جنون
مترجم : ساشا
#17
پوست پشت گردنم مورمور میشه.
یعنی صبح حواسم نبوده؟
یا اینکه...
یکی اینجا بوده؟
در حموم رو باز میکنم و صدا میزنم.
- سلام؟ کسی اینجاست؟
انگار قراره یکی همینطوری جادویی از ناکجا آباد ظاهر بشه.
با این حال، منتظر جواب میمونم.
اما وقتی هیچ جوابی نمیاد، نمیدونم قدم بعدی باید چی باشه.
باید به کیلیان خبر بدم؟
اگه اوضاع خراب بشه ... اگه واقعا توی دردسر بزرگی بیوفتم میتونم با مک کارتیها تماس بگیرم. ولی اصلاً چی باید بگم؟
یکی خمیردندون و حولهم رو جابهجا کرده؟
شاید فقط دارم الکی شک میکنم، ولی اگه واقعا اینطور نباشه چی؟
با این مدرک ناچیز نمیتونم الکی داد و فریاد راه بندازم و گرگ صدا بزنم.
مخصوصا جلوی اون جماعت.
سرم رو تکون میدم و میرم سمت اتاق خوابم.
دم در میایستم، چشمهام رو ریز میکنم و با دقت همهچیز رو بررسی میکنم.
تخت مرتبه.
روتختی ارزونه کرم رنگ صاف و مرتب سر جاشه. دستگاه شارژ روشنه و برای وسایلم آمادهست.
پردهها دقیقا تا سهچهارم پایین کشیده شدن. حتی یه کفش هم از جاش تکون نخورده.
بطری نارنجیه قرص خواب تجویزیم هم روی پاتختی، دقیقا همون جاییه که بعد از خوردن قرص امشب گذاشتمش.
Post #14475
4.2K
رمانممنوعهبزرگسال| 𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐍𝐎𝐕𝐄𝐋𝐒 جنون مترجم : ساشا #16 یه جورایی مثل وقتیه که آخر روز سوتینت رو درمیاری. زیر کلاهگیس، موهای بلوندم توی یه گوجهی شل و نامرتب جمع شده. بازشون میکنم و میبینم چطور روی شونههام میریزن. آه... این بهتره. وقتی چیزی گوشهی چشمم رو میگیره، به تصویر خودم توی…
- ❤ 23
- ❤🔥 3