ساعت: ۲۳:۱۷
برای: حمیدرضا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
این نامه را نیمهشب مینویسم؛ همان ساعتی که همهی شهر خواب است و من بیدار، با قلبی که دیگر طاقت نگهداشتن ندارد. میخواستم چیزی ننویسم؛ اما سکوت هم دیگر جواب نداد.
من دوستت داشتم؛ به آن شکلِ عجیب و بیسیم که آدمها فقط چند بار در عمرشان تجربه میکنند. بدون قرار، بدون قول، بدون حتی یک اسم. تو نه همدمم بودی و نه همراهم؛ و با این حال، تمامِ مسیرهایی که رفتم، انگار همه به سمت تو بود. برایت تلاش کردم؛ جلوتر از توانم، جلوتر از عقل، جلوتر از هر چیزی که به آن میگفتند حسابی.
برای بار دوم در عمرم دلم را دادم به کسی؛ اما برای اولین بار جنگیدم که ندهم. جنگیدم که نریزد. صبر کردم، پیش رفتم، از غرورم گذشتم، جلوی همه ایستادم و برایت به هر دری زدم. فقط یک چیز از تو میخواستم؛ نه قولِ آینده، نه دل؛ فقط دو قدم. کاش یکبار، فقط یکبار، دو قدم به سمت من میآمدی ، اما من هرچه بیشتر جلو آمدم، تو همانقدر دور ماندی .
راستش را بخواهی، از زندگی جا ماندم. روزها از کنارم رد میشدند و من مانده بودم در خیالِ تو؛ در حرفهایی که دربارهی آینده میزدیم، در آهنگهایی که حالا اسم تو را دارند، در سکوتهایی که تو پرشان نمیکردی و من با امید میساختمشان. تمامِ روزم پشتِ درِ ذهنت ایستاده بودم؛ در حالی که تو شاید هیچوقت نمیدانستی کسی آنجا منتظر است. گاهی آنقدر خسته بودم که فقط یادِ دوستداشتنم، مرا سرِ پا نگه میداشت.
و قشنگترین و دردناکترین قسمتش این است: تا آخرین لحظه دوستت داشتم. وقتی امیدم داشت میمرد، دوستت داشتم. وقتی میفهمیدم دیده نمیشوم، دوستت داشتم. حتی وقتی زمین خوردم و بلند شدم، باز هم نام تو بود که مرا میکشید. عشقِ من به تو هیچوقت وسط راه تمام نشد؛ من بودم که تمام شدم.
از تو گلهای ندارم. آدم را نمیشود مجبور کرد که دیده شود، مجبور کرد که دوست داشته باشد. فقط کاش میفهمیدی که پشتِ اینهمه سکوت و صبوری، قلبی بود که فقط میخواست یکبار دیده شود.
حالا دیگر نمیخواهم. نه چون دوستت نداشتم؛ چون دوستداشتنت دارد خودم را با خودش میبرد. دیگر نمیخواهم در عشقی که فقط در دلم خانه دارد، خودم را گم کنم. من هم حق دارم نفس بکشم؛ حق دارم برگردم سراغ زندگیای که وسطِ راهِ تو جا مانده بود.
برایت آرزوی خوبی میکنم؛ همان خوبی که روزی در خیالم، سهمِ ما بود. کاش مسیرمان قشنگتر میشد. کاش یکبار برمیگشتی و میدیدی من با تمامِ دلم، همانجا ایستادهام.
اگر روزی یادم افتادی، این نامه را بخوان و بدان:
من تا آخرین لحظه دوستت داشتم و این آخرین نامه ای است که من از دوست داشتنت مینویسم .
و حالا دارم دوستداشتنم را از راهِ تو برمیگردانم، به خودم و این شاید اولین قدمی باشد که برای برگشتن به خودم برمیدارم.
خدانگهدارت دوست عزیز.
امضا: نفس
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب