🔻 خاکستر
🔹۳۹ داستان از نجیب محفوظ
🔸ترجمه محمدرضا مرعشیپور
🔹انتشارات نیلوفر
🖌اگر نمیخواهی با ما به باشگاه بیایی، به يکی از قهوهخانههای مصر جدید برو. قهوهخانههای شهرمان زیبا هستند؛ از آنها نزديک خانهمان هم پيدا میشود.
حرف حساب میزند، اما او قهوهخانه ماتاتیا را دوست دارد. سالهای سال پاتوق بوده.
راهیِ ايستگاه اتوبوس شد. متین و باوقار گام برمیداشت. بالابلند بود. عصا به دست داشت اما به آن تکیه نمیکرد. خیلیها با شگفتی آمیخته به تحسین و تمجید نگاهش میکردند.
در قهوهخانه، زیر تاق قوسی نشسته بهشوخی با خود گفت "انگار کسی در قهوهخانه نیست"!
قهوهخانه خالی نبود اما کسی از دوستان و آشنایان او ديده نمیشد. عادت داشت به صندلیها بنگرد که عزیزان ازدسترفتهاش را بر خود جا میدادند و چهرهها و جنبوجوششان را در خيال زنده میکرد و نیز مناقشههاشان را پیرامون خبرهای "مقطم" و بازیهای گرم تختهنرد و بحثهای سیاسیشان را.
خدا خواست که جنازههاشان را يکی پس از دیگری تشییع کند و در سوگشان بگرید.
🔻🔻🔻
@post_book
Post #632
409
