؛ زيرا بسياری از غربی‌های تنگ‌نظر کردار آنها را بازتاب دين اسلام می‌شمارند، در حالی که اسلام هيچ نسبتی با آن رفتارها و وحشی‌گری‌ها ندارد. مذهب شيعه جعفری که بيشتر شيعيان جهان از آن پيروی می‌کنند، آيينی است که از سوی نهاد شريف الازهر، يعنی برجسته‌ترين کانون علوم اسلامی در سراسر جهان مورد شناسايی قرار گرفته و گفته شده است که هر که آن را به عنوان مذهب خود برگزيند، در نگاه الازهر، مسلمان شمرده می‌شود و تنها اعمال خوب و بد او است که مورد محاسبه قرار می‌گيرد.

🔹من بر اين اعتقادم که مشکل اساسی ما در نگاه به ديگر اديان و مذاهب، به باورهای شخصی خودمان بر می‌گردد که رفتار و کردار پدران خود را دين درست می‌شماريم و هر کيش و آيينی به‌جز آن را نادرست می‌دانيم. اگر اين شيخ سنی تندرو يا آن روحانی شيعه متعصب در خانواده‌ای هندو به دنيا می‌آمد، اصلاً عقل و انديشه‌اش را در باره دينِ ديگری به کار نمی‌انداخت و با تعصب و يک‌سونگری تمام، تا دم مرگ از آيين آباء و اجدادی خود دفاع می‌کرد. هرگز چنين نيست که وقتی کسی در يک خانواده بودايی يا هندو يا مسلمان زاده می‌شود، حتماً بايد در باره همه اديان ديگر جهان مطالعه و بررسی کند، تا دين درست و نادرست را از هم باز بشناسد. دين پيش از آن‌که مجموعه‌ای از آداب و مناسک معنوی باشد، در واقع بخشی از يک منظومه اجتماعی است. می‌دانم که سالانه هزاران نفر در جهان دين و آيين خود را عوض می‌کنند، ولی اين نسبت معمولاً از يک درصد جمعيت جهان، فراتر نمی‌رود. من اگر کودکی باشم که در يک خانواده بينوای بودايی به دنيا بيايم، قطعاً با عشق و احترام به آن آيين پرورش خواهم يافت. چيزی که برای من اهميت دارد، نيازهای اساسی زندگی اعم از آموزش و بهداشت و شغل و داشتن يک خانواده خوشبخت است، پس چه لزومی دارد که ذهن خود را درگير کندوکاو در اديان ديگر کنم و در پی کشف نقاط اختلاف آنان با خانواده و همسايه‌ها و دوستان خود باشم؟ هر کسی حق دارد دين خود را جست‌وجو کند و هر انسانی حق دارد که مردم را به پيروی از افکار و انديشه‌های خود فرا بخواند و سرانجام اين‌که هر کسی هم حق دارد که به چيزی که آن را درست می‌داند، بگرود؛ که «لا اکراه فی الدين». من تنها به اين امر باور دارم که رفتار مردم بر مبنای انسانيت باشد و در مورد هيچ شخصی بر پايه دين و باورهايش داوری نشود، که خداوند فرمود: «اين خداوند است که روز قيامت در باره آن‌چه ميان خود اختلاف داشتيد، داوری می‌کند». (سوره حج، آيه 69)

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →