TGViewer
پست‌خانهٔ نیمه‌شب پست‌خانهٔ نیمه‌شب @midnight_post · 2.78K subscribers
Post #1306 93
تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۰
برای: دخترکی سرگشته و حیران در میان اِبهام‌.

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

با صدای زنگ گوشی که پی‌درپی با ناخن‌های بلندش بر اعصاب ضعیف او می‌کشید، از خواب پرید.
صدای گوشی را قطع کرد و دوباره به لانه‌ی گرم زیر پتو خزید. یک روز دیگر ترجیح می‌داد اندکی بیشتر زمانش را در رخت‌خواب صرف کند تا روز زودتر سپری شود. خواب که حرامش شده بود؛ آخر، خوابی که در آن همش فکر باشد و خود خواب بسازد که نشد خواب! خواب در خواب یک جور درگیری ذهنی داشت و در بیداری جور دیگر. همان‌طور که به سقف اتاق خیره شده بود، به این فکر می‌کرد: یک روز تکراری دیگر. تقریباً سه سالی می‌شد که روزهایش با هم همزادپنداری می‌کردند و همچون یکدیگر رخت بر تن می‌کردند. صدایی در وجودش فریاد می‌زد: امروز را چه کند؟ صدای دیگری خواب می‌خواست و صدایی دیگر گرسنه بود. پی‌درپی، یکی پس از دیگری، در سرش درخواست‌هایشان را بیان می‌کردند؛ اما او غلت زد و در جایش گوشی‌اش را روشن کرد. ساعت ۷ و ۲۰ دقیقه‌ی صبح بود. دیشب ساعت ۳ خوابیده بود و اکنون ساعت ۷ بیدار شده بود. دیگر به این کم‌وزیاد شدن خواب‌هایش عادت کرده بود. حتی با سردرد و چشم‌دردهایش هم کنار آمده بود. همان‌طور که ذهنش درگیر بود، سری به صفحه‌های اجتماعی‌اش زد و دید تهی از هر پیامی است. دقیقاً یک ماه بود که به‌طور جدی از همه دور شده بود و دیگر کسی سراغش را نمی‌گرفت. در این بین، یادش آمد به دو ماه پیش؛ زمانی که با پسری هر روز عاشقانه می‌ساخت و اکنون آن پسر خنجری بر کمرش فرو کرده بود و با دیگری عاشقانه می‌ساخت. دیگر مثل یک ماه پیش زجه نمی‌زد. در عین درد کشیدن، بی‌تفاوت بود و سعی داشت رخت‌های خاطرات را به‌زور در چمدان کهنه‌ی ته ذهنش جا دهد و درش را ببندد. به خودش آمد. ساعت ۱۱ بود. با خود گفت: «چقدر زود گذشت!» و بعد، با یک «گور پدرش» خطاب به فرد خنجر‌به‌دست، غلت دیگری زد. چشمانش را بر هم گذاشت. صدایی دیگر درخواست کرد: «محض رضای خدا، بلند شو! دیگر نمی‌توانم. باید خود را تخلیه کنم.» خنده‌اش گرفت. خواست بلند شود که در اتاق، بدون اجازه و بی‌مهابا، باز شد. مادرش بود؛ با سیلی عظیمی از توهین‌ها و سرکوفت‌ها، مثل هر روز، به پیشوازش آمده بود. داد می‌زد و جمله‌های معروف هر روز را می‌گفت: «دختر بی‌مصرف! تا لنگ ظهر خوابی! اگه شبا زودتر می‌خوابیدی، زودتر بیدار می‌شدی. تنبل بی‌خاصیت! دختر همسایه رو ببین، ساعت ۷ صبح حیاط می‌شست؛ بعد تو گرفتی خوابیدی! دختر به دنیا آوردم کار کنه تو خونه، شده سربار! با این قیافه‌ی زرد و ریقویت، بلند شو چیزی کوفت کن، حداقل نمیری بیفتی روی دستمون!» و بعد رفت. او دوباره دراز کشید. مثل همیشه نمی‌دانست چه کند. دیگر همانند قبل حوصله‌ی جواب دادن و دفاع را هم نداشت. همان جمله‌ی معروف «یاسین و گوش خر» بود که برای خانواده‌اش به کار می‌برد.

ادامه دارد...


امضا: اِبهام
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 2
More from @midnight_post
  1. Oct 16, 2026آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد… چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛ اما نامه‌هایی که هنوز در را…
  2. Oct 16, 2026تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۲ برای: دخترکی سرگشته و حیران در میان اِبهام‌. این نامه، کمی…
  3. Oct 16, 2026تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۸ برای: روزهای مبادا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام…
  4. Oct 16, 2026تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۱ برای: از یک دوست درود بر شما من چند تا رمان‌میگم چند تاشون…
  5. Oct 16, 2026تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۶ برای: 💌 نامه‌ای به تو که شاید هیچ‌وقت نبینمت… سلام به تویی…
  6. Oct 16, 2026تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۰ برای: برای طولانی‌ترین‌فکر این را برای تو مینویسم، تو که در…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →