ساعت: ۰۰:۵۸
برای: روزهای مبادا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام جانم. امیدوارم حالت خوب باشد
امشب لاک سبزی را زدم که نازنین میگوید اصلا به دست هایم نمی آید. ولی من دوستش دارم. خیلی زیاد.
گاهی احساس پوچی میکنم. احساس تنهایی و بعد احساسی ناخوشایند که نمیدانم چگونه تعریفش کنم. شاید مثل مترسکی که از بذرها محافظت میکند ولی نمیداند چرا، بذرها را نمیشناسد و خود را هم. اما طوفان را چرا. کلاغ ها را هم. از آنها بیزار است. اما چیز دیگری نمیداند.
نازنین میگفت نمیتوانی برای خوب کردن حالت به دیگری وابسته باشی، یک وقت هایی دیگری نیست. شاید هم خیلی وقت ها. پس باید یاد بگیری چگونه حال خودت را از آن کلاف مانندِ در همِ پریشان خلاص کنی. راست میگفت. آدمها دغدغه دارند. خیلی زیاد. فقط میتوانم قدردان حضورشان باشم و کمی صحبت و چاق سلامتی. شاید چون آدم درونگرایی هستم اینگونه فکر میکنم. نازنین هم همینگونه فکر میکرد که چیزی نمیگفت؟ که وقتی زبان باز میکرد میگفت بین من و شما فرسنگ ها فاصلهست؟
نمیدانم
ولی این را میدانم که حالم خوب خواهد شد. از آن خوب هایی که از ۱۰ سالگی منتظرش بودم. از آنها که زیر برف با صدای گیتار در خیابان نفس عمیقی میکشی و میفهمی زندگی همین بود که اینگونه شیرین به گوش میرسد. از آن هایی که... ازآنهایی که مادر را به آرزویش میرسانی ، از آنهایی که همه خوشحال هستند و تو سنگینیای بر روی قلبت احساس نمیکنی. از همان خوب شدن ها برای شما هم آرزو میکنم.
شبت بخیر عزیزکم. فراموش نکن همیشه امید داشته باشی تا تیرگی بر قلب ننشیند.
امضا: خانومِ بآ
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب