TGViewer
Channel Public Channel
یادداشت‌های‌نیاثمری

یادداشت‌های‌نیاثمری

@philosophical_note

@Nia_samari | ارتباط با من✍️

🏛- از فلسفه نوشتن؛ مقاله آکادمیک، جستار
یادداشت و پاره، درسگفتار و خلاصه کتاب و کتاب صوتی.

لینکدین👇
https://www.linkedin.com/in/nia-samari-55845b237?utm_source=share&utm_campaign=share_via&utm_content=profile&utm_medium=a
Subscribers
482
Photos
118
Videos
42
Links
170

Showing posts older than #631 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #625 449
یادداشت‌های‌نیاثمری Photo
Post #612 452
  • ❤ 3
Post #609 487
  • ❤ 1
Post #603 539
ما دلبسته ی زخم ها میشیم یا مدال ها؟
  • ❤ 1
Post #602 551
یادداشت‌های‌نیاثمری Photo
  • ❤ 3
Post #601 473
  • ❤ 4
Post #580 903
یادداشت‌های‌نیاثمری 2 و ۳۹ است. مگی کنارم خوابیده. نمیتوانم اقای صادقی را از یاد ببرم‌. مادرم می آید با شنیدن مویه های من فحش کشش میکند و‌میرود‌. سگم هم کمی روی پایم می نشیند و بعد میخوابد‌. امروز خیلی دویده. مسئله فقط اقای صادقی نیست. گم کردن زندکی است‌. باید بروم کیش و‌ پشت…
تقریبا نمیدانم چه کنم ۴ و ۳۶ دقیقه صبح است. صدای تلوزیون پیرزن روزه دار توی اتاق می پیچد. من چند شب پیش چند قران و یک عهد جدید و را از پنجره انداختم دور. آخر اگر کار می‌کرد خب باید میکرد‌. هیچ استجابتی نبود دیگر خسته شدم از اینکه الهویت هیچ ربوبیتی در جزییات کار ادمیان ندارد. فردریش ویلهم شلینگ جایی گفته بود انکه امر دینی را نمیفهمد یعنی امر هنری را نمیفهمد. برای همین در یک عمل مرتجعانه رفت و در موج آلمان رو به پروتستانتیسم سپس آتئیستم کاتولیک شد. چون کاتولیسیم اِلمان های هنری بیشتری داشت‌. با این ادله من هم زمانی شور دینی داشتم. الهیات به مثابه هنر ناب. موسیقی و تمثال و خلسه ی هنری. ولی اینبار زشت بود. نمیتوانستم تابش بیاورم. صدای دعای سحر می آید. هیج معنایی برآیم ندارد. ایدئالیسم آلمانی و یا خلسه های تئولوگی هگل گاهی ایمانی ام میکرد. ولی الان در اوج وانهادگی هستم. یک خدا مرده است حسابی که از قضا نقطه عطف نیست. ابزورد ابزورد است. تن. من تن میخواهم .دوستی به من گفت :"یه بدنی بوده که قبلا برای تو بوده"
آن بدن گرمای حرارت الهی بود و بس‌. الهیات تنانه. چرا پیجیده اش کنیم‌. ما نمونه های ازمایش هری هارلو هستیم. خدا چیست مگر رفع گرسنگی پوستی؟ معراج چیست مگر اکستازی ارگاسم؟ فلوطین خوب میدانست آنچه مطلق است، فرا خداست. آگاتون خدا نیست. فروپاشی تمام مقولات فاهمه است. مثال مثال ها یعنی تعلیق مطلق ديوانه کننده. ترجمان بدنمند ارگاسم ‌. ولی نه هر ارگاسمی. باید دیالکتیک صعود را طی کرد وگرنه دستیابی به خلسه اگاتون چیزی نیست مگر توهم و پندار‌. انس و الفت میخواهد.ای بسا ارگاسمی که به یک شعر مرطوب کرده بستر را. وانهاده ام. دانشگاه بروم؟ کیش بروم؟ فلسفه را کنار بگذارم? مگر میشود اعجاز وجود را کنار گذاشت. مرگ چه؟ مرک خودخواسته همه اش را تمام میکند. بقول هولدرلین انسان در تقلای وحدت یا در عشق رمانتیک یا در خلسه ناب انتولوژیک از کثرت ذاتا گریز طلبش رهایی می یابد. اما امان از فروید کلاین‌. بی دلبستگی بی تنانگی نمیشود. رمانتیک های آلمان از فروید خیلی جلوتر بودند. فروید کوشید در میان اطبا خود را بتپاند موفق نشد. مشاهده گری سوم شخص با تداعی ازاد چندان جور در نمی آید. یک راه سومی می طلبد. مصائب آدمی مصائب مغزی نیست‌. توماس زاز بخوانید. هرکس علقه ای به روانپزشکی یا روان‌کاوی دارد دست کم باید 'اسطوره بیماری روانی" زار را بخواند.
من بدنم را میخواهم بدنی که اکنون‌ با بی احترامی تمام دوپاره سازی و ارزش زدایی تحقیر آمیزی مرا پس زده‌ اما من قفل شده ام‌. چه کسی گفته درمان همیشه ممکن است؟ راهنمای درمانگران هميشه در دسترس عموم چاپ میشوند. بخوانید. درمانجو های ناموفق بسیارند. اصلا لفظ درمان غلط است. انتخاب درمانجو ها همیشه آنی نیست که dsm5 گفته. روان انسان ژرف تر از ابژه ای پزشکیست. مکانیسم هایش پیچیده و دفاع هایش سهمگین و ایگویی بیش از حد نیرنگ باز دارد.
درمانده ام. به دانشگاه برگشتن؟ به کیش بروم؟ تهران که بروم سگم را چه کنم. بی این سگ دیگر نمیتوانم. سوگ صادقی چه؟ درمان نمیشود. نمیشود‌‌ هیچ روانکاوی نتوانست. دارو ها افیون اند. و هميشه هست انتخاب نبودن. تا اخر عمر تنها ماندن چه? من نمیخواهم با کسی بخوابم میخواهم با کسی بیدار بمانم. حرفهایمان به دیگر چخبر نرسد.
شاید باید واژن بکارم و سینه های مرمرین در بیاورم. اگر کردم و‌ نشد چه؟ درمانده ام..
چه باید بکنم. کلید دست یک نفر است. لنگان لنگان رفتن را همه بلدند. کلیددار. کلیدار است که عدالت انسانی حکم میکند راه هموار کند

https://t.me/Philosophical_note
  • ❤ 2
Post #575 879
یادداشت‌های‌نیاثمری ساعت ۲ و ۴۷ دقیقه است. مادر از حمام آمده. پدر خوابیده. و سگ نیز. سگ خواندن سگت نامهربانانه است؟ نه. من سگ ها را دوسدارم چون سگ اند. سگ بماهو سگ قشنگ است. نه چون مثل بچه ات می ماند و باید مراقبش باشی. طراوت و نشاط سگی، سادگی سگی و احساسات سگی قشنگ است. حیف…
2 و ۳۹ است. مگی کنارم خوابیده. نمیتوانم اقای صادقی را از یاد ببرم‌. مادرم می آید با شنیدن مویه های من فحش کشش میکند و‌میرود‌. سگم هم کمی روی پایم می نشیند و بعد میخوابد‌. امروز خیلی دویده. مسئله فقط اقای صادقی نیست. گم کردن زندکی است‌. باید بروم کیش و‌ پشت پا بزنم به آن محیط اجتماعی که دوستش داشتم؟ یعنی منی که امتحان ارشد دکتری میدادم حتی مدرک لیسانس فلسفه دانشگاه تهران هم نگیرم؟ هیچی به هیچی؟ بروم کیش و سگ چرانی کنم؟ نه که ارج سگ چرانی کم است‌ در کیش ادم انتلکت کم است‌. ادمی که نخواهد فقط باتو بخوابد. با دختران واژن دارش میخواهند فقط بخوابند. چه رسد به من‌. یوتی پر از ادمهایی بود که باتو بیدار می مانند و بعد می‌خوابیدند ‌‌. یوتی تالار آیینه بود‌ هر کس میامد خودش را در کسی میدید و‌جفت میشد‌. نه که بحث عوام و‌خواص باشد. ولی دست کم آنها که علوم انسانی یا علوم پایه محض میخوانند برای چیز دیگری آنجا بودند. یا افسون رشته اشان بودند یا افسون اجتماع این افسون زدگان‌. انها که که پی نخبگی نارسیستیک و اپلای بودند از دایره اکیبپ حذف میشدند. یا در شوخی خود را می تپاندند‌‌. زوج های موفقی از یوتی بیرون آمد. Soulmate را هیچ کجا بهتر از یوتی نمیتوان پیدا کرد. منی که تاریخ و فلسفه حالیم میشود و از ستاره در شگرف اکستازی در می آیم، با بچه های مهاجر کیش که آمده اند پول در بیاورند چه حرفی دارم؟ یک سوراخی به آنها بدهم بازی اشان برده. نامم هم نخواهم برد. گیرم روی صادقی این است. صادقی چیزی به من داد که خود حیرت کرد که کسی پذیرای چنین چیزی باشد. آن منزوی همیشه به مجرد ماندن محتوم، در من چیزی دید که تحسینش کردم. در او چیزی دیدم که تحسین کردنی بود. سکس پر شور، دیپلماسی و شاعرانگی به چاشنی واقع گرایی و درجات شدیدی از اگاهی به هرم مازلو و فنون روانکاوی. هرچند پاشنه آشیل همین مورد آخر شد. از حوصله متن به دور است. البته به گور پدر اتو کرنبرگ که از ضوابط حریم شخصی دور است. راستش روانکاوی به فکر حیات و جان ادمها نیست. من در کما بودم. زهرا ملاعلی تراپیست شخصی صادقی اجازه ملاقات‌ صادقی با من را نداد. باج عاطفی کدام است؟ طرف زندگی اش را به پایان داده‌‌ این به یک خداحافظی بازدارنده نمی ارزد؟ حریم شخصی و ازادی مراجع مقابل جان فردی دیگر هیج پیگرد قانوني ندارد. قدیمها بهتر بود. حرمت یک رگ زنی ساده مکالمه و‌ حق وداع می‌ساخت. مثلا دهه ۸۰. حالا تراپیست میگوید بگذار بمیرد‌ تو مسئول نیستی‌..البته اینها در ذهن من با غیض و خشم پرداخته‌ شده. قطعا ر‌وایت واقعی تر و همدلانه تری از ماجرای ملاعلی تراپیست و صادقی هم هست. جان ادمی به هیچ نمی ارزد مگر زمانی که خودش بخواهد تصمیم بگیرد که می ارزد یا نه. بخواهی از پل خود را بیندازی با بستری اجباری و انواع دارو های ضد سایکوز و الکتروشوک و‌مهار دست و‌ پا انسانيت زدایی ات میکنند. به من در آی سی یو گفتند ادم برای یک قمی ریقوی آخوند با این هیکل کون نمیدهد‌ چه چشم های خوشگلی داری خودم ترتيبت را میدادم. از پرسنل آی سیو بود.
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس!
مگر هر زندگی را میتوان نجات داد؟ بعضی روان ها انسانی نیست که بمانند. زجرکش شدن به بهای اینکه یک خری پروتکل نوشته حفظ جان خودکش به هر قیمتی؟
چپ پاشید یا لیبرال این پذیرفتنی نیست‌.
توماس زاز بخوانید‌. روانپزشکی هیج نیست جز یک بروکراسی زجر آور.

https://t.me/Philosophical_note
  • ❤ 7
Post #571 942
یادداشت‌های‌نیاثمری دیشب داشتم مقاله ای با نام اسطوره بیماری روانی میخواندم. از توماس زاز. روانپزشک و روانکاو مجارستانی-آمریکایی. ایده های زاز در باب خودکشی، فلسفه روانپزشکی و خطاهای معرفت‌شناختی آن و اینکه چرا روانپزشکان میراث داران کشیشان و تفتیش عقاید هستند غور میکند. البته…
ساعت ۲ و ۴۷ دقیقه است. مادر از حمام آمده. پدر خوابیده. و سگ نیز. سگ خواندن سگت نامهربانانه است؟ نه. من سگ ها را دوسدارم چون سگ اند. سگ بماهو سگ قشنگ است. نه چون مثل بچه ات می ماند و باید مراقبش باشی. طراوت و نشاط سگی، سادگی سگی و احساسات سگی قشنگ است. حیف که بعد از سقوط ساسانی سگ برای ایرانیان دیگر دلالت قبلی را ندارد. سگ برای ایرانی ها نگهبان بهشت بود. پارس سگ پلیدی ها و پلشتی ها را شب هنگام از خانه دور میکرد و در نظام حقوقی با انسان برابر بود. اما حالا نجس العین است در بین برخی مذهبی ها و در بین برخی ایران دوستان پاس کننده! است و نه پارس کننده. زیرا دون شأن واژه ی پارس است که صدای موجودی چون سگ باشد!. روایت حقیقی این داستان پارس و پاس را نمیدانم. اما بطور نمادینی نشان میدهد سگ در اخلاف ایرانیان باستان، حسابی از ارج و قرب افتاده. همه ما از ارج قرب می افتیم. اصلا الان ایرانیان همه در اندیشه ی از ارج و قرب افتادن اند. براستی هم افتاده اند. شما تاحالا از ارج و قرب افتادید؟ من شخصا با همین ایده ی از ارج و قرب افتادن بزرگ شده ام.
پدر من قبلا متمول ترین فرد کل هردوسوی فامیل پدری و مادری بوده. احتمالا دهک ۸ تا ۱۰. اما با ورشکستگی و بخشیدن اموالش به برادرش تحت نوعی قرضی که هرگز وصول نشد و تعداد فراوانی ندانم کاری حالا فقیر ترین فرد هردو سوی فامیل هاست. و احتمالا دهک ۳ یا ۴ جامعه. همیشه خانه ما بین مادر و پدرم جنگ است. مادر من این ترومای برگزیده ی از عرش به فرش آمدن پدرم را پتکی کرده که هرروز
بلااستنثا هر روز بر سر خانه می کوبد. میخواهد فقط بر سر پدر بکوبد ولی بر سر من نیز کوفته شده. درست از کودکی ام تابحال. مادر من استعداد بی نظیری در ربط دادن ترک دیوار و یا حتی پلاسیدگی گوجه های از تره بار خریداری شده به آن اموال از کف داده ی پدرم دارد. مسئول تمام بدبختی های مادر من پدرم است. البته این گزاره قبلی عقیده اوست. مادر من عاشق قربانی بودن است. یک قربانی بالفطره. حتی اگر چاقو را بر گردن پدرم بگذارد و سرخرگ کاروتیدش را ببرد، بازهم اوست که قربانی است و در همان لحظه که خون و خرخر و جان دادن پدر نگون بخت خانه را برداشته، مادر میگوید "مالت را به باد دادی" "بدبختم کردی عامل تمام بدبختی های من تویی".
متاسفانه من نیز این سناریوی عرش به فرشی را که روح زمانه ی الان کشورم است، و در قصیده ی زیبای خاقانی "هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان! ایوان مدائن را آیینه عبرت دان" آمده و استخوان روایت زندگی مادرم از زندگی پر مصائبش است را تکرار میکنم.
تا آنجا که بطور جدی همیشه طبقه بندی هایی تاریخی ای دارم تحت عنوان عصر شکوفایی عصر پیشا شکوفایی و عصر زوال در مورد زندگی شخصی ام. من هم از عرش به فرش رسیده ام.
دانشجوی محبوبی بودم‌ بین اساتید و تعداد زیادی دانشجو، تازه علی رغم معلولیتم. کلی آشنا و‌تعدادی دوست صمیمی. با شادی از خواب در خوابگاه بیدار میشدم هرروز با رقص. طفلکی هم اتاقی ام تعجب میکرد.یکبار به من گفت احساس خوشبختی میکنی نیا؟ اره واقعا. از آذر ۱۴۰۱ تا اسفند ۱۴۰۳ من احساس خوش‌بختی میکردم‌ زیبا بودم با تناسب اندام هرروز طنازانه با میکاپ میرفتم دانشگاه. ۷ صبح بیدار بودم ۱۲ شب در تخت. میگفتم من عاشق آدم‌هام. از تفریحاتم در تهران دوست پیدا کردن بود. در مترو در تئاتر شهر، کنار سردر دانشگاه تهران که مثل خانه بود. در کافه های خیابان قدس روبروی در دانشکده ادبیات محبوبم. من همه چیز داشتم.... آخ. جدا آخ‌. حالم بد شد. چه روز هایی بود. همین روز ها خراب شد که خودم را آواره هلند کردم. ای بسا سرکنگبین صفرا فزود و بر سر شاخ بن بریدیم‌. من دانشگاه تهران را رها کردم تا بروم هلند تا همان چیزهایی را بیابم که در دانشگاه تهران داشتم. اما نه تنها داشته های دانشگاه تهران بدست نیامد، آنچه هم غیر از دانشگاه تهران داشتیم از کف دادیم. فارسی. من در فارسی خانه دارم. من همیشه نان نطق و حرف زدنم را خورده ام. اگر اعتباری یافتم همه اعتبار فارسی نوشتنم بوده. بدون فارسی من کورم. اگرچه انگلیسی ام بد نیست. ولی بقول نیچه که میگفت انسان مقابل ابر انسان چیست؟ مانند انسان مقابل بوزینه. زیستن در فارسی بعنوان زبان مادری برای من نیز در مقابل خواست زیستن در زبانی دیگر نیز چنین است. با از کف دادن فارسی در هلند نه تنها من ابر انسان را از دست دادم، بلکه انسان را نیز. پس بوزینه شدم. بوزینه ای نگون بخت در سرزمین آسیاب های بادی. من هیچ وقت یادم نمی رود که در موزه رایکس بودم، داشتم آثار اصل رامبرانت و ورمیر و ون گوگ را میدیدم. تمام آرزو هایی که در ویکی پدیا دیده بودم را داشتم واقعی میدیدم مثل نقاشی نگهبان شب رامبرانت. اما اما... پشیزی برایم مهم نبود. جلوی رامبرانت در موزه ی رایکس، احساس درماندگی، حسرت، اندوه و عجز جان فرسا واقعا نوبر است...

https://t.me/Philosophical_note
  • ❤ 12
Post #570 608
یادداشت‌های‌نیاثمری عده ای فکر میکردند مرده ام. آخر چند روزی هیچ فعالیتی در فضای مجازی نداشتم. متاسفانه غلط پنداشتند. زنده بودم‌. زنده اما هراسان و خسته. یادم است وقتی بچه بودم‌ فیلم ترسناکی که پخش میشد تا مدت ها نمیخوابیدم. در روز تپش قلب داشتم و از تنها ماندن حتی در روشنای…
دیشب داشتم مقاله ای با نام اسطوره بیماری روانی میخواندم. از توماس زاز. روانپزشک و روانکاو مجارستانی-آمریکایی. ایده های زاز در باب خودکشی، فلسفه روانپزشکی و خطاهای معرفت‌شناختی آن و اینکه چرا روانپزشکان میراث داران کشیشان و تفتیش عقاید هستند غور میکند. البته کار های زاز گسترده تر است. اما جالب است که کسی خودش عضو نوعی جنبش ضد روانشناسی گری است که هم روانپزشک است هم روانکاو و ادله اش هم ساینتیفیک و یا با ارجاع به مبانی خود این بساط رواندرمانی است.
اه چه شد که این را نوشتم؟ از یادم رفت. پدرم آمد در اتاق نشیمن و حرف هایی درباره معلقات سبعه و متنبی زدیم! رشته کلام در رفت که رفت.
ساعت ۱ و ۶ دقیقه است تا اینجا. سگی که جلوی در خوابیده. مادری که حمام است. فردا مهمان داریم از کیش
  • ❤ 3
Post #569 621
یادداشت‌های‌نیاثمری آدمی بی آدم میمیرد. ۲۳ و ۳۳ دقیقه
عده ای فکر میکردند مرده ام. آخر چند روزی هیچ فعالیتی در فضای مجازی نداشتم. متاسفانه غلط پنداشتند. زنده بودم‌. زنده اما هراسان و خسته. یادم است وقتی بچه بودم‌ فیلم ترسناکی که پخش میشد تا مدت ها نمیخوابیدم. در روز تپش قلب داشتم و از تنها ماندن حتی در روشنای روز وحشت میکردم. تاریکی در اتاق تنها؟ فکرش هم نمیشد کرد. بعد ها عاشق تاریکی و اتاق تنها شدم‌. این چند روز اخیر یک کارتون به سبک اشتاپ موشن دیدم در اکسپلور. استاپ موشن خمیری. به سبک " خانه امان را باهم میسازیم" یا "والاس و "گرومیت" یا آن برکه که یک عمو حلزون و‌ یک پروانه صورتی طور داشت.
خیلی ترسیدم از دیدنش. خیلی خیلی. البته در اصل ویدیو با هشتگ های فان پخش شده بود. اگر کسی مجلات کمیکی که از رویش این کارتون را ساخته بودند دیده بود احتمالا طنزش را بیشتر در می یافت. ولی نمیدانم چرا فضا، طراحی ها و داستانش و‌ اصلا تمام المان هایش مرا به عرق کردن و تپش قلب انداخت. حمله پانیک ناشی از دیدن یک کارتون که تصادفی در اکسپلور آمده، ذیل محتوای روانشناختی و‌ پیج های اینچنینی که دنبال میکنم آمده بود.
اسم کارتون Calvin and Hobbes است و آن اپیزود دهشتناک انیمیشنی شده Calvin's therapy story بود اگر اشتباه نکنم. داستان اینگونه است که پدر و مادر کالوین به او یک ببر عروسکی هدیه میدهند. و در خیال کالوین این ببر واقعی است و با او حرف میزند‌. اما در دنیای واقع چنین نیست. طنزش هم اصلا گويا می بایست در اینجا می بود که کالوین و هابز که داستان یک بچه ی خیالباف و دوست خیالی اش است به اسکیزوفرنی و سایکوز تشبیه میشود. آن پیجی که من از آن دیدمش یک پیج روانشناختی بود که داشت اسکیزوفرنی در کودکان و خطر آن را توضیح می‌داد. القصه، خانواده کالوین او را می برند پیش روانپزشک و کم کم خشونت وارد میشود، کالوین در خیالش می بیند که تراپیست را ببرش به دستورش دریده و خون همه جا پاشیده. این برای کالوین کاملا واقعی دیده میشود ولی برای بقیه نه. به کالوین شوک های مغزی الکتریکی میدهند. بعد از مرخصی از بیمارستان هابز ببر به کالوین میگوید خانواده ات تو را نمیفهمند و با اره برقی می رود و آنهارا می کشد و‌خون همه جا را میگیرد. اما این در توهم کالوین بود. در واقعیت خود کالوین با اره برقی آنها را کشته بود. پلیس او را دستگیر میکند. او و هابز میپرند در یک سطل آشغال و با آن موشکی درست میکنند و می روند مریخ. کالوین بطور ممتد و ترسناکی تکرار میکند Mars is Amazing... Mars is amazing مریخ شگفت انگیز است...
ناگهان دوربین از توهم اسکیزوفرنیک کالوین بیرون می آید. مریخ در واقع اتاق ایزوله بیمارستان روانی است (از این اتاق ها دیده ایید در فیلمها که سراسرش سفید و‌ دیوار و سقفش بالشتک های مربعی نرم است؟)
کالوین با دست و پای بسته با این لباس ها که آستین های بلند دارند و دستهای طرف را می بندد (در سریال ساختمان پزشکان تن شخصیت نازنین در سکانس های آسایشگاه روانی ممکن است دیده باشید) آنجاست. ببر عروسکی هم انداخته اند کنارش.
با این منظره و چشمهای سایکوتیک و قاتل وارانه ی و تکرار مدوام جمله " مریخ شگفت انگیز است"
کارتون تمام میشود.
واقعا مور مورم شد. دیدنش از هر فیلم ترسناکی مرا بیشتر ترساند. هرچقدر هم از جزئیاتش بگویم در انتقال دهشت آن ناکام می مانم. شاید در بافتار ذهنی و زمینه ی زندگی من است که این کارتون ترسناک است. ترس از اسکیزوفرنی ترس از مهار و حبس شدن در بیمارستان، ترس از کشتن. ترس ترس ترس. آن هم با تعریق کف دست و پیشانی و پلک و بالای لب ها. تپش قلب و‌ به مادر چسبیدن. حتی الان هم که گذشته و با اين مرور نوشتاری احتمالا بیشتر از ترسش کاسته شود، اعتراف میکنم کمی میترسم.
ساعت ۲ و ۴۳ دقیقه بامداد.
اتمام تایپ.
  • ❤ 8
Post #568 657
آدمی بی آدم میمیرد. ۲۳ و ۳۳ دقیقه
  • ❤ 4
Post #566 677
یادداشت‌های‌نیاثمری ۰۰ ۲۳ دقیقه، گریه میکنم. مگی سگ گارد نيست. و من با این عقده بزرگ شدم که کسی از من موقع حمله دفاع میکرد....
تسلیت به خانواده‌ ثمری. امروز فرزندی زادند. در بیمارستان بوعلی حوالی ۱ و ۴۵ دقیقه ظهر. ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.ای کاش هرگز نمیزادند‌.
  • ❤ 1
Post #565 590
یادداشت‌های‌نیاثمری همه اش با هلند رفت؛. همیشه فانتزی داشتم که خانواده‌ ای داشته باشم. خانواده ای که خودم گردآورده بودم‌. قبیله ای برای من‌. اکیپ. یار. و خانه هایی برای رفتن شبهایی که خانه ی هم خون هایت اصلا ماندنی نیست. دانشگاه از آن قبیله ها به من داد. استعدادم در نطق و فلسفه…
۰۰ ۲۳ دقیقه، گریه میکنم. مگی سگ گارد نيست. و من با این عقده بزرگ شدم که کسی از من موقع حمله دفاع میکرد....
  • ❤ 1
Post #564 708
همه اش با هلند رفت؛.
همیشه فانتزی داشتم که خانواده‌ ای داشته باشم. خانواده ای که خودم گردآورده بودم‌. قبیله ای برای من‌. اکیپ. یار. و خانه هایی برای رفتن شبهایی که خانه ی هم خون هایت اصلا ماندنی نیست. دانشگاه از آن قبیله ها به من داد. استعدادم در نطق و فلسفه معلولیت ام را می پوشاند و از قضا شوخ طبعی و خوش مشربی محبوبم میکرد. اکیپی داشتیم. میتوانستیم باهم جایی برویم. سفر برویم. عید دیدنی کنیم از هم بی آنکه عمه و‌خاله و دختر خاله باشیم‌. م.پ به من خانه هایی ماندنی داده بود وقتی خانه ای که خانه زادش بودم ماندنی نبود. نور گرم، پتو و‌کنسول بازی و ساز. صادقی از همه باحال تر بود. میدانستم هر مکالمه ای اعصاب خرد کن شود زنگ میزنم و باهم به آن میخندیم. خانه. من خانه هایی داشتم، روشن. حالا هیچکدام از آنها نیست. این روز ها از فرط دلتنگی پیرزن بشدت اسباب آزاری که از خانه اش فراری بودم را تقریبا هرروز میبینم. البته به زور زولپیدم. زولپیدم سرخوشم میکند تا آن زن را با تمام قصه های تکراری و‌ جان سنگین و تیره ای که دارد تحمل کنم. وقت گذراندن با خانواده برایم مثل الکل می ماند البته یک کتالیزور لازم دارد و آن زولپیدم است. به کبدم کلی فشار می آورم برای کنارشان سرخوش بودن‌. حوصله ام دائم سر می‌رود. ولی سراغ چمدانی که در آن فنوباربیتال ها انباشته شده نمیروم. فعلا یک سگ در این خانه هست. که به آن قول دادم. ولی قول ها میتوانند بشکنند. من این را از م.پ و صادقی ‌و مادر و پدرم آموخته ام. از عهدنامه های بین المللی، ترامپ و پیمان پاریس. پیمان های مدت دار از همه مطمئن ترند. در نظرم هیچ ازدواجی نباید با این ایده باشد که "تا مرگ ما را از هم جدا کند" روابط باید تاریخ انقضا داشته باشند با امکان تمدید. افراد می بایست پس از پایان دوره معاهده دلبستگی بهمدیگر مجدد رای اعتماد دهند یا در صورت خرج زود هنگام به یکدیگر غرامت دهند. براستی دزدیدن اپل واچتان بر شما صدمه روحی بیشتری میزند یا یک‌کات ناگهانی؟ چرا مطرود شدن پیگرد قانونی ندارد ولی یک سیلی به شورای حل اختلاف یا حتی دادگستری میرود؟ چطور است که زیان ناشی از ترک شدن توسط دیگری با تمام آریتمی قلبی ریسک ام اس و از کارافتادگی ای که می آورد شامل دیه نمیشود ولی یک تصادف کوچک در خیابان کلی پیگرد حقوقی دارد؟ خودمانیم، کدامش بیشتر به شما آسیب میزند؟
بزه دیده کدام است؟ کسی که ناگهان ترک میشود یا کسی تلفن اش را در خیابان انقلاب میدزدند؟
البته که نه هر رابطه ای.
از دلبستگی حرف میزنم‌. از چیزی که کرنبرگ به آن میگفت عشق بالغ جنسی. که حالتی اکستاتیک و از خود فرارونده دارد. بیخیال توضیح این تشبیه و ترم فلسفی نو افلاطونی. یعنی همان مثل اکستازی می ماند. سوبر نیست. از قضا دستیابی به جنین نعشگی ای با دیگری در ارگاسم، در باهم گیم بازی کردن در باهم قدم زدن در باهم خود را توضیح دادن در باهم هر تجربه ای کردن نشانه یک روان و شخصیت سالم و بهنجار است.
هیچ تنهایی سالم نیست. برای اینها ارجاع آکادمیک دارم‌. از ناخنک های که به روانکاوی و‌روانپویشی میزنم. ارجاع است دیگر. کاش در ۶ اسفند خودم را بکشم. طلوع و غروب هردو یک تاریخ مشابه را می گیرند و خیلی باحال است! اما از میل خودکشی ام کم شده ولی بودن همجنان برایم تلخ است. البته راستش را بخواهید این کم شدن میل مردن از روی خوشبینی نیست. شاید تعهد به یک سگ و بیشتر از خستگی برای دوباره ترتیب دادن مراسم مرگ. هماهنگ کردن دوز دارو ها. شیر گاز‌. پیچاندن والد های نادان. و هزار بدبختی. مردن دکمه ندارد تا بفشاری. لازم به ذکر نیست که زیر یک درصد خودکشی های دارویی موفق اند. آه رفتن اصلا آسان نیست‌.
دلم میخواهد پرخوری کنم. آنقدر کیک بخورم تا بمیرم. و خوشبین نباشم که هیچ سوپرایزی میشوم.
  • ❤ 2
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →