5 و 42 دقیقه بامداد. البته من از یک بامداد بیدارم. تنطیم خوابم میچرخد. یک اسم علمی هم دارد بهش میگویند سندرم خواب غیز 24 ساعته. طفلی الف الف چقد میخندید به این. میگفت برو بابا اسم گذاشتی روش بخواب. ولی حق هم میگفت. سندرم کجا بود. دانشگاه که میرفتم سال 402 و 401، صبح زود ار خواب بیدار میشدم شب هم نهایتا اگر مافیا یا دیتی یا فیلم و مباحثه ای با ه ج در کار نبود 12 خواب بودیم. همه اش بسته به این است که کجا باشی با کی باشی. خب الان سحرخیزی را یا خواب نرمال میخواهم چه کار؟ بگذارم بر سر گورم؟ آهان این وصیت یادتان نرود که سنگ گور سبز مرمر میخواهم با غزل 758 دیوان شمس هزار باری این را گفته ام. ولی میترسم به سرنوشت لکان در بیایم. ژاک لکان ملحد یک تشیع جنازه ی با شکوه کاتوليک میخواست شمع های زیاد بانگ ارگان و صفوف کشیش ها. اما طفلکی حقیرانه بی هیچ مراسمی دفن شد. یادم نماند کجا. حالا از شانس می آیند میزنند شیرمرد ناکام مشتی داش نیما ثمری پهلوان مادر داغذار! ی سنگ سیاه متری ی میلیونی با ی شعر معلوم نبست منسوب به کدام شاعر در داغ پسر و برادر مینویسند. خاک بر سرم جدی. بخدا که وصیتم یادتان برود از گور برخاسته قبض روحتان میکنم. نوحه هم نخوانید. یک سونات غمگین بکذارید. شوبرتی چیزی. یا نامجو بگذارید از البوم الکی.
پس چی شد؟ سنگ مرمر سبز، غزل فوق الذکر مولانا و حک شود دوشیزه ناکام نیایش ثمری.
حالا بگذريم سیال ذهن است دیگر یکهو حرف گور شد. البته مگر کل زندگی حرف گور نیست. بقول امیل سیوران محبوبم، زیستن از چشم انداز گور، هر گام زدنی به سوی موت است.
آخ آخ. گفتم موت. یک چیزی یادم آمد. چرا یکی میشود ابوالعلا معری و یکی مولانای جان؟
ابوالعلا معری نقل است که حک شده بر سنگ گور به وصیت اش: که جنایتی که پدرم در حق من کرد من در حق هیچ بشری نمیکنم. با نبود داروخانه و عدم کشف لاتکس الحق کار را خوب درآوردی بوالعلا جان.
ولی رومی بلخی گوگولی مگولی چی؟ بخدا او هم درد زیاد داشت.
ولی شمس الحق تبریزی داشت. شمس الحق تبریزی کاری میکند که بودن به بودن اش بی ارزد.
کاش انقدر ساده شمس الحق های تبریزی امان را ول نکنیم. من کردم. خاک بر سرم؟ نه ! خاک بر بنیادم شد.
اینجایش مخاطب شخصی دارد
در شهر یکی کس را، هُشیار نمیبینم
هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه
من بیدل و دستارم، در خانهٔ خَمّارم
یک سینه سخن دارم، هین شرح دهم یا نِه؟
شمسُالحقِ تبریزی! از خلق چه پرهیزی؟
اکنون که درافکندی، صد فتنهٔ فَتّانه!
باور کنید ته فروید و کلاین و لکان و روان درمانگران وجودی را در بیاورید و در نبرد متد های روانکاوی گیر بی افتید و هرچقدر هم فلوکستین بخورید، بی شمس الحق تبریزی اتان نمیتوانید مولانای خودتان شوید.
اگر دیوان شمس قران ثانی است از روی دیسیپلین داشتن مولانا نبوده. عشق بوده. عشق شمس الحق تبریزی...
https://t.me/Philosophical_note