ساعت: ۰۱:۲۲
برای: دخترکی سرگشته و حیران در میان اِبهام.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
این بار، از ترس نیامدن نفر بعدی که قطعاً پدرش بود، بلند شد.
بعد از انجام کارهایش در سرویس، روبهروی روشویی ایستاد، صورتش را شست، به درون آینه خیره شد و با خود گفت: «راست میگهها! انگار دارم میمیرم. زیر چشمام چقدر سیاه شده! عه، یه جوش جدید دیگه! جدیداً چشمام خمار شده؛ قبلاً برق میزد، انگار لامپش خاموش شده.» صدایی در ذهنش گفت: «مسواک بزن.» خودش هم میخواست، اما سرسری از آن گذشت. حالش را نداشت. باشد برای بعد. این هم رفت لابهلای پوشههای عظیمی از «برای بعد»ها. به سمت آشپزخانه رفت. همه داشتند ناهار میخوردند و رو به اتمام بودند. او خوشحال بود از اینکه مجبور نیست همراهشان غذا بخورد. برای خودش بشقاب و قاشقی آورد. مادر و پدرش با هم سر او بحث داشتند. مثل هر روز، یکی دیگری را مقصر میدانست که «تو این دختر رو به این روز انداختی» و بعد همهچیز دامنگیر او و گوشیاش میشد و بحث اوج میگرفت. اما او در این میان به این فکر میکرد: «کاش بشه بشقاب غذام رو با خودم به اتاق ببرم.» با هر قاشق غذا، یک جرعه آب میخورد. بشقاب نیمهخوردهاش را رها کرد و از ترس اینکه دوباره بحث شروع نشود، شروع کرد به جمع کردن سفره. هرچند عمیقاً بهزور کارها را انجام میداد و جاذبهی زمین برایش زیاد بود. او خسته، با نهایت سرعت، سفره را جمع کرد، چای پدرش را داد و دوباره به اتاقش پناه برد؛ به قول مادرش، اصطبلش. در را بست و به این فکر کرد که حال ندارد رختخوابش را جمع کند، اما حال بحث کردن را هم نداشت. با تهماندهی انرژیاش آن را هم جمع کرد و دیگر طاقت نیاورد. بر روی کف اتاق فرود آمد. دوباره میزگرد اساتید درون ذهنش برپا شد و شلوغ. عذاب وجدان، با کتوشلواری شیک، بر روی صندلی نشسته بود و میگفت: «آینده میخواد! درس بخون!» و قبل از آنکه خودش جواب بدهد، هیجان با لباسی قرمز و آتشین گفت: «برو بابا! کی حال چیزای کسلکننده رو داره؟ تو هم یه فیلم بذار نگاه کنیم. البته بزن رو دور تند، بهتره!» و او خودش نگاهش به سقف بود و میگفت: «راستی، یه حمام نرم؟ انگار خیلی کثیفم.» نگاهش به ساعت افتاد؛ ۴ و ۱۰ دقیقه. و باز هم نرسیده بود قرصش را بخورد. با خود گفت: «ولش کن، فردا حتماً میخورم.» نفسی عمیق کشید، درحالیکه دراز کشیده بود و مدام پایش را تکان میداد. دوباره به این فکر کرد که کشورش جنگزده است و اگر او رئیس بود، چه میکرد. باز صدایی از ته ذهنش برخاست: «بریم حموم، تمیز بشین!» با زور برخاست. حولهی قدیمیاش را که زیر انبوهی از لباس گیر افتاده بود، برداشت و با خود گفت: «خدا رو شکر، مجبور نیستم لباس بشورم. یادم باشه اینا رو بندازم لباسشویی.» و به سمت حمام رفت تا خود را تمیز کند؛ درحالیکه همان دیشب حمام رفته بود و حسابی از خجالت خود درآمده بود...
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب