ساعت: ۲۳:۱۳
برای: یکی از ساکنین پستخانه نیمهشب
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
خب، اول از همه امیدوارم مشکلی نداشته باشه که من بهجز بخشی که برای من نوشتی، تیکههایی رو که برای آنکه هیچ نمیداند و آقای میم نوشته بودی هم خوندم.
حالا که اعتراف کردم، برم سراغ حرفی که میخواستم بگم.
خب، راهپله اولش بود و یه جورایی الان اون نیمکت قدیمی رو هم دیدم. نمیدونم چطوری، ولی خب قلم روایی خوبی داری؛ چون با وجود اینکه نمیدونم اهل کجایی و مطمئناً تا حالا پام رو توی اون زمین نذاشتم، موقع خوندن نامه درست مثل اون شبی که از راهپله گفتی، یه صحنه دیدم که توش بعد از بازی، خسته، عرقکرده و نفسزنان روی نیمکت افتادی و با بقیه راجع به بازی لاف میزنی. احتمالاً هم تیمی که توش بودی برنده شده.
نظر شخصی منه، ولی توی زندگیم به کمتر آدمی برخورد کردم که بتونه با یه سری کلمات کاری کنه چیزی ببینم. این منو شگفتزده کرد؛ بیشتر از یه بار.
مورد بعدی، اشکالی نداره بگم قول مزخرفه؟ آدم عملگرایی هستی. اتفاقاً اگه قول میدادی، اون موقع خلاف خودت میشد. پس همین بیقولی کافیه.
شخصاً خوشم اومد وقتی دیدم یه جایی هست که دوست داری بری. فقط یه چیزی، اگه رفتی یه چیزی هم بخور؛ اینجوری بیشتر میچسبه.
داشت یادم میرفت؛ رئالی هستی یا بارسایی؟
میدونم این بخش دیگه مربوط به نامهٔ من نیست و برای آقای میم نوشتی، ولی حس کردم باید بگم.
نمیدونم چطوری، ولی بازم این بخش از نوشتهت، جایی که بالاخره گفتی خستهای، حسش کردم. نمیخوام زیاد وارد اون بخش بشم، چون اگه نامهت یه چیزی بهم گفته باشه، اینه که بیشتر از نوشتههای توی نامههات هستی.
پس فقط چیزی که حس کردم باید بگم رو میگم: میدونی، اکثر آدما بلد نیستن کلمات رو بهخوبی کنار هم قرار بدن، اما میبینن و این دیدن رو به روش خودشون نشون میدن. درسته که بعد از گفتنش چیزی تغییر نکرد یا حرف خاصی زده نشد، اما همون مکث قبل از گفتن شام رو میکشم هم میتونه یه جور دیدن باشه.
هنوزم نمیدونم چرا فکر کردم باید اینو بگم. شاید اشتباه باشه، ولی اونا هم ممکنه دیده باشن.
و برای حرف آخر، من خیلی توی پستخونه نیستم؛ برای همین اگه نامه رو دیدی و خوندی، میتونی با خیال راحت ردش کنی.
امضا: کیوان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب