چند کلمهای در باب عصیان
در رمان عصیان اثر یوزف روت، راوی به درون ذهن شخصیتها نفوذ میکند؛ حتی به ذهن «مولی»، آن الاغ کوچک، و از دنیای درونشان سر درمیآورد. آندریاس پوم در جنگ پایش را از دست داده است، اما آنچه بهواقع از کف داده که برای او به اندازهٔ پایش حیاتی بوده، خدا و باورهایش است. او حالا درست در شمار همان کسانی قرار میگیرد که پیشتر امثال خودش آنها را «کفار» مینامیدند و حالا کارش به زندان کشیده شده است.
او با افتخار برای میهنش جنگیده بود، تمامقد پشت دولتش ایستاده بود و گمان میکرد سرانجام شغلی در شأن خود پیدا خواهد کرد؛ اما به زندان میافتد و پس از آزادی، تنها کاری که به دست میآورد، کارگری در توالت عمومی است! این همان شغل باشأنیست که گمان میکرد پاداش جنگیدنش برای دولت و کشور خواهد بود.
یکی از درخشانترین و شاهکارترین صحنههای رمان، جایی است که آندریاس در زندان با پرندهها حرف میزند و به خدا از آنچه به او گذشته و از ناعدالتیها گلایه میکند. عصیان، من را یاد محاکمهٔ کافکا که شاید دهسال پیش از آن نوشته شده، میاندازد، همان استیصال و ناچاری را به یادم میآورد.
تاریخی که روت تجربه کرده، در خاق آثارش و تاثیر بر شخصیتپردازیها و داستانهایش بیتاثیر نیست. او در نامهای به اشتفان تسوایگ در واکنش به صدراعظمی هیتلر نوشته: «وقت رفتن است… ما به سوی یک بربریت تمامعیار گام برمیداریم. جهان به آتش کشیده خواهد شد.»
شاید جملهٔ آخر آندریاس هم در رمان عصیان همین باشد. پیش از آنکه زندگیاش تمام شود.
همین!
#پژندسلیمانی
@pajandski
Post #655
87
- ❤ 8
- 👌 2