مترجم : ساشا
#25
خدایا، دارم سر هیچ و پوچ وحشت میکنم.
هیچکس نمیاد اینجا منو تعقیب کنه، حولهم رو جابهجا کنه و توی پلیلیستم دست ببره.
من که اونقدر مهم نیستم.
فقط بیش از حد خستهام، بیش از حد کار کردم و احتمالا یه نوشیدنی لازم دارم.
شاید باید برم یه کلاب، یه غریبهی تصادفی پیدا کنم، یه اسم جعلی بهش بدم، یه شب خوش بگذرونم و این فشار لعنتی رو از خودم بیرون کنم.
《 موهاتو بلوند بذار. 》
باید آماده بشم.
اما وقتی خودم رو به کمد میرسونم و شروع میکنم بین وسایل گشتن، میبینم...
کلاهگیس بلوندم نیست.
با عجله کشویی رو که وسایل تغییر قیافهم رو توش نگه میدارم بیرون میکشم.
و درست جلوی چشمم، چند جعبهی کوچیک سفید و صورتی قرار دارن.
خیره میشم.
اینا...
تست بارداریان؟
اونم کنار اوپال صورتیه من؟
- این دیگه چه کوفتیه؟
حالا دیگه کاملا از خواب پریدم و با ناباوری به کمد زل میزنم.
فرداشب ساعت 21:00 یادتون نره. ❌