ساعت: ۲۳:۰۴
برای: Yas . Fafa
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
امروز حالم بدجور گرفتهست… نشستهم و دارم به اتفاقی که بینتون افتاد فکر میکنم.
تو سرم مدام صدای شایع میپیچه که میگفت: «نمیارزید به این همه پایین و بالا، به این که ببازم این بازی رو باهات…»
امروز دیدم چطور حرمتها شکست، چطور رازهایی که یه روزی تو دل همدیگه امانت گذاشته بودید، شد تیر و کنایه و تو روی هم خالی کردید. خیلی راحت غریبه شدید؛ همونطور که خوند: «غریبه کردی خودتو، هفترنگ شدی…»
نشسته بودم اون گوشه، از خجالت آب شدم، دلم گرفت و گریه کردم. نه فقط برای شما دو تا، بلکه برای حرمتِ اون همه رفاقت و خاطرهای که با هم ساختید.
ترسیدم… بدجور ترسیدم. تو دلم گفتم نکنه فردا نوبت منه؟ نکنه فردا منم تو جدولِ آدمها، قربانیِ همون کسی بشم که فکر میکردم پناهمه؟ نکنه فردا بیان روی نقطهضعفها و حرفهای دلم، قیمت بذارن و تو روی منم وایستن؟
ما که قرار نبود اینجوری بشیم! ما که قرار بود پناه هم باشیم، نه زخم هم. امروز فهمیدم دنیای رفاقتها چقدر بیرحم شده؛ وقتی آدمها تو پلکزدنی عوض میشن. فقط خواستم بگم حالم از این روز و از این ترسی که افتاده تو دلم بهم میخوره… خیلی دلتنگ یه رفاقتِ امن و بیمنتام؛ همونی که فکر میکردیم هیچوقت تموم نمیشه.
امضا: نفس
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب