🍀نخستین بهار
🔹وضّاح خَنفر
🔹ترجمه محمدرضا مروارید
🔹نشر هرمس ۱۴۰۱
🌈 در طليعۀ دهۀ اول قرن هفتم، مکه در چنين وضعيتی بود:
فرو رفته در ماديات،
گسسته از ميراث کهن،
آويخته بر پردۀ کعبه به سودای سود و تجارت و سروری،
و گريخته از هر دين و آيين و تعهد.
🔻سران مکه در گرماگرم گرفتاریها و آمدوشدها و تجارتهايشان، اندکاندک فهميدند که جان تازهای به خانهها و منازلشان راه میيابد و دور از غوغای بازارهای مکه و هياهوی انجمنهای شهر، هستههای اوليۀ آن شکل میگيرد.
🔻کار با زمزمه شروع شد اما رفتهرفته اوج گرفت.
🔻در آغاز، آن را نيز چونان پندهای ورقة بن نوفل، گذرا پنداشتند، اما خيلی زود دريافتند که اين روح و آن زمزمهها تا ژرفای زندگی آنها هم ريشه دوانده، به خانههاشان راه يافته، و منافع و معيارهای اجتماعی و تجاری آنها را زيرورو کرده است؛ سخنی که محمد بن عبدالله آن را به گوش اين و آن میخواند، گيرايی شگفتانگيزی داشت، و در آن سرشتی عصيانگر، شيوهای پيشرو و نويدی به آيندهای تازه نهفته بود.
@post_book
Post #627
563
