تاریخ: ۲۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: ناز
نازِ عزیز
دوست داشتم بتونم با کلمات دردت رو تسکین بدم و شاید کمی از حس بدی که داری رو کم کنم
راستی زیاد تو نوشتن خوب نیستم
اما باید بدونی ترس و غمت رو کاملا درک میکنم، تو تنها نیستی و خیلیا شبیه مان
این حسامون سال به سال با بالا رفتن سن مامان باباهامون بیشتر میشه
آرزو میکنم خدا مامانتو واست نگه داره و همیشه پیشت باشه
نگرانش نباش و فقط مراقب خودت و خانوادت باش🤍✨
امضا: مهجور
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1255
152
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۶:۲۲ برای: هیچکس دیشب ساعت ۳ یهو با صدای اروم و به نفس افتاده مامانم بیدار شدم که از شدت درد نمیتونست درست نفس بکشه، ۱۰ سالی هست که ناراحتی قلبی داره و دیشب رنگ و روش به کبودی میزد و با کلی استرس زنگ زدم به اورژانس... اومدن چک کردن…
- ❤ 6