عده ای فکر میکردند مرده ام. آخر چند روزی هیچ فعالیتی در فضای مجازی نداشتم. متاسفانه غلط پنداشتند. زنده بودم. زنده اما هراسان و خسته. یادم است وقتی بچه بودم فیلم ترسناکی که پخش میشد تا مدت ها نمیخوابیدم. در روز تپش قلب داشتم و از تنها ماندن حتی در روشنای روز وحشت میکردم. تاریکی در اتاق تنها؟ فکرش هم نمیشد کرد. بعد ها عاشق تاریکی و اتاق تنها شدم. این چند روز اخیر یک کارتون به سبک اشتاپ موشن دیدم در اکسپلور. استاپ موشن خمیری. به سبک " خانه امان را باهم میسازیم" یا "والاس و "گرومیت" یا آن برکه که یک عمو حلزون و یک پروانه صورتی طور داشت.
خیلی ترسیدم از دیدنش. خیلی خیلی. البته در اصل ویدیو با هشتگ های فان پخش شده بود. اگر کسی مجلات کمیکی که از رویش این کارتون را ساخته بودند دیده بود احتمالا طنزش را بیشتر در می یافت. ولی نمیدانم چرا فضا، طراحی ها و داستانش و اصلا تمام المان هایش مرا به عرق کردن و تپش قلب انداخت. حمله پانیک ناشی از دیدن یک کارتون که تصادفی در اکسپلور آمده، ذیل محتوای روانشناختی و پیج های اینچنینی که دنبال میکنم آمده بود.
اسم کارتون Calvin and Hobbes است و آن اپیزود دهشتناک انیمیشنی شده Calvin's therapy story بود اگر اشتباه نکنم. داستان اینگونه است که پدر و مادر کالوین به او یک ببر عروسکی هدیه میدهند. و در خیال کالوین این ببر واقعی است و با او حرف میزند. اما در دنیای واقع چنین نیست. طنزش هم اصلا گويا می بایست در اینجا می بود که کالوین و هابز که داستان یک بچه ی خیالباف و دوست خیالی اش است به اسکیزوفرنی و سایکوز تشبیه میشود. آن پیجی که من از آن دیدمش یک پیج روانشناختی بود که داشت اسکیزوفرنی در کودکان و خطر آن را توضیح میداد. القصه، خانواده کالوین او را می برند پیش روانپزشک و کم کم خشونت وارد میشود، کالوین در خیالش می بیند که تراپیست را ببرش به دستورش دریده و خون همه جا پاشیده. این برای کالوین کاملا واقعی دیده میشود ولی برای بقیه نه. به کالوین شوک های مغزی الکتریکی میدهند. بعد از مرخصی از بیمارستان هابز ببر به کالوین میگوید خانواده ات تو را نمیفهمند و با اره برقی می رود و آنهارا می کشد وخون همه جا را میگیرد. اما این در توهم کالوین بود. در واقعیت خود کالوین با اره برقی آنها را کشته بود. پلیس او را دستگیر میکند. او و هابز میپرند در یک سطل آشغال و با آن موشکی درست میکنند و می روند مریخ. کالوین بطور ممتد و ترسناکی تکرار میکند Mars is Amazing... Mars is amazing مریخ شگفت انگیز است...
ناگهان دوربین از توهم اسکیزوفرنیک کالوین بیرون می آید. مریخ در واقع اتاق ایزوله بیمارستان روانی است (از این اتاق ها دیده ایید در فیلمها که سراسرش سفید و دیوار و سقفش بالشتک های مربعی نرم است؟)
کالوین با دست و پای بسته با این لباس ها که آستین های بلند دارند و دستهای طرف را می بندد (در سریال ساختمان پزشکان تن شخصیت نازنین در سکانس های آسایشگاه روانی ممکن است دیده باشید) آنجاست. ببر عروسکی هم انداخته اند کنارش.
با این منظره و چشمهای سایکوتیک و قاتل وارانه ی و تکرار مدوام جمله " مریخ شگفت انگیز است"
کارتون تمام میشود.
واقعا مور مورم شد. دیدنش از هر فیلم ترسناکی مرا بیشتر ترساند. هرچقدر هم از جزئیاتش بگویم در انتقال دهشت آن ناکام می مانم. شاید در بافتار ذهنی و زمینه ی زندگی من است که این کارتون ترسناک است. ترس از اسکیزوفرنی ترس از مهار و حبس شدن در بیمارستان، ترس از کشتن. ترس ترس ترس. آن هم با تعریق کف دست و پیشانی و پلک و بالای لب ها. تپش قلب و به مادر چسبیدن. حتی الان هم که گذشته و با اين مرور نوشتاری احتمالا بیشتر از ترسش کاسته شود، اعتراف میکنم کمی میترسم.
ساعت ۲ و ۴۳ دقیقه بامداد.
اتمام تایپ.
Post #569
621
یادداشتهاینیاثمری آدمی بی آدم میمیرد. ۲۳ و ۳۳ دقیقه
- ❤ 8