TGViewer
Channel Public Channel
یادداشت‌های‌نیاثمری

یادداشت‌های‌نیاثمری

@philosophical_note

@Nia_samari | ارتباط با من✍️

🏛- از فلسفه نوشتن؛ مقاله آکادمیک، جستار
یادداشت و پاره، درسگفتار و خلاصه کتاب و کتاب صوتی.

لینکدین👇
https://www.linkedin.com/in/nia-samari-55845b237?utm_source=share&utm_campaign=share_via&utm_content=profile&utm_medium=a
Subscribers
482
Photos
118
Videos
42
Links
170

Showing posts older than #673 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #668 341
هر آنچه که در 60 سالگی میدانم ، قبلا در 22 سالگی هم می دانستم. چهل سال کار سخت و طاقت فرسا برای درک این حقیقت.

سیوران.

من میترسم اگر اتمام انتخابی زندگی را انتخاب نکنیم
این جمله حقیقی ترین روایت زندگی ما بشود

-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note


#پاره‌ها📮
  • ❤ 2
Post #663 348
بهترین گلهای باغ را بردند یا گل ها خود خود را میراندند
باغ گلهای فقدان
باغ گلی که من اگر اسکیزوفرن بودم هر روز به بصر و به نجوا میدیدم‌.
بهترین گلها را کسی چید و بوسید.
بهترین گلها خود خود را میراندند
و مثل یک ذکر یا مانترا تکرارش میکردم در حالی که فقط میل دارم جنینی بخوابم زیر پتو و شهوانی ترین و خواستنی ترین چیزی که براش له له میزنم‌‌‌ ی بغل غیر اروتیکه. دارم تصور میکنم نیای اسکیزوفرن چگونه بود. اسکیزوفرنیک بودن به چه معناست? این را به مخاطب واگذار میکنیم اینجا dsm5 یا حتی pdm نيست و چون اینجا ویکی پدیا هم نيست از شرح چیستی dsm5 و pdm ابا میکنیم.
اینجا شطحیات، یادداشت های نیا ثمری است. می‌خواهم اصیل باشم‌ حتی به بهای دلقک شدن.

بدنم بی هیچ فعالیت فیزیکی درد میکند‌.
کاش رحمتی بود به آدمیان‌
مسیح چه شیادی بود که گفت خوشا به حال ماتمیان
زیرا آنان تسلی خواهند یافت‌

یک بغل کافی بود‌. چرا مصلوب شدی ۲۰۰۰ سال است که مردی.
مسیح از آن پسر های تاکسیک است

-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note


#پاره‌ها📮
  • ❤ 3
Post #660 357
من احساس میکنم نیستم. اما استن و هستن چیست؟ خب این یعنی ‌پرسش از معنای وجود و اوووف! سوال میلیون دلاری. بقول ی دوستی بیخیال. بیخیال خیلی کلمه متداولی است. ولی برای من فوری چهره او تداعی میشود. بیخیال این را میخواستم بگویم. اصلا چه میخواستم بگویم اصلا چرا باید بگویم? چه میگویم؟
چندبار آنچه نوشتم پاک کردم اما اینطور نوشتن اصیل نیست اما اصیل چیست؟شطح و‌چرند چیست؟ حقیقتا الان به نوشتن پناه اورده ام. اصلا نه سیری نه خطی نه انسجامی‌. فقط تخلیه ی کلمه‌. آدمی را تصور کنید که هرگز بدن خود را ندیده. تنها یک سر است. اما یک سر اگاه و زنده. و یک سر نشده‌. همیشه یک سر بوده است. چنین چیزی میتواند بگوید من هستم؟ انگار باید برای تصدیق هستن خودش، آینه ای فراهم شود. ببینید او منظره ای که شما عموما مییینید را ندارد. دو دست امتداد یافته شکم و پایین تنه و انگشتان پا. نگاه کردن به اینها مثل نگاه کردن به آیینه است. انعکاس ات میدهند. اما آن سر را چیزی انعکاس نمیدهد‌. حس آن سر را دارم.
نوشتن هم نوعی انعکاس است. نگاه کردن به دست ها معوج ترین ایینه و کمترین سطح انعکاس است. نوشتن سطح بالاتری است. و دیگری بالاترین سطح انعکاس. دیگری لزوما به معنای فرد غیر نیست. درست مثل اینکه هر قابی، آینه نیست. مثلا عکس یک گل را نشان می‌دهد. اما آینه قابی است که تو را نشان میدهد. دیگری به معنایی که گفتم پر ترین و امن ترین موقعیت است.واضح و شفاف میفهمی که هستی. استن داری‌.
تکه ای از سخنرانی دکتر میرموسی در همین فایل به سوی مرگ بودن شبیه ویدیو هایی بود که برای آموزش روان درمانگران می‌سازند. یک اتاق درمان و فرد بیمار. امروز یکی اتفاقا در اکسپلورم دیدم‌. داشت مکالمه یک شخصیت اسکیزوتایپال را نشان میداد. بگذریم میخواستم این را بگویم که چند جمله از این سخنرانی و تپق هایی که میزد و مثلا میگفت : انسان انسان نیست اصلا نیست انسان یعنی انسان نبودن و چیزهایی شبیه به این. و در این جملات مخصوصا آن تکه هایی که لبش می لغزید یا آب دهان قورت میداد، احساس میکردی داری یکی از آن ویدیو ها را میبینی و یک کیس اسکیزوفرنیک دارد بررسی می‌شود. هذیان میگوید. هذیان یعنی حرف زدن بدون انسجام. قسم میخورم اگر آن تکه را کات کنم و به یک روانکاو بدهم میگوید این هذیان اسکیزویید است و باید بیشتر بررسی کنم و کیس بیشتر تداعی کند و میتوان یک تشخیصی داد. اما فکر کن! این سخنرانی یک دکتر در یک محفل علمی است درباره موضوعی که از فرط دقیق بودن هذیان گونه میشود‌ چون آنچه میخواهد بگوید اساسا گنجیدنی نیست.گفتنی نیست‌. شاید دیدنی باشد حس کردنی باشد اما هیچ لفظی انعکاسش نمی‌دهد هیچ لفظی نميتواند به ما برساند که چیست. اینجور مواقع زبان دیوانه میشود. زبان به سرحدات خود رسیده است.

آه الان آرام ترم‌‌. بیشتر هستم. بدن درد وحشتناکی یکسال است با من است. درد منتشر سفت و‌ کوبه ای در نیمه چپ بدن. میل به خودکشی به مثابه نوعی فرار از رنج حقیقتا این موقع ها به سرم میزند. و این درد دقیقا وقتی سطوح انعکاس بالا رود کاهش می یابد. استن پیدا میکنم‌.

خلوتم از بین رفت. باید تایپ کردن را تمام کنم و بروم پیش آینه های معوجم. آنهایی که نه هرگز آینه ی همدیگر بودند نه آینه ی آنچه زاییدند. ولی انچه زاییدند سراسر عمرش در تقلای مورد اینه شدن بود‌. از فقدان انعکاس رنج میبرد.

اتمام تایپ ۲۱ و ۱۵ دقیقه. از چیزی شدیدا خشمگینم اما باید با دفاع مناسبی سرکوبش کنم.

من نا منعکسم. من نیستم


-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note


#پاره‌ها📮
  • ❤ 7
Post #659 307

Forwarded from Philo. Students Assoc. (amirreza m.s)

be soye marg bodan.WAV50.1 MB
فایل صوتی
به سمت مرگ بودن
سرکار خانم دکتر میرموسی
Post #657 645
ظهر یک پنجشنبه. دچار حیرت شدم یعنی چی که هستن هست؟ بودن چیست چیستن چیست اینجا کجاست جا و لحظه، جاییدن،گذر...
در توصیفش زبان دیوانه میشود .

"حیرت همه ی حیرت ها"

هایدگر در اون رساله ی
فلسفه چیست مختصرش اشاره میکنه بهش؛
حیرت همه حیرت ها
اینکه هستند هستندگان تجربه ای انفجاری. تجربه ای که تجربه نیست انفجار تجربه است. نه تجربه ای انفجاری حتی. انفجار خود مقوله تجربه و حضور.

تجربه این حیرت از being و تجربه اکستاتیک عقل و وجود از
خودشون منو به فلسفه کشوند.

وگرنه چه دلیلی داشت. اون تجربه ... بنیاد نابنیاد هایدگر میگه Abgrund گغاند در کار نیست
تعليق و حتى تعليق تعليق

فلسفه بدون این حیرت فلسفه نیست، منطق است یا ادبیات.

مهمترین مسئله فلسفه اگر همین
ادراک لا ادراک! ادراکی که در ادراک بودنش هم نمیگنجد نیست، پس مهمترین مسئله فلسفه چیست؟ تمایز جوهر اولی و جوهر ثانی؟

تحلیلی و قاره ای هم ندارد. به لطف تالیف دکتر جابری فهمیدیم تراکتاتوس پر از بند های حیرته. آنچه باید درباره اش سکوت کرد. اینکه چشم نمیتواند خودش را ببیند. اعجاز؛ این جهان هست.
لیترچر بسیاری هست دربارش.
اگر ارجاعات دقیق تراکتاتوس رو خواستيد در خدمتم

-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note


#پاره‌ها📮
  • ❤ 4
Post #656 762
آخر خوش شانسی هر شهیر پست مدرنی تحلیل شدن است‌. روانکاوی شدنی شیطانی. سیوران جایی گفته بود هیچکس از روی شفقت روانشناسی گری نمیکند. همه اش برای دریدن آن رازگونگی و سکوت حول ادمهاست. جای بالا نشستن و نگاه کردن برچسب ها و تشخیص ها و دفاع هایی که آن بخت برگشته داشته. در روانکاوی هیچکس معصوم نیست. پارادوکس اما اینجاست که در روانکاوی اصلا عصمت یا گناه کار بودنی وجود ندارد!
روانکاوی از حیث روش نوعی جادو جمبل است! اما نتایجش را میتوان علمی و کمیت پذیر کرد.
شگفتی روانکاوی اینجاست که می‌تواند به ضد خود بدل شود. مثلا قرار بوده ما را از صدایی سرزنشگر که میگفته تو بچه بدی هستی ! رها کند.
اما حالا خودش میشود آن صدا. تو درمانجوی بدی هستی!
تو دفاع هایت زیاد است
تو با واقعیت در ارتباط نیستی
تو وسواسی تو خودشیفته ای تو نمایشی هستی و تو ... و هزار برچسب دیگر.
گاهی روانکاوی پوششی می‌شود برای تکرار اجباری همان چیزهایی که روانکاوی آمده بود درمانشان کند.
روانکاوی گرچه هاله ی راز آمیز دور آدمها را می شکند، ولی هاله ای امن از جنس قدرت و تکبر به محل و نشستگاه روانکاو می‌دهد.

برای همین است که شاید روانکاوی دانستن خطرناک است. روانکاوی واقعی دانستنی نیست. تجربه است. تجربه ای همدلانه.
هیچکس با خواندن تمامی آثار فروید و کلاین درمان نمیشود. باید چیزی را تجربه کند. حس کند. خودمشاهده گری خود سرزنشگری نیست.
اگر روانکاوی با اصطلاحات و طبقه بندی هایش دست آن صدای سرزنشگر درونمان که به مرگ ما و تمام جهان راضی است بیوفتد، به موقعیت خطرناکی می افتیم.
شروع میکنیم با برچسب زدن به خود و اطرافیان. صدای والد خشمیگنمان لباس روانکاو میپوشد و علمی تر و با کلاس تر نابودمان میکند.

یاد این بیت افتادم؛

چو علم آموختی از حرص آنگه ترس کاندر شب
چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا!

-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note


#پاره‌ها📮
  • ❤ 3
  • ❤‍🔥 1
Post #652 495
یادداشت‌های‌نیاثمری سیوران یکی از تلخ ترین و غمناک ترین لحن های ممکن را میان قصارنویسان جوانمرگ اروپایی دارد. اما چگونه جملات بیکران او درباره خودکشی، مرگ و تلخی علی رغم عمر تقریبا 90 ساله ی او بود؟ -----------‐---------‐----------------------------- 🏛لینک کانال: https://t…
دیگری امن نه در زندگی شریف که در مرگ شریف نیز اهمیت دارد. توماس زاز میگفت پیشتر ها ادمها در اتاق گرم خانه کنار کشیش و معشقوق و خانواده می مردند. ولی امروزه در نفی آزادی انتخاب زندگی در دیوار های سفید و لامپ سرد و رزیدنت هایی که در اغوش نمی گیرند...

-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note


#پاره‌ها📮
  • ❤ 4
Post #651 436
سیوران یکی از تلخ ترین و غمناک ترین لحن های ممکن را میان قصارنویسان جوانمرگ اروپایی دارد. اما چگونه جملات بیکران او درباره خودکشی، مرگ و تلخی علی رغم عمر تقریبا 90 ساله ی او بود؟

-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note


#پاره‌ها📮
  • ❤ 1
Post #650 476
یادداشت‌های‌نیاثمری 4:02 دقیقه. فقط چند خط. آیا هستن به رنجش می ارزد؟ مدرکی میگیریم. امیال نارسیستیک خود را برای یک چیزی شدن ارضا میکنیم یا در نهایت ناکام شده بدبینی و تلخی، دفاعی میشود برای اینکه بمانیم. اخیرا مثل سقراط شده ام. اما سقراط مرگ. همدان جایی دارد به اسم بلوار. مشابهش…
5 و 42 دقیقه بامداد. البته من از یک بامداد بیدارم. تنطیم خوابم میچرخد. یک اسم علمی هم دارد بهش می‌گویند سندرم خواب غیز 24 ساعته. طفلی الف الف چقد میخندید به این. میگفت برو بابا اسم گذاشتی روش بخواب. ولی حق هم میگفت. سندرم کجا بود. دانشگاه که میرفتم سال 402 و 401، صبح زود ار خواب بیدار میشدم شب هم نهایتا اگر مافیا یا دیتی یا فیلم و مباحثه ای با ه ج در کار نبود 12 خواب بودیم. همه اش بسته به این است که کجا باشی با کی باشی. خب الان سحرخیزی را یا خواب نرمال میخواهم چه کار؟ بگذارم بر سر گورم؟ آهان این وصیت یادتان نرود که سنگ گور سبز مرمر می‌خواهم با غزل 758 دیوان شمس هزار باری این را گفته ام. ولی می‌ترسم به سرنوشت لکان در بیایم. ژاک لکان ملحد یک تشیع جنازه ی با شکوه کاتوليک میخواست شمع های زیاد بانگ ارگان و صفوف کشیش ها. اما طفلکی حقیرانه بی هیچ مراسمی دفن شد. یادم نماند کجا. حالا از شانس می آیند میزنند شیرمرد ناکام مشتی داش نیما ثمری پهلوان مادر داغذار! ی سنگ سیاه متری ی میلیونی با ی شعر معلوم نبست منسوب به کدام شاعر در داغ پسر و برادر مینویسند. خاک بر سرم جدی. بخدا که وصیتم یادتان برود از گور برخاسته‌ قبض روحتان میکنم. نوحه هم نخوانید. یک سونات غمگین بکذارید. شوبرتی چیزی. یا نامجو بگذارید از البوم الکی.
پس چی شد؟ سنگ مرمر سبز، غزل فوق الذکر مولانا و حک شود دوشیزه ناکام نیایش ثمری.
حالا بگذريم سیال ذهن است‌ دیگر یکهو حرف گور شد. البته مگر کل زندگی حرف گور نیست. بقول امیل سیوران محبوبم، زیستن از چشم انداز گور، هر گام زدنی به سوی موت است.
آخ آخ. گفتم موت. یک چیزی یادم آمد. چرا یکی میشود ابوالعلا معری و یکی مولانای جان؟

ابوالعلا معری نقل است که حک شده بر سنگ گور به وصیت اش: که جنایتی که پدرم در حق من کرد من در حق هیچ بشری نمیکنم. با نبود داروخانه و عدم کشف لاتکس الحق کار را خوب درآوردی بوالعلا جان.
ولی رومی بلخی گوگولی مگولی چی؟ بخدا او هم درد زیاد داشت.
ولی شمس الحق تبریزی داشت. شمس الحق تبریزی کاری میکند که بودن به بودن اش بی ارزد.
کاش انقدر ساده شمس الحق های تبریزی امان را ول نکنیم. من کردم. خاک بر سرم؟ نه ! خاک بر بنیادم شد.

اینجایش مخاطب شخصی دارد

در شهر یکی کس را، هُشیار نمی‌بینم

هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه

من بی‌دل و دستارم، در خانهٔ خَمّارم

یک سینه سخن دارم، هین شرح دهم یا نِه؟

شمس‌ُالحقِ تبریزی! از خلق چه پرهیزی؟

اکنون که درافکندی، صد فتنهٔ فَتّانه!

باور کنید ته فروید و کلاین و لکان و روان درمانگران وجودی را در بیاورید و در نبرد متد های روان‌کاوی گیر بی افتید و هرچقدر هم فلوکستین بخورید، بی شمس الحق تبریزی اتان نمیتوانید مولانای خودتان شوید.

اگر دیوان شمس قران ثانی است از روی دیسیپلین داشتن مولانا نبوده. عشق بوده. عشق شمس الحق تبریزی...

https://t.me/Philosophical_note
  • ❤ 6
Post #648 480
Audio| By X9 Converter
♦️تفسیری از پروژه ی کانتی و لزوم چرخش کوپرنیکی.


از چرخش کوپرنیکی کانت تفسیر های ناموجهی در کتب تفسیری وجود دارد. مانند اینکه ما عینکی به چشم مقابل جهان زده اییم و این جهانی فی نفسه را برای ما تحریف میکند.
در نشستی از دکتر آرش اباذری نقل شد که چنین تفاسیر معوجی از عرصه ی پژوهش استعلایی کانتی، در جستار هایی نزد هاینریش فون کلایست، نمایشنامه نویس رمانتیک آلمانی معاصر کانت مطرح شده است.

او در نوامبر 1811 در 34 سالگی به ضرب گلوله اقدام به مرگ خودخواسته کرد

-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note


#خلاصه_کتاب📝
  • ❤ 3
Post #646 593
یادداشت‌های‌نیاثمری 2 و 37 دقیقه بامداد، تایپ کردن آغاز میشود. آدم نمیداند حرف چه کسی را باور کند، روی سخنم با روانکاوی و عرصه ی رویکرد های درمان است. برخی میگویند اصلا لفظ درمان درست نیست. روانکاوی آمده است بگوید درمان یعنی اینکه بدانی چیزی برای درمان وجود ندارد، آمده تا صدای…
4:02 دقیقه. فقط چند خط. آیا هستن به رنجش می ارزد؟
مدرکی میگیریم. امیال نارسیستیک خود را برای یک چیزی شدن ارضا میکنیم یا در نهایت ناکام شده بدبینی و تلخی، دفاعی میشود برای اینکه بمانیم.
اخیرا مثل سقراط شده ام. اما سقراط مرگ. همدان جایی دارد به اسم بلوار. مشابهش میشود جاده ناهار خوران گرگان. جاهایی دارد برای نشستن آگورا گونه.
پیش مرد های تنها مینشینم یا آنها مرا به بهانه نژاد سگت چیست دعوت میکنند. همیشه هم باید این الگوی ساده ی اغوا کننده من را داشته باشند: قد بلند تر از 173 سانتی متر، پشم سینه، ته ریش و بدون لُپ در صورت.
موذیانه می‌گویم چشمانت کمی مرطوب است. و جمع و جور نشسته ای. اندوه یا اضطرابی داری؟ اگر حاشا نکنند میگویند: زندگی بسیار دشوار است.
بی درنگ می پرسم، چرا همین حالا تمامش نمیکنی؟
من 4 روز در کما بودم. مردن آنقدر ها هم بد نیست. براستی
سقراط مرگ شده ام.
https://t.me/Philosophical_note
  • ❤ 5
Post #645 521
یادداشت‌های‌نیاثمری از آخرین بار خيلی گذشته که نوشته ام. مثلا یک سیزده بدر. چندباری هم بيمارستان رفته ام. دیازپام در سرمم زده اند و رفته ام. هیچ تاثیری ندارد جز لنگ لنگ راه رفتن. سگم را خیلی دوست دارم. تقریبا تنها کسی است که در خانه نگران تنها ماندنشم، در تشیع جنازه نگران بی…
2 و 37 دقیقه بامداد، تایپ کردن آغاز میشود. آدم نمیداند حرف چه کسی را باور کند، روی سخنم با روانکاوی و عرصه ی رویکرد های درمان است. برخی میگویند اصلا لفظ درمان درست نیست. روانکاوی آمده است بگوید درمان یعنی اینکه بدانی چیزی برای درمان وجود ندارد، آمده تا صدای وجدان خشمگین ما علیه خودمان را خاموش کند، فروید جایی گفته بود روانکاوی از جنس عشق است. یعنی من تو را تاب می آورم. یا میگویند وقتی تغییر میکنی که این صدا در تو رام شود که ای بچه ی بد! تغییر کن!

از یک طرف دیگر میخواهد یادت بدهد چیزی را تجربه کنی. البته یاد دادن که نه. میخواهد تجربه کنی. نمیشود غایت روانکاوی را دانست. باید تجربه کرد. آنکه گناه، خشم، عشق، غم و شادی را تجربه نمی کند بیمار است و درمان لازم دارد.تغییر نیاز دارد. میگوید کودکی که خودت را تاب نمی آوری باید تغییر کنی. تا ندانی تغییر لازم داری هم تغییر نمیکنی. میگوید ای بچه ی خوب، تغییر کن!

انگاری روانکاوی عرصه ی این پژوهش است که نیرو ها و سائق هایی متعارض در کار هستند که به تور آگاهی ما در نمی آید. تعارضی که نمیتوان دید. پارچه‌ ای نازک مثل حریر که روی حجم عظیمی از آب را پوشانده آب بی شکل. آب انگار یکسره جنس است و فصل ندارد. محتوای بی فرم. جنس آبینه. آب وحشی است. پتانسیل ناب و خام وحشی. لحظه ای که فک ات بهم فشرده میشود. دست ها مشت و یا آلت بر انگیخته. سینه سنگین و چشم ها مرطوب. این جنس ناب آب، آب اساسا آبینه و آب بودگی است. شگفت است که هم خفه میکند و قاتل بالفطره است هم ضمانت بقا میکند. هم می جوشد و می‌سوزاند و هم یخ بسته و خشکش میزند. در قعر خاک فرو می رود یا بخار میشود.

حال تصور کنید از طرفی یک اره ی تیز دارید که میخواهد آب را به چیز تبديل کند. میخواهد آب را برش دهد. قطعه قطعه کند. تکه های آب مرتب! ولی مگر میشود آب را اره کرد؟ این اره ترسناک است. بریدن، خرد کردن، تراش دادن. اره مدام به آب میخورد و صدای شالاپ شولوپ بلند میشود. اما آب وحشی همان جنس ناب آب می ماند و به فرمی که اره در غایت دارد در نمی آید. دعوایی مضحک و تمام نشدنی. اره کردن آب. سیلی ای که وقتی میل به گاییدن/ گاییده شدن داری در ذهنت میخورد. یکه خوردن و لب گزیدن از خواندن فعل گایش در متنی مؤدب، ذهنی مودب یا جمعی مودب. انگار این اره هیچ محتوایی ندارد. یکسره شکل است و فرم. مهم نیست چه مقابلش باشد. هر چه بدهی باید ببرد یا تراش دهد یا خرد کند. هیچ چیز لیاقت استقرار ندارد. هیچ چیز به اندازه کافی خوب نیست. هرچیزی نیست آنچه هست، آنچه باید بشود که حقیر خاک بر سر، اکنون، آن نیست. این نثر شارلاتان است. خودشیفته است. ته نارسیسیزم را در آورده. به اندازه کافی خوانا نیست. اطلاعات نگارنده از اساس چرت و پرت های شنیده از روانکاوی است‌. پاکش کن زود باش. اره اش کن. هیس!. ساکت. ایست. تشبیه اید و سوپرایگو به آب و اره‌ مزخرف ترین چیزی است که کسی بتواند بگوید.


خلاصه چیز های زیادی میتوان برای تشبیه گفت.نوزادی بد قلقل مقابل یک سرباز سیخ ایستاده ی کاخ باکینگهام. جیغ و فریاد مقابل سکوت مطلق. همین الان لحن سرزنشگری که میگوید ادامه به نوشتن نده و لذتی باحال و بی نزاکت از بی مهابا تایپ کردن. دوباره لحن اینکه احمق ! این فرایند ها اصلا هشیار نیست پس چرت ننویس که در حال تجربه ی آنی مقابل میل به همین الان مکیدن چیزی و به خواب رفتن و اتمام تایپ.

اما این متن عقیم می ماند اگر همین‌جا تمام شود. آنقدر ها چرت نیست‌ که تمام شود. چند نفری احتمالا آن را میخوانند. به یکجایی برسانش. واقعیت این است که مخاطب گیج میشود. الآن نخواب. واقعیت این است که تفسیر و تشبیهت از اید و سوپر ایگو آنقدر ها هم بد نیست اگر با برخی مقاله ها مطابقت دهیم. آهان! این دقیقا ایگو است. هشیاری است. لمس واقعیت است. اینجاست که میفهمد هم در پاراگراف های تشبیه اید به آب خلاقیتی هست هم در پاراگراف های مربوط به اره واقعا سرزنشگر اند و واقعا کمی پرت و تا حدودی تقلیل دهنده کار فروید شناسان است.
دیدن و تماشای این تعارض ها، دیدن اره دیدن آب و دیدن هم نقص و هم خلاقیت و دیدن بی نظمی بچه ای تخس و دیدن سرزنشگری بی رحم.
روانکاوی انگار تماشای تعارض این نیرو هاست. تماشای اینکه من نمیتوانم بگویم روانکاوی واقعا چیست. تماشای یک نقص همیشگی

https://t.me/Philosophical_note
  • ❤ 4
Post #643 473
  • ❤ 2
Post #642 438
  • ❤ 3
Post #637
یادداشت‌های‌نیاثمری pinned «از آخرین بار خيلی گذشته که نوشته ام. مثلا یک سیزده بدر. چندباری هم بيمارستان رفته ام. دیازپام در سرمم زده اند و رفته ام. هیچ تاثیری ندارد جز لنگ لنگ راه رفتن. سگم را خیلی دوست دارم. تقریبا تنها کسی است که در خانه نگران تنها ماندنشم، در تشیع جنازه نگران بی…»
Post #636 608
از آخرین بار خيلی گذشته که نوشته ام. مثلا یک سیزده بدر. چندباری هم بيمارستان رفته ام. دیازپام در سرمم زده اند و رفته ام. هیچ تاثیری ندارد جز لنگ لنگ راه رفتن. سگم را خیلی دوست دارم. تقریبا تنها کسی است که در خانه نگران تنها ماندنشم، در تشیع جنازه نگران بی خانواده شدنش. بچه ی خواهرم از 15 اسفند اینجاست. امروز بیست و چندم فروردین است. هرچه از کلاین و فروید خواندم روی این بچه جواب نمیدهد. دروغ نیست که این بچه زیادی ناسالم شده. آخر مادرش در رحم کتک میخورد. البته از آن پدر معتاد های ننه بی نوای صدا و سیما نیست. خانواده اش سانتی مانتال و پولدارند. اما خب، کتاب نمیخوانند.هوس دارم این شبه رمان یادداشت های نهایی باشد. آری خبری از وجد از وجود، بنیاد نابیناد هایدگر و مغاک و اوورترنسندس در آن نیست. اما حال عینی در اینک من است. برای چیز های پر طمطراق تر به مقاله 《حیرت از بودن به مثابه امر والای کانت و وجد اکستاتیک فلوطین》مراجعه کنید. یادم نمی آید اسمش را دقیقا درست نوشتم یا نه. امیل سیوران جایی گفته بود تنها کسی که هیچ برخوردی با بچه ها نداشته میتواند درباره گناه نخستین مسیحیت شک بورزد. باور کنید یک ماه هم کافيست. در عوض سگ ها عصمت ازلی دارند. حتی پرخاشگر ترینشان. چرا بعد از اهلی شدن سگ ها قریب بیست هزار سال قبل، بچه های انسان زاییده شدند؟ این باید نخستین‌ همزیستی منجر به انقراض گونه میشد... از بچه ها بیزارم. آدمیت بالغ با آن همه زبان ورزی، سوپر ایگو و حیا نه همزبانت میشود و نه ملاحظه می‌کند. سگ چیست براستی؟... انسان را نه اما بچه انسان براستی نجس العین دانست. با هیچ چیز هم شسته نمیشود. نجاستش طی شدنی است، خلاصی دفعی از آن غیر ممکن است مگر مرده باشد. دوازده فروردین 1402 را یادم می آید. بیش از یکسال است بی اغراق نویسندگی، عین به عین مثل یک گزارش رسمی؛ با آرزوی بیدار نشدن به خواب میروم و با لعنت به برخاستن بیدار می‌شوم.
روز سال تحویلش خواب بودم. سیزده بدرش نگران آشوب های احتمالی در خانه. بچه های فامیل بزور غذا ميخورند. با هزار شکلک و دلقک بازی با باج دادن. گاهی بچه دارد از سیری می ترکد ولی با فزونی رشوه، می بلعد. می‌دانی احتمالا اورکا ها دلفین ها سگ ها و شامپانزه ها تعارض "اید" و سوپرایگو ندارند. ولی بعید بدانم هیچ گونه دیگری انقدر هم نوع خویش را کشته باشد.
"دیگر انسان نبودن" آرمان معرکه ای نیست؟ احتمالا جمله ای باشد که یک روز سخت کاری تبدیل به آرزویش کرده. اما مگر از روی تخت تکان نخوردن از مشاغل است؟ دیگر نه تحمل آی سیو را دارم نه سونداژ نه تا صبح خوابیدن مادرم کنار صندلی تخت بیمار نه تنها ماندن سگ در خانه.
هوس کرده ام وصیت کنم یک لعنت به عبدالرضا سیف کوچک هم آن زیر میر های سنگ گور بنویسند. سیف رفت. اما هیچ چیز مثل قبل نشد. پيوند ها برید. اعتماد بنفس من له شد. گله یا نخواست و یا ندانست چه بگوید یا مقابل شیون های من زيادی با نزاکت شد. همه چیز رفت. حتی یک لیسانس پیزوری. گرفتنش چندان سخت نیست. ولی کیست که نداند برای لیسانس آنجا نبودم. برای انجمن علمی بودم. برای کنفرانس ها،برای یاد گرفتن، برای رقصیدنم با هستی. درست فکر کنیم. درست که فکر کنیم همه چیز از سیف شروع شد و مرکز مشاوره دانشگاه تهران . وگرنه من بدون تخت در اتاق دو نفره خوابگاه با هجوم سوسک ها خوابیدم ولی از "تهران" نرفتم" میدانی لگد اخر را کوهبر زد که حالا استعفا داد برای پسر بی نوایی که لپ تاپش را دزدیدند. کیفرش برای لغو یک زندگی چه بود؟ از پول های مانده از هلند ماشینی خریدم، سگی خریدم البته پول خانه در تهران نداشتم. اما همه اینها بی دولتشهر، بی خانواده معنایی دارد؟
سخت است قدرت خنداندن داشته باشی و هیچکس لبخندی برایت نیاورد، مگر به رسم ادب. این لبخند های خانواده خونی من بود. خانواده دانشگاهی خیلی شیرین تر بود، طوری که فاصله ترم ها را بر نمیگشتم. استیکر ویزای هلند و ناهار سنتی بعدش با صادقی چشمهایم را کاملا کور کرد. نه نه! شبی در یک کافه وقتی الف. الف گفت ادم بخاطر هیچ پسری از ویزا نمیگذرد. تیر خلاص آنجا بود.
دو ترم روز خوشحال و شاد و یا رنجِ معنادار و زحمت ارزنده به خود دیدم. الباقی همه اضافه کاریست.
کودکی دهشت. نوجوانی هراس دو ترم زندگی و الباقی جهنمی که ضربان قلب دارد

https://t.me/Philosophical_note
  • ❤ 7
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →