آرزوی تولدم
دیشب خواب دیدم، زنی از بلندگویی توی خیابان ملاصدرا صدا میزد: «آهو… کجایی آهو…» و بعد زد زیر آواز. یک بیت را که در بیداری بلد نبودم خواند:
«روزها آن آهوی خوشناف نر»
حرفبهحرف که از بلندگو بیرون میریخت و خیابان را پر میکرد، صدای خندهٔ مردم بلندتر و بلندتر میشد. مردم میخندیدند، بلندبلند، از ته دل. صدای زنانه دستبردار نبود و بلند میگفت: «آهو…آهو…» پیرمردی که چرخدستیاش را روی آسفالت میکشید از شدت خنده نشست روی بلوکهای کنار خیابان.
«گاو باشی شیر گردی نزد او
گر تو با گاوی خوشی شیری مجو»
زنی دست انداخت دور تنهٔ سپیدار و غشغش زد. صدای زنانه دوباره بلند شد: «آهو… کجایی آهو؟» همه میخندیدند، زنگ خندههایشان شهر را برداشته بود، هوا محشر بود و صدای خندهها جای صدای ماشین و بوق و همهمه، شهر را پر کرده بود. از ته دل، خندیدم. همراه با زنگ خندههایشان بلندبلند قهقهه زدم، بیآنکه چیز خندهداری رخ داده باشد، از خندهٔ بقیه خندیدم، آنقدر که اشکهایم جاری شدند، از میان اشک چشمم افتاد به آهوی جوانی آن دست خیابان، روبروی شیخبهایی، تصویر آهو لرزید انگار که بخندد، شبیه آدمها، از ته دل بخندد، بلندتر خندیدم. آنقدر که از خواب پریدم.
عجب خوابی! کیف کردم، قدر هزارسال خواب بود. خندهٔ آدمها… حالا میدانم. فردا که بالای کوه شمع تولدم را فوت میکنم، آرزویم را از برم.
همین!
#پژندسلیمانی
@pajandski
Post #657
79
- ❤ 16
- 👍 2
- 🏆 1










