تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: سِدی
تا حدی درکت میکنم سدی عزیز، منم خیلی در رنجم از خانواده، هر وقت تراپی میشم ریشه مشکلات بر میگرده به خانواده و مخصوصا مادرم، بعضی وقتا با خودم میگم چرا من نباید طعم یه خانواده حامی و شاد رو بچشم؟ ولی بعدش میگم اونا سنگ جلوی پای من نندازن نمیخوام حمایت کنن، انگاری عادت کردم واسه رسیدن به کوچک ترین خواسته ها هم حتی بجنگم، ولی اشکال نداره من میجنگم برای هر چیزی که لایقشم و بدستش میارم مثل همیشه
امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #442
237
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۴۹ برای: برای هرکسی که اینو میخونه بعضی وقتا ادم با خودش میگه، واقعا حقه این همه درد این همه رنج؟؟ چقدر دیگه باید تحمل کرد تا همه چی تموم بشه؟؟ منتظر میمونم تا بزرگ شم و از این قفس فرار کنم، فرقی نداره به کجا پرواز میکنم فقط…
- ❤ 7