مترجم : ساشا
#26
یکی اینجا بوده.
دیشب خودم رو قانع کردم که همش توهم بوده.
ولی الان میدونم.
من کلاه گیسهام رو گم نمیکنم.
من لباسهام رو اینطوری توی کشو نمیذارم.
هوم عوضیه پررو.
میخوای با من بازی کنی؟
تو اصلا نمیدونی با کی طرف شدی.
من از سایهها فرار نمیکنم.
جمعشون میکنم و چیزی رو که ازشون باقی میمونه، زیر خاک میکنم.
برمیگردم و رو به اتاق میایستم، انگار اون تعقیبکنندهی مرموز میتونه منو ببینه و صدام رو بشنوه.
انگشت وسطمو به سمت اتاق میگیرم.
- پیدات میکنم و وقتی پیدات کردم، فقط نمیکشمت. کل وجودت رو از روی این سیاره پاک میکنم و از استخونهات یه اثر هنری درست میکنم. پس گمشو، کثافت.
البته هیچ جوابی نمیاد.
نگاهم به پنجره میافته و غریزهم بهم هشدار میده.
واقعا طعنهآمیزه.
این بار من نیستم که ناپدید شدم.
یکی منو پیدا کرده.
و داره مطمئن میشه که من هم اینو فهمیدم.
ساعت 21:00 امشب‼️