از آخرین بار خيلی گذشته که نوشته ام. مثلا یک سیزده بدر. چندباری هم بيمارستان رفته ام. دیازپام در سرمم زده اند و رفته ام. هیچ تاثیری ندارد جز لنگ لنگ راه رفتن. سگم را خیلی دوست دارم. تقریبا تنها کسی است که در خانه نگران تنها ماندنشم، در تشیع جنازه نگران بی خانواده شدنش. بچه ی خواهرم از 15 اسفند اینجاست. امروز بیست و چندم فروردین است. هرچه از کلاین و فروید خواندم روی این بچه جواب نمیدهد. دروغ نیست که این بچه زیادی ناسالم شده. آخر مادرش در رحم کتک میخورد. البته از آن پدر معتاد های ننه بی نوای صدا و سیما نیست. خانواده اش سانتی مانتال و پولدارند. اما خب، کتاب نمیخوانند.هوس دارم این شبه رمان یادداشت های نهایی باشد. آری خبری از وجد از وجود، بنیاد نابیناد هایدگر و مغاک و اوورترنسندس در آن نیست. اما حال عینی در اینک من است. برای چیز های پر طمطراق تر به مقاله 《حیرت از بودن به مثابه امر والای کانت و وجد اکستاتیک فلوطین》مراجعه کنید. یادم نمی آید اسمش را دقیقا درست نوشتم یا نه. امیل سیوران جایی گفته بود تنها کسی که هیچ برخوردی با بچه ها نداشته میتواند درباره گناه نخستین مسیحیت شک بورزد. باور کنید یک ماه هم کافيست. در عوض سگ ها عصمت ازلی دارند. حتی پرخاشگر ترینشان. چرا بعد از اهلی شدن سگ ها قریب بیست هزار سال قبل، بچه های انسان زاییده شدند؟ این باید نخستین همزیستی منجر به انقراض گونه میشد... از بچه ها بیزارم. آدمیت بالغ با آن همه زبان ورزی، سوپر ایگو و حیا نه همزبانت میشود و نه ملاحظه میکند. سگ چیست براستی؟... انسان را نه اما بچه انسان براستی نجس العین دانست. با هیچ چیز هم شسته نمیشود. نجاستش طی شدنی است، خلاصی دفعی از آن غیر ممکن است مگر مرده باشد. دوازده فروردین 1402 را یادم می آید. بیش از یکسال است بی اغراق نویسندگی، عین به عین مثل یک گزارش رسمی؛ با آرزوی بیدار نشدن به خواب میروم و با لعنت به برخاستن بیدار میشوم.
روز سال تحویلش خواب بودم. سیزده بدرش نگران آشوب های احتمالی در خانه. بچه های فامیل بزور غذا ميخورند. با هزار شکلک و دلقک بازی با باج دادن. گاهی بچه دارد از سیری می ترکد ولی با فزونی رشوه، می بلعد. میدانی احتمالا اورکا ها دلفین ها سگ ها و شامپانزه ها تعارض "اید" و سوپرایگو ندارند. ولی بعید بدانم هیچ گونه دیگری انقدر هم نوع خویش را کشته باشد.
"دیگر انسان نبودن" آرمان معرکه ای نیست؟ احتمالا جمله ای باشد که یک روز سخت کاری تبدیل به آرزویش کرده. اما مگر از روی تخت تکان نخوردن از مشاغل است؟ دیگر نه تحمل آی سیو را دارم نه سونداژ نه تا صبح خوابیدن مادرم کنار صندلی تخت بیمار نه تنها ماندن سگ در خانه.
هوس کرده ام وصیت کنم یک لعنت به عبدالرضا سیف کوچک هم آن زیر میر های سنگ گور بنویسند. سیف رفت. اما هیچ چیز مثل قبل نشد. پيوند ها برید. اعتماد بنفس من له شد. گله یا نخواست و یا ندانست چه بگوید یا مقابل شیون های من زيادی با نزاکت شد. همه چیز رفت. حتی یک لیسانس پیزوری. گرفتنش چندان سخت نیست. ولی کیست که نداند برای لیسانس آنجا نبودم. برای انجمن علمی بودم. برای کنفرانس ها،برای یاد گرفتن، برای رقصیدنم با هستی. درست فکر کنیم. درست که فکر کنیم همه چیز از سیف شروع شد و مرکز مشاوره دانشگاه تهران . وگرنه من بدون تخت در اتاق دو نفره خوابگاه با هجوم سوسک ها خوابیدم ولی از "تهران" نرفتم" میدانی لگد اخر را کوهبر زد که حالا استعفا داد برای پسر بی نوایی که لپ تاپش را دزدیدند. کیفرش برای لغو یک زندگی چه بود؟ از پول های مانده از هلند ماشینی خریدم، سگی خریدم البته پول خانه در تهران نداشتم. اما همه اینها بی دولتشهر، بی خانواده معنایی دارد؟
سخت است قدرت خنداندن داشته باشی و هیچکس لبخندی برایت نیاورد، مگر به رسم ادب. این لبخند های خانواده خونی من بود. خانواده دانشگاهی خیلی شیرین تر بود، طوری که فاصله ترم ها را بر نمیگشتم. استیکر ویزای هلند و ناهار سنتی بعدش با صادقی چشمهایم را کاملا کور کرد. نه نه! شبی در یک کافه وقتی الف. الف گفت ادم بخاطر هیچ پسری از ویزا نمیگذرد. تیر خلاص آنجا بود.
دو ترم روز خوشحال و شاد و یا رنجِ معنادار و زحمت ارزنده به خود دیدم. الباقی همه اضافه کاریست.
کودکی دهشت. نوجوانی هراس دو ترم زندگی و الباقی جهنمی که ضربان قلب دارد
https://t.me/Philosophical_note
Post #636
608
- ❤ 7