ساعت: ۲۳:۴۶
برای: منِ آینده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
منِ آینده،
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی کجایی و چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهای. فقط میخواهم یادت باشد که منِ امروز، با تمام ترسها، خستگیها و عقبماندگیهایم، هنوز تسلیم نشده بودم.
سالهایی بود که آنطور که میخواستم پیش نرفتند. آدمهایی آمدند و رفتند. روزهایی بود که درس خواندن سخت بود، آینده دور به نظر میرسید و گاهی از خودم میپرسیدم اصلاً میتوانم به رؤیاهایم برسم؟
اما یک چیز را هیچوقت کاملاً از دست ندادم: رویای پزشک شدن و ساختن آیندهای که دوستش داشته باشم.
شاید امروز که این را میخوانی، به آن رویا رسیدهای؛ شاید هنوز در راهی. فرقی نمیکند. فقط یادت باشد که تو از روزهای آسان به اینجا نرسیدی.
یادت باشد لونا، چراغ زرافهای کوچولوی روی میز، شبهای درس خواندن، اشکها، خستگیها، شروعهای دوباره و دختری که با وجود همهچیز باز هم گفت «میخوام ادامه بدم».
اگر موفق شدهای، مغرور نباش؛ یادت نرود چه کسی تو را به اینجا رساند.
و اگر هنوز نرسیدهای، خودت را سرزنش نکن؛
راه هنوز تمام نشده.
منِ آینده، فقط یک چیز از تو میخواهم:
هرچقدر بزرگتر شدی، با منِ امروز مهربان بمان.
چون من، در ۲۶ شهریور ۱۴۰۵،
با تمام ترسهایم،
هنوز به تو ایمان داشتم.
با عشق،
منِ امروز
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب