ساعت ۲ و ۴۷ دقیقه است. مادر از حمام آمده. پدر خوابیده. و سگ نیز. سگ خواندن سگت نامهربانانه است؟ نه. من سگ ها را دوسدارم چون سگ اند. سگ بماهو سگ قشنگ است. نه چون مثل بچه ات می ماند و باید مراقبش باشی. طراوت و نشاط سگی، سادگی سگی و احساسات سگی قشنگ است. حیف که بعد از سقوط ساسانی سگ برای ایرانیان دیگر دلالت قبلی را ندارد. سگ برای ایرانی ها نگهبان بهشت بود. پارس سگ پلیدی ها و پلشتی ها را شب هنگام از خانه دور میکرد و در نظام حقوقی با انسان برابر بود. اما حالا نجس العین است در بین برخی مذهبی ها و در بین برخی ایران دوستان پاس کننده! است و نه پارس کننده. زیرا دون شأن واژه ی پارس است که صدای موجودی چون سگ باشد!. روایت حقیقی این داستان پارس و پاس را نمیدانم. اما بطور نمادینی نشان میدهد سگ در اخلاف ایرانیان باستان، حسابی از ارج و قرب افتاده. همه ما از ارج قرب می افتیم. اصلا الان ایرانیان همه در اندیشه ی از ارج و قرب افتادن اند. براستی هم افتاده اند. شما تاحالا از ارج و قرب افتادید؟ من شخصا با همین ایده ی از ارج و قرب افتادن بزرگ شده ام.
پدر من قبلا متمول ترین فرد کل هردوسوی فامیل پدری و مادری بوده. احتمالا دهک ۸ تا ۱۰. اما با ورشکستگی و بخشیدن اموالش به برادرش تحت نوعی قرضی که هرگز وصول نشد و تعداد فراوانی ندانم کاری حالا فقیر ترین فرد هردو سوی فامیل هاست. و احتمالا دهک ۳ یا ۴ جامعه. همیشه خانه ما بین مادر و پدرم جنگ است. مادر من این ترومای برگزیده ی از عرش به فرش آمدن پدرم را پتکی کرده که هرروز
بلااستنثا هر روز بر سر خانه می کوبد. میخواهد فقط بر سر پدر بکوبد ولی بر سر من نیز کوفته شده. درست از کودکی ام تابحال. مادر من استعداد بی نظیری در ربط دادن ترک دیوار و یا حتی پلاسیدگی گوجه های از تره بار خریداری شده به آن اموال از کف داده ی پدرم دارد. مسئول تمام بدبختی های مادر من پدرم است. البته این گزاره قبلی عقیده اوست. مادر من عاشق قربانی بودن است. یک قربانی بالفطره. حتی اگر چاقو را بر گردن پدرم بگذارد و سرخرگ کاروتیدش را ببرد، بازهم اوست که قربانی است و در همان لحظه که خون و خرخر و جان دادن پدر نگون بخت خانه را برداشته، مادر میگوید "مالت را به باد دادی" "بدبختم کردی عامل تمام بدبختی های من تویی".
متاسفانه من نیز این سناریوی عرش به فرشی را که روح زمانه ی الان کشورم است، و در قصیده ی زیبای خاقانی "هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان! ایوان مدائن را آیینه عبرت دان" آمده و استخوان روایت زندگی مادرم از زندگی پر مصائبش است را تکرار میکنم.
تا آنجا که بطور جدی همیشه طبقه بندی هایی تاریخی ای دارم تحت عنوان عصر شکوفایی عصر پیشا شکوفایی و عصر زوال در مورد زندگی شخصی ام. من هم از عرش به فرش رسیده ام.
دانشجوی محبوبی بودم بین اساتید و تعداد زیادی دانشجو، تازه علی رغم معلولیتم. کلی آشنا وتعدادی دوست صمیمی. با شادی از خواب در خوابگاه بیدار میشدم هرروز با رقص. طفلکی هم اتاقی ام تعجب میکرد.یکبار به من گفت احساس خوشبختی میکنی نیا؟ اره واقعا. از آذر ۱۴۰۱ تا اسفند ۱۴۰۳ من احساس خوشبختی میکردم زیبا بودم با تناسب اندام هرروز طنازانه با میکاپ میرفتم دانشگاه. ۷ صبح بیدار بودم ۱۲ شب در تخت. میگفتم من عاشق آدمهام. از تفریحاتم در تهران دوست پیدا کردن بود. در مترو در تئاتر شهر، کنار سردر دانشگاه تهران که مثل خانه بود. در کافه های خیابان قدس روبروی در دانشکده ادبیات محبوبم. من همه چیز داشتم.... آخ. جدا آخ. حالم بد شد. چه روز هایی بود. همین روز ها خراب شد که خودم را آواره هلند کردم. ای بسا سرکنگبین صفرا فزود و بر سر شاخ بن بریدیم. من دانشگاه تهران را رها کردم تا بروم هلند تا همان چیزهایی را بیابم که در دانشگاه تهران داشتم. اما نه تنها داشته های دانشگاه تهران بدست نیامد، آنچه هم غیر از دانشگاه تهران داشتیم از کف دادیم. فارسی. من در فارسی خانه دارم. من همیشه نان نطق و حرف زدنم را خورده ام. اگر اعتباری یافتم همه اعتبار فارسی نوشتنم بوده. بدون فارسی من کورم. اگرچه انگلیسی ام بد نیست. ولی بقول نیچه که میگفت انسان مقابل ابر انسان چیست؟ مانند انسان مقابل بوزینه. زیستن در فارسی بعنوان زبان مادری برای من نیز در مقابل خواست زیستن در زبانی دیگر نیز چنین است. با از کف دادن فارسی در هلند نه تنها من ابر انسان را از دست دادم، بلکه انسان را نیز. پس بوزینه شدم. بوزینه ای نگون بخت در سرزمین آسیاب های بادی. من هیچ وقت یادم نمی رود که در موزه رایکس بودم، داشتم آثار اصل رامبرانت و ورمیر و ون گوگ را میدیدم. تمام آرزو هایی که در ویکی پدیا دیده بودم را داشتم واقعی میدیدم مثل نقاشی نگهبان شب رامبرانت. اما اما... پشیزی برایم مهم نبود. جلوی رامبرانت در موزه ی رایکس، احساس درماندگی، حسرت، اندوه و عجز جان فرسا واقعا نوبر است...
https://t.me/Philosophical_note