🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/7
🔹از حامد و دوستش اجازه خواستم که وسايلم را جمعوجور کنم که صبح زود راه بيفتم، ولی اتفاق غيرمنتظرهای روی داد. همين که خواستم باتری دوربين را شارژ کنم، هر چه گشتم شارژر آن را پيدا نکردم. همه جای اتاق و کيف و کوله را زير و رو کردم، اما نبود که نبود. گويا ديروز که برای پيدا کردن شلوار راحتی کيف خودم را در صندوق بغل اتوبوس به هم ريختهام، آن را گم کرده باشم. لعنتی نثار راننده و اتوبوس و ايستگاه کردم؛ هر طور حساب کنيد، فاجعه است که يک دوربين با لنزهای مختلف به بهای هزاران دلار در اختيار داشته باشيد و به دليل نداشتن يک شارژر چند دلاری نتوانيد از آن استفاده کنيد، آن هم نه در مسير رفتن به يک آبشار يا يک ساحل دريا، بلکه در راه بازديد از کشوری مثل افغانستان که افراد اندکی از آن ديدن کردهاند. فرصت عکسبرداری در آن کشور يکی از آرزوهای هر کسی است که سفر به اين سو و آن سوی جهان را دوست داشته باشد. همه آرزوهايم در مورد تهيه عکسی مثل تصوير «شربتگل» دختر افغانی چشمسبزی که مشهورترين عکس روی جلد مجله تايم شده است، بر باد رفت. اکنون چه بايد کرد؟
🔹سردرگمی غيرقابلوصفی بر من چيره شد، از لطمهای که خورده بودم، در آستانه فروپاشی روانی قرار داشتم؛ چرا که دوربين من مارک SONY است و من هميشه برای پيدا کردن قطعات يدکی آن با مشکل روبهرو هستم و معمولاً لوازم آن را از آمريکا میخرم؛ حالا در ايران چه کنم؟ پيدا کردن شارژر در اينجا از عجايب هفتگانه و يافتن آن در افغانستان در شمار عجايب نود و نه گانه است. هزاران فکر جنونآميز و بیباکانه و پرهزينه در ذهنم چرخيد و چرخيد؛ يکی از آنها اين بود که همين فردا به قاهره برگردم و شارژر يدکی خودم را بردارم و از آنجا مستقيماً به افغانستان برگردم. يکی ديگرش اين بود که يکی از دوستانم را برای ديدن خودم به ايران دعوت کنم و به او بگويم که شارژر يدکی را هم با خودش بياورد، حتی اين را با دوستانم در ميان گذاشتم و دو نفر از آنها به دليل دشواریهای امنيتی سفر به ايران حتی حاضر نشدند، مفت و مجانی به اينجا بيايند. بنابراين شايد اصلاً قيد سفر به افغانستان را بزنم. ويزای من سه ماه اعتبار دارد؛ چه بسا فرصت ديگری دست بدهد و چند ماه بعد بتوانم از قاهره به افغانستان بروم، اما نمیدانم که شرايط کاری من اجازه اين کار را میدهد يا نه؛ چرا که همه همکارانم به دليل گرفتن مرخصیهای طولانی ـ که خودم خدا را خيلی برای آن شکر میکنم ـ به من حسادت میکنند.
🔹تا ساعت چهار صبح، غرق در اين افکار پريشان بودم و فکر میکردم چه کار میتوانم بکنم و حتی يک لحظه هم خوابم نبرد. بيش از چند قدم با افغانستان فاصله نداشتم؛ بنابراين تصميم گرفتم به سفر خودم ادامه بدهم؛ شايد خداوند گشايشی فراهم کند. دوربين و لنزهای بیمصرف آن را جابهجا کردم؛ شايد فردا پيش از سفر يک دوربين نو که بدون ترديد از دوربين موبايل کيفيت بهتری دارد، تهيه کنم؛ اما فردا پنجشنبه است که تعطيل رسمی است و بيشتر مغازهها دو روز بسته هستند؛ شايد هم آن را در هرات يا بخرم يا از يکی از عکاسیهای آن شهر بهامانت بگيرم.
🔹همه اميدم به اين است که فردا صبح پيش از سوار شدن بر اتوبوس عازم هرات، شارژر را در پايانه مسافربری پيدا کنم. هفته آينده عيد قربان است؛ بنابراين يک گوسفند ديگر هم نذر کردم به اين اميد که شارژر در ايستگاه اتوبوس پيدا شود. خوششانسیای که بيشتر اوقات اين سفر با من بود، اکنون جای خودش را به نااميدی و اندوهی بس بزرگ داده بود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #619
189