تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۱۴
برای: سرنوشت
ناجی ، مرا نجات بده .
سال هاست منتظرم که ناجی ایی ناگهان به سراغم بیاید و مرا از این جهنمی که روحم در شعله های تاریکش می سوزد نجات دهد .
از جایی که خانه ام نیست
از کنار انسانی هر دم زیر نگاهش می شکنم .
از این هزارتوی تکراری که هر دم به من یادآوری می کند که تو محکومی به تاریکی
جایی که هستم فراتر از زندان جسم است .
اینجا زندان روح من است .
یا برای شکستن یا برای درخشیدن
دیگر برایم اهمیتی ندارد که شعله وحشی بعدی نجات است یا مجازات
تنها حکمی که حالا ، اکنون فهمیده ام این است :
ناجی وجود ندارد زیرا ناجی من هستم
و سرنوشت من حکم من نیست
و این زندان خانه من نیست .
سال ها به دنبال خانه ایی حقیقی در آنسوی دروازه های آسمان بودم . اما ، حالا ، اینجا ...
این من هستم که خانه را خواهم ساخت .
امضا: شوالیه زمستان
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #438
212
- ❤ 1