تقریبا نمیدانم چه کنم ۴ و ۳۶ دقیقه صبح است. صدای تلوزیون پیرزن روزه دار توی اتاق می پیچد. من چند شب پیش چند قران و یک عهد جدید و را از پنجره انداختم دور. آخر اگر کار میکرد خب باید میکرد. هیچ استجابتی نبود دیگر خسته شدم از اینکه الهویت هیچ ربوبیتی در جزییات کار ادمیان ندارد. فردریش ویلهم شلینگ جایی گفته بود انکه امر دینی را نمیفهمد یعنی امر هنری را نمیفهمد. برای همین در یک عمل مرتجعانه رفت و در موج آلمان رو به پروتستانتیسم سپس آتئیستم کاتولیک شد. چون کاتولیسیم اِلمان های هنری بیشتری داشت. با این ادله من هم زمانی شور دینی داشتم. الهیات به مثابه هنر ناب. موسیقی و تمثال و خلسه ی هنری. ولی اینبار زشت بود. نمیتوانستم تابش بیاورم. صدای دعای سحر می آید. هیج معنایی برآیم ندارد. ایدئالیسم آلمانی و یا خلسه های تئولوگی هگل گاهی ایمانی ام میکرد. ولی الان در اوج وانهادگی هستم. یک خدا مرده است حسابی که از قضا نقطه عطف نیست. ابزورد ابزورد است. تن. من تن میخواهم .دوستی به من گفت :"یه بدنی بوده که قبلا برای تو بوده"
آن بدن گرمای حرارت الهی بود و بس. الهیات تنانه. چرا پیجیده اش کنیم. ما نمونه های ازمایش هری هارلو هستیم. خدا چیست مگر رفع گرسنگی پوستی؟ معراج چیست مگر اکستازی ارگاسم؟ فلوطین خوب میدانست آنچه مطلق است، فرا خداست. آگاتون خدا نیست. فروپاشی تمام مقولات فاهمه است. مثال مثال ها یعنی تعلیق مطلق ديوانه کننده. ترجمان بدنمند ارگاسم . ولی نه هر ارگاسمی. باید دیالکتیک صعود را طی کرد وگرنه دستیابی به خلسه اگاتون چیزی نیست مگر توهم و پندار. انس و الفت میخواهد.ای بسا ارگاسمی که به یک شعر مرطوب کرده بستر را. وانهاده ام. دانشگاه بروم؟ کیش بروم؟ فلسفه را کنار بگذارم? مگر میشود اعجاز وجود را کنار گذاشت. مرگ چه؟ مرک خودخواسته همه اش را تمام میکند. بقول هولدرلین انسان در تقلای وحدت یا در عشق رمانتیک یا در خلسه ناب انتولوژیک از کثرت ذاتا گریز طلبش رهایی می یابد. اما امان از فروید کلاین. بی دلبستگی بی تنانگی نمیشود. رمانتیک های آلمان از فروید خیلی جلوتر بودند. فروید کوشید در میان اطبا خود را بتپاند موفق نشد. مشاهده گری سوم شخص با تداعی ازاد چندان جور در نمی آید. یک راه سومی می طلبد. مصائب آدمی مصائب مغزی نیست. توماس زاز بخوانید. هرکس علقه ای به روانپزشکی یا روانکاوی دارد دست کم باید 'اسطوره بیماری روانی" زار را بخواند.
من بدنم را میخواهم بدنی که اکنون با بی احترامی تمام دوپاره سازی و ارزش زدایی تحقیر آمیزی مرا پس زده اما من قفل شده ام. چه کسی گفته درمان همیشه ممکن است؟ راهنمای درمانگران هميشه در دسترس عموم چاپ میشوند. بخوانید. درمانجو های ناموفق بسیارند. اصلا لفظ درمان غلط است. انتخاب درمانجو ها همیشه آنی نیست که dsm5 گفته. روان انسان ژرف تر از ابژه ای پزشکیست. مکانیسم هایش پیچیده و دفاع هایش سهمگین و ایگویی بیش از حد نیرنگ باز دارد.
درمانده ام. به دانشگاه برگشتن؟ به کیش بروم؟ تهران که بروم سگم را چه کنم. بی این سگ دیگر نمیتوانم. سوگ صادقی چه؟ درمان نمیشود. نمیشود هیچ روانکاوی نتوانست. دارو ها افیون اند. و هميشه هست انتخاب نبودن. تا اخر عمر تنها ماندن چه? من نمیخواهم با کسی بخوابم میخواهم با کسی بیدار بمانم. حرفهایمان به دیگر چخبر نرسد.
شاید باید واژن بکارم و سینه های مرمرین در بیاورم. اگر کردم و نشد چه؟ درمانده ام..
چه باید بکنم. کلید دست یک نفر است. لنگان لنگان رفتن را همه بلدند. کلیددار. کلیدار است که عدالت انسانی حکم میکند راه هموار کند
https://t.me/Philosophical_note
Post #580
903
یادداشتهاینیاثمری 2 و ۳۹ است. مگی کنارم خوابیده. نمیتوانم اقای صادقی را از یاد ببرم. مادرم می آید با شنیدن مویه های من فحش کشش میکند ومیرود. سگم هم کمی روی پایم می نشیند و بعد میخوابد. امروز خیلی دویده. مسئله فقط اقای صادقی نیست. گم کردن زندکی است. باید بروم کیش و پشت…
- ❤ 2