. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوسیودو
گفتم:
- نمی دونم.اما اتفاقیه که درست و یا غلط افتاده.شوهر من نباید دنبال دختر شما می اومد.اونم وقتی که به قول خودتون سفر بودید.دختر شما نباید از غیبتتون سواستفاده می کردو کسی که در نبود شما اجازه داده ساعت دو نصف شب پروانه خانم از خونه بیرون بیاد هم کم مقصر نیست.پس اول بهتره اونهایی رو که داخل خونه خودتون هستند محاکمه کنید.پره های بینی اش باز و بسته شد و چشمهاشو بست...یک لحظه ترسیدم.نکنه زیاده روی کرده بودم؟گفت:
- شوهر تو داره بهت خیانت می کنه....اینو می فهمی؟نمی دونستم چی باید بگم؟فقط آرزو می کردم ای کاش کسی بود که من می تونستم حرفهای دلمو بهش بزنم.بهش بگم که من بلاتکلیف ترین آدمِ روی زمینم.شوهر دارم و ندارم.ترجیح دادم سکوت کنم.بلند شد و گفت:
- حاج یوسف برو دعا کن که حق با عروسته....فقط به خاطر این دختر و اینکه نمی خوام زندگیش از هم بپاشه کاری به کار نوه ات ندارم. مگرنه صاف میرم پیش پلیس و دادگاه و بابت اینکه نوه ات داره دخترمو فریب میده ازش شکایت می کردم. از خونه من برید بیرون....به گوشم برسه که دوباره نوه ات سراغ دخترم اومده....با هم دیده شدن این بار اصلا کوتاه نمیام. یه راست میرم شکایت...من آبروی چندین و چند ساله مو از سر راه پیدا نکردم که یه الف بچه اونو به بادبده.همگی ساکت شده بودیم.عصبی تر ازقبل شده بود و نمی خواست حتی ثانیه دیگه ای تو خونش بمونید.با اشاره حاج یوسف بلند شدیم.نگاهم یکهو افتاد به یکی از اتاقها و دختری که اونجا ایستاده بود.خودِ پروانه بود که دزدکی از لای در نگاهمون می کرد.نگاهمو ازش گرفتم و سمت بیرون رفتیم.قبل از اینکه خارج بشیم پدر پروانه گفت
- حاج یوسف تو مردِ آبروداری هستی....به نوه ات یاد بده زنِ آدم که قهر کرد میره دنبالش...نازشو میکشن و برش می گردونه...خیانت نمی کنن...خیر پیش...نگاهم به صورت برافروخته حاج یوسف خیره موند.حتی کارد هم که بهش می زدی خونش درنمی اومد.می ترسیدم حرصی که حاج یوسف بهش داده بود رو سر من خالی کنه.از اونجا بیرون اومدیم.کسی حرفی نمی زد.بالاخره به خونشون رسیدیم.گفتم
- اگه کارتون با من تموم شد منو برگردونین روستا.حاج یوسف برگشت عقب.نگاهش خشم آلود و ترسناک بود.گفت
- پیاده شو...کارت دارم.خدایا دیگه کم آوردم.باز چیکارم داشت.به احترام بزرگتریش چیزی نگفتم.باید صبر و تحملم رو بالا می بردم.همین که وارد شدیم فریبا فوری گفت:
- چی شد آقاجون؟ از شکایت دست برداشتن؟نگاهی به جانب من انداخت و گفت:
- پشت سرم بیا.همه نگاه ها سمت ما خیره شد.محکم نفس کشیدم و دنبالش رفتم..در اتاق رو پشت سرش بست.گفتم:
- میشه بگید با من چی کار دارید؟ حاج پناهی که گفته شکایت نمی کنه...کمی سکوت کرد.سکوتش حتی از اخمش هم ترسناک تر بود.گفت:
- به وقتش زبونِ خوبی داری دختر...نمی فهمیدم داشت بهم طعنه می زد یا این یک جور تعریفش بود...این بار گفت:
- تو خبر داشتی که تو زندگی فرهاد دختری هست؟ ازت می خوام راستشو بگی...چون من دروغ رو از نگاهت می فهمم...چشمهامو روی هم فشار دادم و گفتم:
- بله میدونستم....مثلا اون شبی که آقا عبدالله، پدر فرهاد منو با گوسفندهای پدرم یکی دونست یا شما به فرهاد خرده گرفتید که چرا منو با خودش برده گردش در اصل منو نبرده بود....با پروانه قرار بود بره سینما. منو با خودش برد تا کسی بهش شک نکنه....نمی دونم....البته تنها من نیستم که در مورد پروانه خبر دارم...فریبا خانم و اکرم خانم هم میدونن...حتی آقا فریدون دوست فرهاد...رگهای هر دو چشمش متورم و قرمز شد...این یعنی اینکه خبر نداشت تو خونه اش چه کسانی از پشت سر بهش خنجر می زدن...نشست روی صندلی و گفت:
- دفعه اولش نیست این پسره دفعه اولش نیست...گفتم براش زن می گیریم شاید کمی ادب شدکمی آدم شدسر به راه شد....اون دختر الهام تو غربت منتظره....پسرعموم تو تهران منتظره....این قول و قراره سالها پیش هست.نمی دونم چرا به حرفش خنده ام گرفت.گفتم:
- شما براش زن گرفتید تا آدم بشه؟بعد اگه روزی اینو همین الهام خانم بفهمه باز منتظرش می مونه؟چه فرقی می کنه شوهر آدم قبل ازدواج با دخترهای نامحرم ارتباط داشته باشه یا با یه زنِ عقدیِ پنهونی؟ دروغ و پنهان کاری هرجوری که باشه چه شرعی و چه غیرشرعی آدمو از پا درمیاره.داد زد:
- گفتم زبون داری به خودت مغرور نشو....زبونتو بذار توی حلقومت و برای من خفه اش کن...نفس تازه کردم و سرمو انداختم پایین.گفتم:
- معذرت می خوام اگه زیاده روی کردم....از من چی می خواید؟صدای خس خس نفس هاش فضای اتاق رو پر کرد.سکوتی طولانی تحویلم داد و ناگهانی گفت:
- برای فرهاد زن باش.سرم رو ناخودآگاه بالا بردم و نگاهش کردم.فکر کردم اشتباه متوجه منظورش میشم.گفتم:
- یعنی چی؟تو صورتم خیره موند.گفت:
- فریبا سالهاست تو طبقه بالای این خونه نشسته....
ادامه دارد...
Post #65620
5
- ❤ 2
- ⚡ 1
- 💯 1
- 😘 1